سرمقاله، سرمقاله

مصاحبه با استاد محمد سند (۲)

مصاحبه با استاد محمد سند (۲)

در شماره‏ی پیشین، قسمت نخست مصاحبه با استاد، فراروی خوانندگان محترم قرار گرفت. ایشان، ضمن قبول اصل ملاقات با حضرت ولی عصر(ع) مراد از تکذیب مدّعیان مشاهده را در توقیع شریف حضرت حجّت به نایب چهارم، تکذیب مدّعیان نیابت و ارتباط برشمردند.
در ادامه‏ی گفت‏وگو، استاد، در پاسخ به سؤالی در باره‏ی معیار صدق و کذب مدّعیان ملاقات (و نه نیابت) بحث اصلی در این باب را حجیّت و عدم حجّیت ملاقات‏های صادقانه برشمرده، ضمن ردّ حجّیت خواب و امثال آن، برگشت کلام را به حجّیت کتاب و سنّت دانسته و فرمودند، در روایات مستفیض که از خود حضرت در دوران غیبت صغرا رسیده، فقط، قرآن و روایات پدران گرامی‏اش حجّت‏اند و توصیه‏هایی که در تشرّف‏های صحیح دیده می‏شود، فقط، برای ملاقات کننده حجّیت دارد.
در نهایت با مطلوب شمردن تمنّای دیدار حضرت مهدی(ع) با توجّه به ادعیّه و روایات، ارتباط قلبی را مهم‏تر بیان کردند.
و اینک ادامه گفتگو را پی می‏گیریم:

لطفاً بفرمایید چه نیازی وجود دارد که امامی معصوم، سالیان طولانی، در غیبت باشد تا زمینه‏ی ظهور مساعد گردد؟ چه اشکالی دارد اگر بگوییم امام زمان(ع) در آینده متولّد می‏شوند؟
پرسش شما را به سه صورت دیگر هم می‏توان مطرح کرد که ظاهراً با صورت مذکور، متفاوت هست، امّا در مفهوم، یکسان اند.
صورت یکم – اصلاً، امامی که پشت پرده‏ی غیبت باشد، چه امامت فعلیّه‏ای دارد؟
صورت دوم – ضرورتی که شیعه برای امامت معصوم معتقد است، چگونه با غیبت و پنهان بودن امام، تأمین می‏شود؟
صورت سوم – ما، با یک برهان عملی و تطبیقی و تجربی به این نتیجه می‏رسیم که بشریّت، بدون راهنمایی وهدایت
امام، نظم جامعه‏ی خودش را تأمین کرده است – اگر چه در راه خود، به قلّه‏ی مدینه‏ی فاضله نرسیده است – پس چه نیازی به امام معصوم دارد؟
پاسخ این پرسش‏ها، در فصل سوم کتاب الإمامه الإلهیّه آمده. همه‏ی، این اشکال‏ها، از تعاریف ناقصی که در مورد امامت ارائه گشته، ناشی شده است.
متأسّفانه، از قدیم الایّام، متکلّمان شیعه – با وجود زحماتی که متحمِّل شده‏اند – در نوشته‏های خودشان، تعریفی را از امامت ارائه کرده‏اند، که با ماهیّت امامت، طبق عقل و نقل قطعی، همخوانی ندارد و ماهیّت امامت، خیلی فراتر از آن تعریف‏ها است.
اگر ما با برداشت از دلایل قطعی کتاب و سنّت یا با براهین عقلی و عرفانی، بتوانیم تعریف امامت را به ماهیّت حقیقی خودش نزدیک کنیم، همه‏ی این اشکال‏ها، پاسخ داده می‏شود.
البته، محدثان و بعضی از فلاسفه‏ی شیعه، به ماهیّت امامت نزدیک شده‏اند.
علامه طباطبایی (قدس سره)، در تفسیر المیزان و کتاب پاسخ‏ها و پرسش‏ها، در ذیل آیه‏ی (إنّی جاعلک للناس إماماً) وآیات دیگری که به امامت مربوط است، مانند آیه‏ی (وجعلناهم أئمه یهدون بأمرنا) می‏فرماید، امام، سردار قافله‏ی نفوس در سیر ملکوتی به سمت مقامات معنوی است.
در هر جای قرآن که امامت مطرح شده، هدایت ملکوتی هم به دنبال آن آمده است. البته، این، یکی از اجزای ماهیّت امامت است.
متکلّمان، امامت را به عنوان یک مقام اعتباری (رئاسه عامّه لأمور الناس) مطرح کرده‏اند که در آن صورت، اگر ریاست به فعلیّت نرسد، امامت هم فعلیّتی ندارد، همان طور که ریاست فعلی، به صورت ظاهری، تنها، چندین سال در زمان امیر المؤمنین (ع) و چند ماه در دوران امام مجتبی (ع) اتّفاق افتاد، در حالی که طبق تعریف علاّمه (سرداری قافله‏ی جان‏ها در سیر ملکوتی به سوی منازل معنوی) امامت، هیچ گاه قابل انجماد و رکود نیست و همیشه فعلی است.
البته، همین تعریف هم ناقص است؛ چون، طبق آیات وروایات، ماهیّت امامت، اجزای تکوینی بیش‏تری دارد.
خداوند متعال، استخلاف آدم را، در زمین، در هفت سوره مطرح فرموده است. و این استخلاف، مخصوص حضرت آدم نیست، بلکه نخستین مصداق آن، حضرت ایشان است.
جالب است که در آیه‏ی شریف، ((إنّی جاعلٌ فی الأرض رسولاً)) یا ((نبیّاً))، نیامده، بلکه ((خلیفه)) آمده است که مرادف واژه‏ی ((امامت)) است.
در خلیفه و استخلاف، بحث قدرت مطرح است که اعم از نبوّت است.
سجده‏ای هم که ملائکه مأمور به آن شدند، به معنای خضوع وتبعیّت برای متبوع است که همان امامت را می‏رساند.

