مجله شماره 48، مقالات

تفسیر آیه خلافت از دیدگاه شیخ صدوق

مجتبی کلباسی
چکیده
شیخ صدوق علاوه بر تبحر در فقه و حدیث و کلام، در عرصه تفسیر شخصیتی کم¬نظیر است. این مقاله درصدد است با بررسی مطلَع کتاب شریف «کمال الدین» و تفکیک مباحث و نکاتی که ایشان، از آیه سی‌ام سوره بقره استخراج کرده است، جایگاه شیخ صدوق را در عرصه تفسیر نشان‌دهد.
این نوشتار، با تقسیم بندی مباحث، در شش موضوع کلی و بیان نکته‌ها، سامان یافته، که علاوه بر نشان‌دادن مذاق صدوق، با استناد به آیات قرآن، نکاتی مهم و اساسی در عرصه «امامت» و «مهدویت»، مطرح می‌سازد.
واژگان‌کلیدی: تفسیر، آیه خلافت، شیخ صدوق، خلیقه، خلیفه.

مقدمه
از جمله موضوعات مهم در عرصه «مهدویت»، جایگاه آن در قرآن مجید و تفسیر است. شیخ صدوق در آغاز کتاب گران‌سنگ «کمال الدین»، در خصوص یکی از آیات مرتبط با این موضوع، بحثی اجتهادی و عمیق ارائه کرده که حاوی نکاتی اساسی درباره امامت و مهدویت است. نظر به اهمیت نکات تفسیری یاد شده و جایگاه شیخ در این فن، این مقاله با تفکیک و تعیین محورهای مطرح شده، بر‌آن‌است که علاوه بر ارائه شأن صدوق در تفسیر، گوشه‌هایی از مفاد عمیق آیه سی‌ام سوره بقره را نشان‌دهد.
سیمای شیخ صدوق
شیخ المشایخ، محمد‌بن‌علی‌بن‌حسین‌بن‌موسی‌بن‌بابویه قمی، ملقّب به «صدوق»، کنیه‌اش ابوجعفر و از اهالی قم بوده ‌است. او از مشایخ شیعه، رکنی از ارکان دین و «رئیس‌المحدثین» شناخته شده و به دلیل صداقت در گفتار و نقل احادیث اهل‌ البیت، او را «صدوق» نامیده‌اند.
از ویژ‌گی‌های صدوق آن است که به دعای امام زمان متولد گردید (صدوق، ۱۳۶۷، ج۱۱: ۱۴ و ‌صفاخواه ۱۳۷۶، ج۱: ۲۲). بدین دلیل به مقام بلندی از فضل و دانش نایل گردید و به برکت دعای امام، از فضیلت او، تمام طبقات بهره‌مند گردیده‌اند.
نجاشی درباره شیخ صدوق چنین می‌گوید: «شیخُنا وَ فَقیهُنا وَ وَجْهُ الطّائفَه»؛ سپس تا یکصد و نود مجلد از تصنیفات وی را نام می‌برد، که از جمله آن‌ها، کتاب شریف «من لایحضره الفقیه»، یکی از کتب اربعه و از مهم‌ترین منابع شیعه در استخراج احکام الاهی می‌باشد: (نجاشی، ۱۳۶۵: ۳۸۹ ـ ۳۹۲). علامه در خلاصه او را به عنوان «شیخنا» و «فقیهنا» معرفی می‌کند (حلی، ۱۴۱۱: ۱۴۷) و ابن داود ایشان را «شیخ الطائفه» معرفی می‌کند (ابن داوود، ۱۳۸۳: ۳۹).
قدر و منزلت شیخ صدوق در علم‌ و ‌فضل، دانشمندان عامه را هم به شگفتی و اذعان به فضل وی درآورده تا جایی که ذهبی وی را «رأس امامیه» می‌داند (ذهبی، ۱۴۰۱، ج۱۶: ۴۰۳) و خطیب بغدادی وی را از «شیخ الشیعه» می‌داند.
شیخ طوسی نیز در «الفهرست» پس از تجلیل و تکریم او، تصنیفات معظم‌له را تا سیصد مجلد شمرده و در شأن وی می‌نویسد:
شیخ صدوق در بین شیوخ و علمای قم در کثرت علم و فضل و حفظ روایات، همانندی نداشته است (طوسی، بی‌تا: ۱۵۷).
وقتی نام شیخ صدوق مطرح می‌شود، چهره محدثی بزرگ و متکلمی متبحّر و فقیهی متضلّع در اذهان ترسیم می‌گردد، که گواه صدق این باور، آثار گران‌سنگ وی، از جمله: «من لایحضره الفقیه» و «خصال» و «التوحید» و «کمال الدین و تمام النعمه» و دهها اثر وزین دیگر است. لذا کمتر تصور می‌شود که محمد‌بن علی‌بن‌بابویه قمی، مفسری توانمند و کم¬نظیر باشد. ولی با سیری کوتاه در برخی آثار شیخ، درمی‌یابیم او مفسری ژرف اندیش، نکته‌سنج و نوآور بوده است؛ که از‌جمله آن آثار، آغاز کتاب کمال الدین است که به خوبی شأن صدوق را در عرصه تفسیر، نشان می‌دهد و این نوشتار بر‌آن‌است تا با بررسی کلام آن یگانه عصر، جایگاه او را در فن تفسیر، بیش‌ترآشکار سازد.
انگیزه شیخ صدوق از نگارش کمال الدین
مرحوم صدوق خود، در این زمینه می¬فرماید:
شبی در عالم رؤیا، خود را در مکّه دیدم که به گِرد بیت اللَّه الحرام طواف می‏کنم. در شوط هفتم به حجر الأسود رسیدم، آن را استلام کرده و بوسیدم و این دعا را می‏خواندم: «أَمَانَتِی أَدَّیْتُهَا وَ مِیثَاقِی تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِی بِالْمُوَاطَاه؛ این امانت من است که آن را ادا می‏کنم و پیمان من است که آن را به یاد می‌آورم تا به ادای آن گواهی دهی».
آن‌گاه مولایمان، صاحب الزّمان را دیدم که بر در خانه کعبه ایستاده و من با دلی مشغول و حالی پریشان به ایشان نزدیک شدم. آن حضرت در چهره من نگریست و راز درونم را دانست.
بر او سلام کردم و او پاسخم را داد. سپس فرمود: «چرا در باب غیبت، کتابی تألیف نمی‏کنی تا اندوهت را زایل سازد؟» عرض کردم: یا بن رسول اللَّه! درباره غیبت، پیش¬تر رساله‏هایی تألیف کرده‏ام. فرمود، «نه به آن طریق. اکنون تو را امر می‏کنم که درباره غیبت کتابی تألیف کنی و غیبت انبیا را در آن بازگویی!» آن‌گاه آن حضرت با این فرمایش تشریف بردند.
من از خواب برخاستم و تا طلوع فجر به دعا و گریه و درد دل کردن پرداختم و چون صبح دمید، تألیف این کتاب را آغاز کردم، تا امر ولی و حجّت خدا را امتثال کرده‌باشم؛ در حالی که از خدای تعالی کمک می‏خواهم و بر او توکّل می‏کنم و از تقصیرات خود آمرزش می‏خواهم (ابن بابویه، ۱۳۹۵: ج۱: ۳).
مطلع تفسیری کتاب کمال الدین
پس از آن که شیخ صدوق از بیان انگیزه کتاب فارغ می‌گردد، بلا فاصله با این عنوانِ برگرفته از آیه قرآن، بحث خود را آغاز می‌کند:
الخلیفهُ قبل الخَلیقَه؛ تعیین خلیفه، قبل از پدیدار شدن مخلوقات است (همان: ۴).
توضیح این‌که، شیخ صدوق با استشهاد به آیه إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَه (بقره:۳۰) که به آیه «خلافت» معروف است؛ انتزاع عنوان مذکور، اهمیت ویژه خلافت الاهی را از آن استفاده کرده و به تفسیر آیه می‌پردازد.
از نحوه استدلال و مواجهه شیخ صدوق با تفسیر این آیه، نکته¬ای اساسی درباره دیدگاه او نسبت به قرآن و جایگاه آن برمی‌آید و آن این‌که وی به سلامت قرآن از تحریف قائل بوده است؛ چرا که در غیر این فرض، پایه هر نوع استدلال به قرآن، لرزان خواهد بود.
سپس وی، نکات مهمی در ذیل آیه بیان می‌کند که کم‌تر مفسری به آن توجه کرده و ما در ادامه به صورت مستقل به آن‌ها خواهیم پرداخت.
۱٫ اهمیت و حکمت خلافت
۱ – ۱ اهمیت جعل خلیفه نسبت به سایر مخلوقات
شیخ صدوق در توضیح این نکته مهم می‌نویسد:
خداوند در آیه وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَه (بقره:۳۰)؛ سخن را از خلیفه آغاز می‌کند، قبل از آن که از خلیقه (خلایق) سخن به میان آورد و این نکته دال بر آن است که حکمت در جعل خلیفه، از حکمت در خلیقه مهم¬تر است. از همین‌رو در آغاز، از خلیفه سخن به میان آورده‌است؛ زیرا خداوند حکیم است و حکیم، اهم را مقدم می‌سازد، نه اعم را (ابن بابویه، ۱۳۹۵، ج۱: ۴).