مطلب شما، در صورتی صحیح است که بگوییم، فقط، ((سلطنت)) قابل استخلاف است، در حالی که طبق یک نظر، خلیفه آمده است که ((صفات خدایی)) را بگیرد وآن‏ها را ارائه کند.
در قرآن، دو گونه استخلاف داریم:
۱- ((استخلاف اصطفایی)) که یقیناً، فقط در مورد انبیا و رسولان و امامان وجود دارد.
۲- ((استخلاف عمومی بشر)) برای آبادی زمین که اصطفایی نیست.
استخلاف اصطفایی را، خداوند، محتاج علم جامع اسمایی دانسته است: (علّم آدم الأسماءَ کلّها)
خداوند متعال، در بیان ایراد ملائکه وپاسخ به آن، کارت شناسایی یا حدّ جنس وفصل ماهوی خلیفه را که مترادف ((امامت)) است، بیان فرموده است، آن هم با عنوان ابدی و جاویدان، یعنی از ابتدا تا انتهای بشریّت. چرا خداوند متعال عنایت داشته که ایراد ملائکه و پاسخ آن را بیاورد؟ زیرا، می‏خواهد بفرماید، یکی از شاخص‏های امام، جلوگیری از فساد و خون‏ریزی در زمین است، اگر دقّت کنیم، ایراد ملائکه در فساد کلّی و خون‏ریزی است؛ چون، فساد در حدّ جزئی، قبحی ندارد تا ملائکه به آن ایراد بگیرند. فساد غالب و کلّی است که مفسده‏انگیز است.
خداوند متعال می‏فرماید، استخلاف و خلافت قدرتی، از این دو ایراد (فساد غالب و کلّی) جلوگیری می‏کند؛ یعنی، هر فسادی در زمینه‏ی اخلاقی و اقتصادی و بیولوژی و جنسی و…، اگر غالبی باشد، خلیفه، مانع آن فساد می‏شود وباعث می‏گردد تا اصل بشریّت محفوظ بماند وهدف خداوند از خلقت بشر، محقَّق گردد.
حفظ اصل بشرّیت و انجام دادن شئون خلافت امام، به شیوه‏های مختلفی صورت می‏گیرد که به بعضی از آن‏ها اشاره خواهد شد.
در قرآن و روایات برای امامت، چهار شیوه بیان شده است. البته، بیان این چهار شیوه، حصری نیست، بلکه استقرایی و تتبّعی است و شاید در تتبّع جدید، شیوه‏های دیگری نیز یافت شود.
شیوه‏ی نخست، همان رهبری ملکوتی در هدایت نفوس است که مرحوم علّامه طباطبایی هم آن را در تعریف امامت آورده‏اند. این هدایت نفوس، به دست امامِ حیّ انجام می‏شود؛ یعنی، امامی که به عالم طبیعت تنزّل داده شده است و با متعلّقات عالم طبیعت، می‏تواند نفوس را به عالم ملکوت سوق بدهد.
این شیوه از رهبری، در ادبیات سیاسی امروز هم مطرح است، ولی از راه ملکوتِ نازل نه ملکوت صاعد. ملکوت نازل، یعنی از راه سحر و هیپنوتیزم و جادو و… امروزه بیان می‏کنند که بعضی از حرکت‏های سیاسی یا نظامی مهم، از همین راه‏ها انجام می‏شود.

مسائلی مانند تسخیر جن وهیپنوتیزم و… روشن است، ولی شیوه‏ی رهبری مذکور در مورد امام معصوم چه گونه متصوّر است؟
فلاسفه، در ((عقل فعّال)) و ((نفس کلّیّه))، بیانات جالبی دارند. آنان می‏گویند، تا نفس کلّیّه‏ای در کار نباشد، نفوس جزئیه، هیچ گاه به تکامل نمی‏رسد.
شیوه‏ی دوم، همان جریان خضر است که خداوند به عنوان ((عبد)) او را معرفی فرموده است، عبدی که رحمت خاصّ اصطفایی و علم لدنی دارد. حضرت خضر، برنامه‏ها ودستورهای خدایی داشته ولذا بیان کرده که برای همان اغراض شریعت موسی، مبعوث شده است.
در این‏جا لازم است ذکر شود که نبوّت ورسالت، با امامت، یک فرق تکوینی دارد؛ یعنی، هدایت نبوّت، ارائه‏ی طریق است، ولی هدایت امامت (به عنوان سردار قافله‏ی نفوس برای سیر به سوی منازل معنوی) ایصالِ الی المطلوب است. البته، پیامبر اکرم (ص) هم پیغمبر بود و هم امام.
در هر زمانی، امام معصوم، در اطراف خودش، اخیار و نجبا و اوتادی دارد که همین شیوه‏های سرّی حکومت را اجرا می‏کنند. پیامبر (ص) این شیوه‏ی حکومت را در مکّه داشتند. امیر المؤمنین (ع) هم بیست و پنج سال با این دو شیوه، عمل می‏کردند. این شیوه‏ها، از حضرت آدم تا وصی خاتم، جاری است.
شیوه‏ی سوم، شیوه‏ی اصحاب کهف است که هدایت‏شان برای نسل بعد باقی ماند.
سر مبارک امام حسین (ع) هم آیه‏ی مربوط به اصحاب کهف را خواند؛ یعنی، می‏خواهد بفرماید که با کشتن ظاهری، غایت الهی و هدایت حسینی از بین نمی‏رود، همان طور که اصحاب کهف از بین نرفتند و هدایت‏شان برای نسل‏های بعد باقی ماند.
این شیوه شیوه‏ی نیم آشکار، و شیوه‏ای است که در روند اجتماعی بستر می‏گیرد. این شیوه را همانند شیوه‏های نخست و دوم پیامبر(ص)و همه‏ی ائمه(ع) داشتند. در ادبیات سیاسی روز، به این شیوه، ((حکومت نیم پنهان)) یا ((نیم رسمی)) می‏گویند.
در تاریخ داریم که امام کاظم (ع) این قدرت اجتماعی را در مدینه داشتند؛ زیرا، اموال زیادی به دست ایشان می‏رسید و حدود هفتاد هزار نفر سرباز شمشیرزن در اختیار ایشان بود.
مرجعیّت شیعی سنّتی نیز همین شیوه را دارد.
شیوه‏ی چهارم، شیوه‏ی ذوالقرنین است، یعنی، حکومت رسمی و قدرت اجتماعی. ذوالقرنین، با این که پیغمبر نبوده و مبعوث به رسالت نشده است، ولی حکومت رسمی الهی داشته است.
این شیوه، آشکارترین شیوه‏ها است و پیامبر هم در مدینه، همین شیوه را داشتند.
پس یکی از شیوه‏های امامت، حکومت رسمی است که این شیوه را فقط پیامبر (ص) به مدّت ده سال و امیرالمؤمنین (ع) پنج سال و امام حسن هشت ماه و امام حسین(ع) شش ماه (به دست مُسلم در کوفه) اجرا کردند.
امامت، به شیوه‏های دیگر هم انجام می‏گیرد که ذکر شد، لذا نمی‏توان گفت، امامت امام زمان (ع) فعلی نیست؛ چون، امامت، منحصر در یک شیوه نیست. گرچه در این غفلت، چه بسا، نویسندگان و گویندگان بزرگ نیز واقع شدند.
این که می‏پرسند: ((امامتِ امام زمان کجا است؟))، به این خاطر است که معنای غیبت درست فهمیده نشده است. غیبت امام، غیبت عنوان است، نه این که، غیبت به معنای عدم حضور باشد. حضرت مهدی (ع) غیبت وجودی وحضوری ندارند، بلکه غیبت ایشان، در مقابل ظهور است نه در مقابل حضور. ایشان، حاضر است وایفای نقش امامت می‏کند.
در این جا، به همان پرسش که ((چرا خدا، حجت را در زمان مناسب خلق نمی‏کند؟)) بر می‏گردیم.
پاسخ این پرسش، به ضرورت پیامبر و امام بر می‏گردد؛ یعنی، بشر، توانایی ندارد که بدون واسطه، هدایت را از جانب خدا تلقی کند. جوامع بشری، در روند خود، بدون حکومت معصوم – با شیوه‏های مختلف که ذکر شد – نمی‏تواند از سقوط در پرت‏گاه‏ها و گردنه‏های سخت، ایمن باشد.