در این جملات، شیخ صدوق، با استناد به این قاعده کلی که خداوند حکیم است و حکیم در کارها و برنامه¬های خود، اهم (جعل خلیفه) را بر اعم (خلقت انسان) مقدم می‌دارد؛ به چند نکته اشاره می‌کند:
الف) نقش قاعده¬ها (قاعده تقدیم اهم) در تفسیر
موضوع تقدیم و تأخیر و مباحث فرعی آن، از جمله بحث¬های تعیین کننده در فهم و تفسیر آیات قرآنی است. از همین‌رو دانشمندان قرآنی، آن را از جمله موضوعات علوم قرآنی شمرده و درباره آن به گفت‌و‌گو پرداخته‌اند.
صاحب کمال الدین در این¬باره با استناد به تقدیم بحث خلافت بر بحث خلقت در سوره بقره؛ بر این نکته تأکید می‌کند که این تقدیم گویای اهمیت، ارجحیت و جایگاه ویژه موضوع است.
ب) تأکید بر همراهی و هماهنگی قرآن و عترت در بیان معارف حق
محمد بن بابویه پس از بیان اهمیت خلافت، با ذکر حدیث امام صادق، هماهنگی ثقلین را در بیان حقایق ارائه کرده و در ادامه می¬نویسد:
این، تصدیقِ سخن امام صادق است، آن‌جا که می‌گوید: الحُجّهُ قَبلَ الخَلقِ، وَ مَع الخَلقِ؛ و بَعد الخَلق؛ (کلینی، ۱۴۰۷، ج۱: ۱۷۷)؛ حجت، پیش از خلق، همراه خلق و پس از خلق است (ابن بابویه، ۱۳۹۵، ج۱: ۴).
۱ – ۲٫ خلافت، معیار سنجش اخلاص و ایمان
شیخ صدوق در توضیح این نکته چنین آورده‌است:
خداوند با دعوت برای سجده به خلیفه، خواسته است نفاق منافق و اخلاص مخلص را ظاهر سازد؛ چنان که گذر ایام از این موضوع پرده برداشت و ملائکه، اخلاص خود را ظاهر ساختند و شیطان، نفاق خود را برملا کرد. اگر انتخاب خلیفه به اختیار مردم باشد، منافق با پنهان ساختن باطن خود کسی را برمی‌گزیند که همسان خود باشد. بنابراین، چگونه نفاق و اخلاص آشکار می‌گردد؟ (همان: ۶).
۱ – ۳ گستردگی مصلحت خلافت الاهی
صاحب کمال الدین در تقریر این نکته چنین نگاشته‌است:
سخن، به حسب درجه گوینده و شنونده متفاوت است. لذا خطاب عبد به مولا یا مولا به عبد، تفاوت دارد. وقتی متکلم خداوند و مخاطب عموم فرشتگانند، معلوم می‌شود مصلحت خطاب مصلحتی عمومی ‌است؛ چنان که خطاب خصوصی مصلحت خصوصی دارد و روشن است که خیر در عموم برتر از خیر اختصاصی است؛ همچنان که یکتاپرستی که حکمی عمومی است و بر همه خلق واجب شده است؛ غیر از حج و زکات و سایر ابواب شرع است که مخصوص به عده‏ای خاص است (همان).
۱ – ۴٫ رابطه توحید و خلافت الاهی
شیخ صدوق در ترسیم این نکته می‌فرماید:
در آیه … إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً؛ معنایی از معانی توحید نهفته است؛ چراکه آن را به طور عموم ادا فرموده است و اگر کلمه‏ای در پی کلمه‏ای دیگر درآید و مقصود از هر دو یک معنی باشد؛ در لوازم معنا با یک دیگر شریک خواهند‌بود. دلیل این نکته، آن است که خداوند سبحان می‌دانست که از مردم کسانی‌اند که اهل توحید و اطاعت اویند و دشمنانی نیز دارند که بر آنان خرده گرفته و حرمتشان را می‌شکنند. حال اگر خداوند از روی قهر، دست آنان را کوتاه کند، موجب منافی حکمت و موجب برقراری جبر و بطلان ثواب و عقاب و عبادات می‌شود و به دلیل محال بودن چنین چیزی، لازم است به شکلی، از اولیای خود شر دشمنان را دفع کند که موجب بطلان عبادات و ثواب و عقاب نگردد و شکل آن اقامه حدود و تحصیل حقوق است.
نتیجه این¬که واجب است خداوند، خلیفه¬ای قرار دهد که شر دشمنان خداوند را از دوستانش کوتاه سازد، تا از این رهگذر ولایت، صحت پیدا کند؛ زیرا کسی که از حقوق غفلت کند و واجبات را تباه سازد، ولایتی ندارد، و خلع او از منظر عقل واجب است، و خداوند برتر از آن است که چنین شخصی را خلیفه سازد (همان).