ما معتقدیم که روح امام، پس از شهادت، حضور دارد. چه اشکالی دارد که هدایت مذکور، به سبب روح امام وفات کرده صورت گیرد؟
قبلاً گفته شد، باید نَفْس در کار باشد؛ یعنی، اگر متعلّق به مادّه نباشد، نمی‏تواند با نفوس جزئیه ارتباط پیدا کند.

پس چه گونه پیامبر اکرم و دیگر ائمه(ع) عنایات خودشان را انجام می‏دهند؟
عنایات ایشان هم به دست امامِ حیِّ حاضر انجام می‏شود.

در زیارت ائمه(ع) می‏خوانیم: ((إنّک تشهد مقامی و تسمع کلامی و…)). همه‏ی این‏ها، عین حضور است. پس چه گونه می‏گویید واسطه، امام زمان(ع) است؟
خدا هم کلام ما را می‏شنود ومقام ما را شاهد است، امّا تلقّی فیض از خدا، مستقیم انجام نمی‏شود، بلکه به واسطه‏ی نور اوّل است و انوار بعدی؛ زیرا، ما، کشش نداریم، نه این که خداوند، عجز داشته باشد.
یکی از شبهاتی که مطرح می‏کنند، این است که: ((چون شیعه، معتقد به برقراری حکومت اسلامی به دست فقها است، از شرط ((عصمت))، در حکومت دست برداشته‏اند.))
و نیز گفته‏اند: ((علمای شیعه که شورا را موجب صلاحیّت حکومت نمی‏دانستند، امروز، به عنوان ایجاد کننده‏ی صلاحیّت حکومت، آن را قبول دارند.)).
شبهه‏ی دیگری که مطرح می‏کنند، آن است که ((چون شما در حکومت، به ولایت فقیه معتقد هستید، اعتقاد به حضرت مهدی (ع) و این که ایشان زنده است یا نه، برای شما خاصیّتی ندارد.)).
احمد الکاتب و…. هم می‏گوید: ((آن چه، شیعیان را در فعّالیّت‏های اجتماعی وصحنه‏های بزرگ اسلامی، عقب انداخته، همین اعتقاد به مهدویّت است؛ زیرا، از ایفای نقش در صحنه‏های اسلامی، خود داری می‏کنند، خصوصاً که عدّه‏ای از آنان، به سبب عقیده به حضرت حجّت، قیام را حرام می‏دانند.)).
باید گفت این اشکال‏ها، از جایی ناشی می‏شود که در کتاب برخی از بزرگان، در بحث حکومت و مشروعیّت آن، از قاعده‏ی شورا مدد گرفته شده است، یا از آیه‏ی (المؤمنون بعضهم أولیاء بعض یأمرون بالمعروف وینهون عن المنکر) در حالی که در این بین، ولایت وامامت حضرت مهدی (ع) را نمی‏توان یافت.
پخته نبودن بحث‏ها، ما را به این‏جا کشانده که نقش امام مهدی (ع) را در اجتهاد و تقلید و فتوا دادن نمی‏بینیم و در بحث قضا هم، نیابت از امام مطرح نیست و بعضی‏ها قضا را از باب تحکیم می‏دانند.
البته، بحث قاضی منصوب هم مطرح است، ولی عدّه‏ای قابل توجّهی می‏گویند، قاضی تحکیم، است که مشروعیّت دارد و نه قاضی منصوب.
خیلی از فقهای نامی ما، ولایت فقیه را – که نیابت از معصوم است – از باب امور حسبیه که ربطی به نیابت ندارد، بلکه صرف جواز حکمی است، می‏دانند.
این گونه مباحث، بیان کننده‏ی نوعی حالت گسستگی از معصوم است.
در باب خمس، می‏گویند، فقیه از باب امور حسبیه یا مجهول المالک تصرّف می‏کند و بحث نیابت نیست.
منشأ همه‏ی این غفلت‏ها، تعریف ناقصی است که از امامت ارائه شده است.
اگر تعریف محدّثان ومفسرّان شیعه وبعضی از فلاسفه‏ی شیعه را در نظر بگیریم، می‏بینیم که همه‏ی صلاحیّت‏ها، از امام معصوم است و هر ولایتی، باید از او منشعب شود. اگر امامت را جایگاهی تکوینی بدانیم وامامت را فعلیّه در نظر بگیریم، این اشکال‏ها، مطرح نمی‏شود:

کدام یک از این تعاریف را نارسا می‏دانید؟
تعریف امامت به ((رئاسه عامه للناس)) و ((حافظ للدین والدنیا))، نارسا است و طبق آن، امامتِ امام مهدی (ع) منجمد می‏شود، ولی اگر بگوییم، امامت تکوینی وجود دارد، فعلیّت‏اش، انجماد بردار نیست. در این صورت، قوّه‏ی مقنّنه و قضاییه ومجریّه را با نیابت از معصوم مطرح می‏کنیم، ولایت، در مکتب اهل بیت (ع)، هِرَمی نیست که قاعده‏ی آن مردم و رأس آن، ولیّ باشد. ولایت، از مردم و جمهوریّت گرفته نمی‏شود.
ولایت، از خدا شروع می‏شود و بعد به پیامبر و امام می‏رسد و نقش جمهور، مراقبت است. حتّی برای حکومت معصوم هم مراقبت مردم مطرح است؛ زیرا وزرای امام معصوم نیستند و احتیاج به مراقبت مردم دارند. البته نقش‏ها دیگر هم هست مانند یاری در اقامه‏ی معروف و ازاله‏ی منکر در همه‏ی زمینه‏ها.
پس امامت حضرت مهدی (ع) فعلی است و ولایت فقیه هم از ولایت وامامت فعلی حضرت نشئت می‏گیرد، نه این که ولایت فقیه، از شورا حاصل شده باشد. اصلاً، شورا، یعنی بانک اطّلاعات وارتباطات. شعار دهکده‏ی جهانی را – که یک شاخه‏ی آن، همین ((گفت وگوی تمدّن‏ها است – قرآن، هزار و چهارصد سال پیش، بیان کرده است.
مشورت، بهترین طریق است. عالم‏ترین و عاقل‏ترین مردم، کسی است که علم و عقل مردم را به علم و عقل خودش اضافه کند.
این، همان بانک اطّلاعات است. مشورت، عقل جمعی است ونه اراده‏ی جمعی. مگر انسان که در امور فردی خود، مشورت می‏کند، می‏خواهد اراده‏ی مستشار را به خود تحمیل کند؟ نه! مشورت، یعنی استفاده از خبرویّت خبرگان کارشناسان نه این که اراده‏ی آنان را بر اراده‏ی خود تحمیل کند.
شور کردن، برای فهمیدن رأی صائب است، نه این که اکثریّت واقلیّت مطرح باشد. هر نظری که صائب باشد، صرف نظر از این که اقلیّت یا اکثریّت باشد، انسان آن را به خاطر صواب و درست بودن‏اش قبول می‏کند. اصلاً، اکثریّت، با خبرویّت همخوانی وسازگاری ندارد. در یک مجموعه، اگر فردی، علم‏اش بیش‏تر باشد، کاشفیّت نظرش، بیش‏تر است.
شورا، یعنی کانال ارائه‏ی نظر تخصصّی یا خبرویّت. در مکتب امامیّه، نمی‏توان مشروعیّت حکم را از شورا یا ملّت گرفت.
از این توضیحات، معلوم می‏شود که ما، در حکومت، از امامت فعلی دست برنداشته‏ایم. حضرت مهدی (ع) در متن جامعه ومسیر بشریّت فعّالیّت و حضور فعلی دارد و ولیّ بالفعل است و در جامعه‏ی شیعه، مرجعیّت، قدرت‏اش از امام زمان (ع) منشعب می‏شود.
در کتاب متاهات فی مدینه الضباب آورده‏ام که از کلینی تا شیخ صدوق وشیخ مفید وشیخ طوسی وسیّد مرتضی و…، همه، به بر پا کردن حکومت یا احکام در زمان غیبت معتقد بودند. و هر کدام (با سعه وضیق) دامنه‏ای را برای ولایت فقیه مطرح کرده‏اند، امّا هیچ یک این امر را مبتنی بر اصل شورا نکرده‏اند، بلکه امامت ونیابت از معصوم را گفته‏اند.
ممکن است کسی بگوید: ((این فقها، در زمان خاصّی واقع شده بودند ونفیاً یا اثباتاً نمی‏توانستند راجع به حکومت حرف بزنند؛ زیرا، در زمان آنان، قضاوت، در یک روستا مطرح بوده است، در حالی که ما صحبت از حکومت می‏کنیم.