۱ – ۵٫ از بین رفتن عذر با نصب خلیفه
مرحوم صدوق این نکته را چنین توضیح داده‌است:
آیه خلافت، بر این معنا دلالت دارد که خداوند با نصب خلیفه، همه را به اطاعتی بزرگ که با توحید هم سان است، هدایت کرده؛ در حالی که ظلم و تضییع حقوق را از خداوند عزوجل نفی کرده و آنچه را با آن، ولایت و حجت تمام است، ارائه کرده و هیچ عذری برای کسی، در چشم پوشی از حق باقی نگذاشته است. (همان: ۸).
۱ – ۶٫ همسانی حکمت در گذشته و آینده
توضیح این نکته را در بیان شیخ، این¬چنین می‌یابیم:
حکمت الاهی در اقوام گذشته، همان حکمت الاهی در آیندگان است و با گذشت ایام و روزگار، تفاوت پذیر نیست؛ بدان دلیل که خدای عز‌و‌جل عادل و حکیم است و با هیچ کدام از آفریده¬های خود خویشاوندی ندارد و او از این کاستی¬ها برتر است (همان: ۱۰).
۲٫ ضرورت خلافت
۲ – ۱٫ پیامد نصب نشدن خلیفه
شیخ پیامدها و عوارض نصب نشدن خلیفه را این گونه توضیح داده است:
اگر خداوند، خلایق را بدون خلیفه می‌آفرید، آنان را در معرض تلف قرار داده بود و سفیه را از بی‏خردی‌اش باز نمی‌داشت؛ بدان گونه که حکمتش اقتضا می‏کرد؛ از قبیل اقامه حدود و به راه آوردن تبهکاران؛ در حالی که حکمت الاهی اجازه نمی‏دهد یک چشم بر هم زدنی از آن صرف نظر شود (همان:۴).
شیخ صدوق در این قسمت، به فلسفه تعیین خلیفه پرداخته و دو مفسده مهم را در معرفی نکردن خلیفه یاد‌آور می‌شود:
الف) آفرینش خلایق بدون خلیفه در معرض تلف قرار دادن آن‌هاست؛
ب) بازنداشتن سفیه و به حال خود رها کردن کسی که قادر به یافتن راه صحیح نیست، اگرچه لحظه¬ای بیش نباشد؛ خلاف حکمت است.
۲ – ۲٫ حکمت عمومی خلافت و تحقق آن در همه زمان¬ها
شیخ صدوق در این زمینه می¬گوید:
حکمت عمومیت دارد؛ چنان‌که طاعت عمومیت دارد و اگر کسی گمان کند که دنیا می‌تواند ساعتی از امام خالی باشد، بایستی مذهب براهمه را در مورد ابطال رسالت بپذیرد و اگر قرآن مجید پیامبر را خاتم نمی‌دانست، لازم بود در هر زمانی رسولی مبعوث می‌شد (همان).
۲ – ۳٫ سازگاری مسئله خلافت با عقل و طبع بشر
تبیین شیخ صدوق در این¬باره چنین است:
[با ختم رسالت] تنها یک صورت معقول [برای اداره بشر] باقی می‏ماند؛ آن هم وجود خلیفه است؛ زیرا خداوند متعال به سببی نمی‏خواند [و وضعی را به وجود نمی¬آورد] مگر بعد از آن‌که حقایق آن را در عقول تصویر کرده‌باشد و اگر آن [خلیفه] را تصویر نکند، دعوت الاهی تحقق نیافته و حجت ربانی ثابت نمی‌شود و این، بدان دلیل است که هر چیزی با همانند خود سازگاری می‏¬یابد و از ضد خویش دوری می‏جوید و اگر عقل، رسولان الاهی را انکار می‏کرد، خدای تعالی هرگز پیامبری را مبعوث نمی‏فرمود (همان).
صدوق در ادامه از تمثیلی برای تفهیم این مطلب عقلی بهره برده و به نمونه¬ای حسی اشاره می‌کند:
نمونه این مطلب، پزشک است که مریض را با آنچه با طبع موافق است، علاج می‌کند؛ زیرا اگر او را با دارویی مخالف طبعش درمان کند، موجب مرگ او خواهد شد. پس ثابت شد که خداوندِ احکم الحاکمین، به سببی فرا نمی‌خواند، جز آن که در عقول صورت ثابتی داشته [و پذیرفته شده] باشد (همان).
۲ – ۴٫ ضرورت وجود خلیفه در هر زمان
برای توضیح این اصل اساسی، صدوق پس از طرح نکات ذکر شده که به منزله مقدماتی برای استنتاج این نکته است؛ چنین می‌نویسد:
خداوند در آیه وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ…؛ پیامبرش را با واژه «ربک» مخاطب ساخته و این امر بهترین دلیل است که خداوند این معنا را در امت او تا قیامت قرار خواهد داد؛ چون زمین از حجت الاهی بر مردم خالی نخواهد بود و اگر این نکته نبود، آوردن کلمه «ربک» حکمتی نداشت و بایستی به‌جای «ربک» می‌فرمود: «ربهم» (همان: ۱۰).
۳٫ صفات و ویژگی¬های خلیفه
۳ – ۱٫ خلیفه، آینه تمام نمای حق
شیخ صدوق معتقد است خلیفه، گویا و نماد صفات «مستخلف عنه» (خداوند) است. وی در این زمینه چنین می‌نگارد:
همیشه وضع خلیفه به حال خلیفه‏گذار دلالت دارد؛ چنان که در بین خواص و عوام این موضوع مرسوم است و در عرف نیز وقتی پادشاهی، ظالمی را به جانشینی برگزیند، مردم به این وسیله بر ظلم فرمانروا استدلال می‌کنند و اگر عادلی را جانشین خود سازد، آن پادشاه را نیز عادل می‏نامند (همان:۵).
۳ – ۲٫ عصمت خلیفه
با توجه به قاعده مذکور، شیخ صدوق چنین برداشت می‌کند که خلیفه باید معصوم باشد؛ لذا می‌نویسد:
پس ثابت شد که خلافت الاهی مستلزم عصمت است و جز معصوم خلیفه نمی‌شود؛ چراکه عصمت خلیفه، بر عصمت مستخلف عنه (خداوند متعال) دلالت دارد (همان).
۳ – ۳٫ بقای خلافت تا قیامت
شیخ با استشهاد به آیه ۵۵ سوره نور و انضمام آن به آیه مورد بحث، خلافت را تا قیامت باقی دانسته و می¬گوید:
خلافت تا قیامت باقی است و کسی که گمان می‌کند، مراد از خلافت، نبوت بوده (و آن هم پایان یافته است)، به خطا دچار شده است؛ چرا که خداوند وعده کرده که از این امت برتر، خلفای بر حقّی برگزیند، چنان که قرآن کریم می فرماید: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا منْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی‏ لَهُمْ‏ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بی‌شَیْئاً؛ «خدا به مؤمنانی که کارهای شایسته می‏کنند وعده فرموده است که آن‌ها را در زمین خلیفه گرداند؛ چنان که پیشینیان آن‌ها را خلیفه گردانید، و برای آن‌ها همان دینی را استوار کند که پسند اوست و به جای ترسی که دارند، امنیّت خاطر به آن‌ها بخشد، تا تنها مرا بپرستند و به همراه من چیزی را شریک نگیرند» (نور:۵۵) (ابن بابویه، ۱۳۹۵، ج۱: ۵).
۳ – ۴٫ نبوت پرتوی از خلافت
رابطه نبوت و خلافت از مطالب مهمی است که شیخ صدوق آن را چنین تقریر کرده است:
اگر مراد از خلافت، همان نبوّت باشد، مستلزم آن است که خدای تعالی، بنا بر وعده‌ای که [بر امتداد خلافت در آیه ۱۵۵ سوره نور] داده است؛ بعد از پیامبر اکرم پیامبری بفرستد، که این امر بر خلاف سخن او مبنی بر ختم نبوت در آیه «و خاتم النّبیّین» (أحزاب: ۴۰) است.
پس، از این مطلب اثبات می‌شود که وعده الاهی بر (امتداد خلافت) از غیر طریق نبوت بوده و خلافت، از جهتی با نبوت تفاوت دارد و گاه خلیفه غیر از نبی است. البته نبی جز خلیفه نیست (نبی حتما خلیفه است، ولی هر خلیفه‌ای نبی نیست) (ابن بابویه، ۱۳۹۵، ج‌۱: ۵ – ۶).
۳ – ۵٫ یگانگی خلیفه در هر زمان
شیخ صدوق استخراج این نکته را از لایه‌های پر معنای آیه چنین توضیح می‌دهد:
کلمه «خلیفه» (که مفرد است)، به این نکته اشاره دارد که خلیفه، واحد است و به این وسیله ادعای کسانی که گمان کرده¬اند در یک زمان وجود چند خلیفه، مجاز است، باطل می‌شود. خداوند بر خلیفه‌ای واحد بسنده کرده است.
اگر حکمت، در قرار دادن چند خلیفه بود، خداوند به قرار دادن یک خلیفه بسنده نمی‌کرد. ادعای ما و ادعای چنین کسانی در کنار هم است؛ ولی قرآن، گفته ما را ترجیح داده، و دو ادعا اگر در تقابل باشند و یکی با قرآن ترجیح داده شود، همان است که اولی و ارجح است (همان: ۱۰).