در تعابیر آنان، ((تدبیر امر الناس)) آمده است. در کتاب امر به معروف و نهی از منکر حکومت، حکومت است، و در روستا یا شهر بودن آن فرقی ندارد. تدبیر امور مردم مطرح است، واین، چه فرقی می‏کند که در چه حدی باشد. بزرگی مملکت که در کسب صلاحیّت و مشروعیّت تأثیری ندارد!
به هر حال شیخ مفید و بقیّه‏ی فقهای مذکور، اسمی از امور حسبیه نیاورده‏اند و از اذن معصوم صحبت کرده‏اند؛ یعنی، قضا واقامه‏ی حدود وتدبیر امور مردم، به صورت نیابتی انجام می‏شود.
با این توضیحات، شبهه‏ی این که ((شیعه، در حکومت، شرط ((عصمت)) را نادیده گرفته است، دفع می‏شود؛ چون، ما، به حکومت نیابتی معتقد هستیم و نه حکومت اَصالی. امام خمینی ؛، وفقهای قبل، این مطلب را گفته‏اند.

پس جمهوریّت چه می‏شود؟
جمهور، مراقب دولت هستند. مردم، باید برای مصلحان، معین باشند و با مفسدان مبارزه بکنند و حتّی باید مراقب مصلحان باشند که از اصلاح و راه صواب، دست برندارند.
این که شیوه‏ها و شکل مراقبت در هر زمانی با زمان دیگر فرق می‏کند، بحث دیگری است. بحث ما، در موارد اصلی است و به شاخه‏ها کار نداریم.

آیا در حکومت دینی، مردم، در تصمیم گیری‏ها هم دخالت دارند؟
نقش مردم در حکومت معصوم یا غیر معصوم، مراقبت است. باید از منکر سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فردی و عمومی. با هماهنگی ولیّ، نهی کنند. البته اگر دست ولیّ را کوتاه دیدند، باید اقدام کنند.
بعد از بر پا شدن حکومت، محکوم هم باید از آن حیث که محکوم است. ایفای نقش کند و مراقب حکومت باشد؛ زیرا؛ می‏فرماید: ((أعینونی بورعٍ و اجتهاد)). حکومت، فقط، با وجود حاکم بر پا نمی‏شود.
این طور نیست که مردم بگویند: ((ما، فقط محکوم علیه هستیم و المأمور معذور.)).! زیرا، لاطاعه لمخلوقٍ فی معصیه الخالق. پس باید مردم هم مراقبت داشته ودر برابر منکرات، به حاکم تذکّر بدهند.
البته، هر زمانی، شیوه‏ی خاصّی را می‏طلبد. مثلاً، زمانی، از راه گروه‏های سیاسی است زمانی از راه روزنامه‏ها، و….
تذکّر نکته‏ای به جا است. ائمه(ع) برای فقیه، شرایطی قرارداده‏اند وتشخیص مصداق را بر عهده‏ی مردم گذاشته‏اند. مَنْ کان من الفقهاء…. فللعوام أنْ یقلّدوه. مردم هستند که فقیه را بر این کرسی می‏نشانند، نه این که ولایت داشته باشند. هر وقت هم که فقیه، شرایط را فاقد گردید، مردم، از او تمکین نمی‏کنند.
البته نقش سوم یا چهارمِ مردم، این است که در هر زمینه، نظر اهل خبره، در موضوعات حجّت است؛ یعنی، کارشناسی موضوعی (اقتصاد، بانکداری، نظامی، کشاورزی،….) در اختیار کارشناسان است، ولی حکم و قانون، در دست فقیه است.