۳ – ۶٫ لزوم پاکی خلیفه
چگونگی استفاده این معنا از آیه مورد بحث، در تبیین شیخ صدوق چنین آمده است:
آیه‏ …إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً؛ حاوی این معناست که خداوند متعال، تنها افراد پاک¬طینت را خلیفه قرار می¬دهد، تا ساحت حضرتش از خیانت دور باشد؛ چون اگر شخص آلوده‏ای را به عنوان خلیفه برگزیند، به مخلوقات خود خیانت کرده است…؛ در حالی که خود می‏فرماید: أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی کَیْدَ الْخائِنِین؛ «خداوند، نیرنگ خیانتکاران را به مقصد نمی‏رساند» (یوسف: ۵۲)؛ و با این سخن، پیامبرش را تأدیب فرموده است: وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنِینَ خَصِیما؛ «مدافع خیانتکاران مباش» (نساء: ۱۰۵).
پس، چگونه چیزی را که از آن نهی کرده است، خود مرتکب شود؛ ضمن این که یهودیان را به واسطه نفاقشان نکوهش کرده و فرموده است: أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ أَفَلا تَعْقِلُون؛ «آیا مردم را به نیکی فرمان می‏دهید و خودتان را فراموش می‏کنید، در حالی که کتاب را می‏خوانید، آیا تعقّل نمی‏کنید؟: (بقره: ۴۴)(ابن بابویه، ۱۳۹۵، ج‌۱: ۱۰).
۴٫ وظایف مردم در برابر خلیفه
۴ – ۱٫ وجوب فرمان¬بری از خلیفه
شیخ صدوق با بیان نکته ذیل فرمان از خلیفه را ضروری و واجب عنوان می کند:
زمانی¬که خدای تعالی آدم را در زمین به خلافت خود برگزید، بر اهل آسمان‌ها اطاعت او را واجب گردانید، چه رسد به اهل زمین؛ و زمانی¬که خدای تعالی ایمان به فرشتگان را به خلق واجب گردانید، بر ملائکه نیز سجود به خلیفه اللَّه را واجب ساخت (همان: ۵).
۴ – ۲٫ خواری و تباهی در پی ترک فرمان¬بری
شیخ صدوق چگونگی حصول این ذلت و تباهی را این گونه تحلیل کرده است:
وقتی یکی از جنیان از سجده بر آدم امتناع کرد، خداوند ذلت و خواری و هلاکت را بر او روا داشت و او را رسوا و تا قیامت او را لعنت کرد (همان: ۵).
۵٫ چگونگی انتخاب خلیفه
۵ – ۱٫ ناشایستگی مردم در انتخاب خلیفه
استدلال شیخ برای اثبات این مطلب بدین‌گونه است:
وقتی خداوند تبارک و تعالی به ملائکه اعلام کرد که در زمین خلیفه قرار می‌دهد، آنان را شاهد بر این کار گرفت، چون علم، گواهی و شهادت است. پس، کسی که ادعا می¬کند مردم خلیفه را برمی¬گزینند، باید همه ملائک گواه آن باشند، و معمولا، شهادت بزرگ دلالت بر عظمت موضوع دارد… (همان).
۵ – ۲٫ انتخاب خلیفه تنها به دست خدا
شیخ دلیل این انحصار را بدین گونه ذکر کرده است:
واژه «جاعلٌ» در آیه انّی جاعلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً؛ (به جهت تفخیم) با تنوین آمده و خداوند خود را با آن وصف کرده و همتراز آن، آیه انّی خالقٌ بَشَراً مِنْ طِین (ص: ۷۱)، است که آن نیز با تنوین آمده و خداوند خود را با آن وصف فرموده است. کسی که مدعی است امام را می‌توان انتخاب کرد، لازم است بشری را نیز خلق کند، و چون این امر باطل است، آن نیز باطل خواهد بود؛ چرا که هر دو در یک ردیف قرار دارند (ابن بابویه، ۱۳۹۵، ج۹:۱).
توضیح این¬که آیات انی خالق… و انی جاعل…؛ در یک وزن و در مورد یک مصداقند؛ یکی جعل خلیفه و دیگری خلق خلیقه. ارتباط معنایی دو آیه، مضمونی است که شیخ صدوق در تفسیر آیه بیان کرده است.
۵ – ۳٫ ناشایستگی فرشتگان در انتخاب خلیفه
توضیح این عدم صلاحیت را صدوق بدین‌صورت بیان کرده است:
… فرشتگان با همه فضیلت و عصمتی که دارند، صلاحیّت انتخاب امام را نداشتند و خداوند خود این کار را به عهده گرفت، و با آن اختیار، بر همه خلایق احتجاج کرد که راهی برای آنان به این انتخاب نیست؛ چنان¬که فرشتگان با همه صفات و وفا و عصمتشان و مدح آنان در بسیاری آیات…، چنین صلاحیتی را نداشتند. حال انسان با همه سفاهت و جهل، چگونه می‌تواند امام (خلیفه) را انتخاب کند؟ در حالی‌که احکامی پایین¬تر از موضوع امامت؛ مثل نماز، زکات، حج و دیگر امور به خلق واگذار نشده؛ پس چگونه مسئله امامت و خلافت را که جامع همه احکام و حقایق است، به مردم بسپارد (همان).
۵ – ۴٫ معرفی خلیفه، توسط خلیفه پیشین
قبل از درگذشت هر خلیفه¬ای، خلیفه بعدی مشخص و معرفی شده است و در ولایت اولیای او (در عصر غیبت) اجری است که از اجر فرشتگان به خاطر ایمان به امام غایب در عدم (قبل از خلقت) برتر است.
بیان شیخ در این¬باره چنین است:
خدای تعالی هیچ خلیفه‏ای را قبض روح نکرد، مگر آن‌که جانشین او را که پس از وی می‏آید، به مردم معرّفی کرد. این مطلب را آیه شریفه قرآن تصدیق می‌کند، که می¬فرماید: «آیا کسی که بر بینه‏ای از جانب پروردگار خود است و شاهدی از جانب خدای تعالی به همراه و در پِی اوست…» (هود: ۱۷) که مراد از کسی که بر بینه‏ای از جانب پروردگار است، محمد، و مراد از شاهدی که همراه اوست، امیر المؤمنین، علی است. دلیل آن، این سخن خدای تعالی است که فرمود: «و پیش از آن، کتاب موسی پیشوا و رحمت بود» (احقاف: ۱۲). کلمه‏ای که از کتاب موسی- طابق النّعل بالنّعل- درباره این موضوع است، این سخن خداوند است، که فرمود: «و ما با موسی، سی شب وعده گذاشتیم… و موسی به برادرش، هارون گفت: «جانشین من در میان قومم باش و ]آن‌ها[ را اصلاح کن! و از روش مفسدان، پیروی منما!» (الاعراف: ۱۴۲) (ابن بابویه، ۱۳۹۵، ج‌۱: ۱۲ – ۱۳).
این آیه می‌فرماید: حضرت موسی رسما برادرش هارون را به جانشینی خود برگزید. و این همان سنت و کلمه‌ای است که در اسلام نیز نسبت به پیامبر تکرار شد.
۶٫ غیبت خلیفه
۶ – ۱٫ غیبت حضرت آدم
شیخ تاریخچه آغازین غیبت را قبل از خلقت آدم دانسته و آن را بدین شکل تبیین کرده است:
آیه إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً؛ حجتی بر غیبت امام از جهات گوناگون است: نخست آن‌که غیبت، قبل از وجود خلیفه، از همه انواع غیبت، رسا‏تر و روشن¬تر است. با این توضیح که فرشتگان، قبل از حضرت آدم، هیچ خلیفه‌ای را مشاهده نکرده بودند [ولی چون خلافت آدم اعلام شده بود، به او ایمان آورده و بر طاعت او گردن نهادند]؛ حال این‌که ما شاهد خلفای بسیاری بوده‏ایم که قرآن کریم و اخبار متواتره از آن‌ها خبر داده‏اند، تا آن اندازه که گویا برای ما مشهود بوده است؛ ولی ملائکه یکی از آن‌ها را هم ندیده بودند. پس، آن غیبت روشن‏تر و بزرگ‌تر بوده است (همان: ۱۲).
۶ – ۲٫ ارزش فزون¬تر اطاعت در زمان غیبت
دلیل این فضیلت را صاحب کمال الدین بدین صورت توضیح داده است:
وقتی خداوند فرمود: إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً؛ با این جمله، تکلیفی به فرشتگان متوجه ساخت و آن این که باید به فرمان بردن از آن خلیفه معتقد باشند. در این میان، ابلیس‏ با شنیدن این کلمات، نفاق را پیشه کرد و آن را در دل نهان ساخت؛ به طوری‌که به واسطه آن منافق گردید؛ زیرا دل بر آن نهاد که هنگام صدور فرمان مبنی بر اطاعت از خلیفه حق، با آن مخالفت کند و این، بدترین نوع نفاق است…، امّا وقتی خدای تعالی خلیفه را به ملائکه معرّفی فرمود؛ آنان در نقطه مقابل ابلیس، اطاعت وی را در دل پرورانده و مشتاق او شدند و این، موجب ارتقای رتبه آنان شد… در خبر است که خداوند این گفتار را هفتصد سال پیش از خلقت آدم، به فرشتگان اعلام کرد و در این مدت، ثواب این طاعت عاید آنان گردید. حال اگر کسی‏ این خبر و این مدت مدید را هم نپذیرد، به ناچار بایستی، به اندازه یک ساعت هم که شده، اعلام (خلافت) را بر آفرینش آدم مقدم داند، [که در این صورت غیبت حضرت آدم، ولو برای مدت کمی، ثابت می‌شود] (همان: ۱۱).
۶ – ۳٫ برتری غیبت در عصر حاضر
چگونه است که برای عصر غیبت و منتظرانِ در این عصر، فضیلت بیش‌تری هست؟ شیخ صدوق این چنین توضیح می‌دهد:
از دیگر فضایل غیبت در این زمان، آن‌است که غیبت حضرت آدم از جانب خداوند بود؛ امّا غیبت امام عصر، از جانب دشمنان خدای تعالی است [دشمنانی که قصد جان امام را دارند]، وقتی غیبتی که از جانب خداوند بوده، برای ملائکه عبادت باشد، درباره غیبتی که از طرف دشمنان خداست، چه می‏توان گفت؟ در دوستی و ولایت اولیای خدا پاداشی است، که از پاداش فرشتگان، به جهت اعتقاد به خلیفه غایبی¬که هنوز در عدم است (حضرت آدم)، برتر‌است. اگر خداوند خبر از وجود آدم قبل از وجود او می‌دهد، به منظور تکریم و بزرگداشت اوست تا زمینه اطاعت فرشتگان را ایجاد و آنان را در این جهت برانگیزاند (همان: ۱۲).
نتیجه گیری
از ژرف‌اندیشی مرحوم صدوق در ذیل آیه سی¬ام سوره بقره (معروف به آیه خلافت)، این نکات بدیع حاصل می شود:
۱٫ سلامت قرآن از تحریف؛ چرا که در غیر این فرض، پایه هر نوع استدلال به قرآن، لرزان خواهد بود.
۲٫ حکمت در جعل خلیفه، از حکمت در خلیقه (مردم) مهم‌تر است.
۳٫ واجب است خداوند، خلیفه¬ای قرار دهد که شر دشمنانش را از دوستانش کوتاه سازد، تا ولایت با آن، صحت پیدا کند.
۴٫ خداوند، پیامبرش را با واژه «ربک» مورد خطاب قرار داده، و این امر، بهترین دلیل بر این امر‌است که خداوند خلیفه را در امت او تا قیامت قرار خواهد داد.
۵٫ معصوم بودن خلیفه از این رهگذر حاصل می‌شود؛ زیرا خلیفه باید نشان از مستخلف عنه (خداوند) داشته باشد و نشان مستخلف عنه معصوم ، مبرا بودن خلیفه از خطاست.
۶٫ تفاوت خلافت با نبوت مشخص می شود؛ زیرا اگر مراد از خلافت، همان نبوّت باشد، لازم می‏آید خدای تعالی، بنا بر آیه ۵۵ سوره نور، بعد از پیامبر اکرم پیامبری بفرستد، که این امر، با خاتم الانبیا بودن حضرت ناسازگار است.
۷٫ پاداش ولایتمداری در زمان غیبت امام مهدی از پاداش غیبت حضرت آدم برتر است؛ زیرا غیبت حضرت آدم از جانب خداوند بود؛ ولی غیبت امام عصر از جانب دشمنان خدای تعالی است.

منابع
قرآن کریم.
۱٫ حلی، ابن داوود (۱۳۸۳). رجال ابن داود، تهران، دانشگاه تهران.
۲٫ حلی، ابن داوود (۱۴۱۱ق). الخلاصه، قم، دارالذخائر.
۳٫ ذهبی، شمس‌الدین (۱۴۰۱). سیر اعلام النبلاء، بیروت، بی تا.
۴٫ صدوق، محمد‌بن‌علی (۱۳۷۶). من لا یحضره الفقیه، تصحیح: علی‌اکبر غفاری، تهران، نشر صدوق.
۵٫ صدوق، محمد‌بن‌علی (۱۳۹۵ق). کمال الدین و تمام النعمه، تهران، اسلامیه.
۶٫ صفاخواه، محمدحسین (۱۳۷۶). گلچین صدوق، تهران، فیض‌کاشانی.
۷٫ طوسی، محمد‌بن‌حسن (بی‌تا). الفهرست، نجف اشرف، المکتبه الرضویه.
۸٫ کلینی، محمد‌بن‌یعقوب (۱۴۰۷ق). الکافی، تهران، دار الکتب الإسلامیه.
۹٫ نجاشی، احمد‌بن‌علی (۱۳۶۵). رجال النجاشی، قم، مؤسسه النشر الاسلامی.

درباره نویسنده