چه اشکالی دارد که حکومت بر اساس دستورهای امام دیگری غیر از حضرت مهدی (ع) مثلاً بر اساسِ روایاتِ امام صادق (ع) باشد؟ اگر بعد از امام حسن عسکری (ع)، امامی هم نباشد، دستورهای حکومتی فرقی نمی‏کند؟
انفاذ ولایت امام صادق (ع) تا امام حسن عسکری (ع) در این زمان چگونه است؟ ما، فقه ودستورها را از ائمه(ع) می‏گیریم، چون امام بالفعل هستند، وگرنه؛ می‏گفتیم: ((حسبنا کتاب اللَّه!))؛ چون، معتقد هستیم که یکی از شئون آنان، قوّه‏ی مقنّنه است و ما باید از آنان دستور را بگیریم.
همین سؤال که در مورد حضرت مهدی (ع) مطرح می‏شود، در مورد امام صادق (ع) هم مطرح است. چرا دستورها را از امام صادق (ع) بگیریم؟ این، یک بحث ضرورت کبروی است. میان صغرا و کبرا، نباید خلط شود! اگر این حیثیّت را این جا و عصر ما قبول ندارند، چه طور آن جا و آن عصر قبول دارند؟ به چه انگیزه، در آن زمان، ضرورت داشت و حالا ضرورت‏اش رفع شده است؟ اندیشه‏ی امامت، فی نفسه، چه لزومی دارد؟ اصلاً، اصل ضرورت امام، در دین، چه گونه است؟ آن چه در این مقام گفته می‏شود، در هر زمانی وجود دارد.
چهار شیوه‏ای که گفته شد، ربطی به بحث تعریف امامت ندارد و فقط بیان نوع حکومت داری است و گرنه تعریف امامت، همان است که با ادلّه‏ی عقلی ونقلی قطعی (قرآن و سنّت) بیان شده است.
این چهار شیوه، گفته شده تا معلوم شود که امامت حضرت، اثر بخشی فعلی در جامعه‏ی بشریّت دارد. اصل بحث، در تعریف است، و در شیوه‏های بحث، فرق چندانی نیست؛ چون، از باب استقراء بیان شده و حصری نیست.
اصل بحث، بر سر ماهیّت امامت است واین که شاخ و برگ‏اش چه‏گونه پیاده می‏شود، مطلب دیگری است.

پاسخ اشکال چهارم که می‏گفت: ((اعتقاد به امام زمان (ع) نقش منفی دارد.)) چیست؟
انقلاب‏های اسلامی، از ابتدا تا به حال، ازسوی شیعیان صورت گرفته است. ما نهضت‏های شیعی متعدّدی در تاریخ داریم. آزادی خواهی و استقلال شیعیان، به سبب استقلال علمای شیعه و وابسته نبودن آنان به رژیم‏های فاسد است. این، از اعجاز مکتب اهل بیت(ع) است که راه را حفظ می‏کند.
علمای سنّی، به این وضعیّت علمای شیعه واستقلال اقتصادی آنان، غبطه می‏خورند. پس، اعتقاد به مهدی موعود(ع) شیعه را منجمد نکرده است، واگر تپشی در دل جامعه‏ی اسلامی باشد، به سبب شیعیان است.

ما، فرضاً، اگر امام مهدی (ع) را نداشتیم، تمام اصول و اعتقادات را از امام صادق (ع) و ائمه‏ی قبل می‏گرفتیم، مگر ما چند روایت از امام مهدی(ع) داریم که اگر این‏ها نباشد، اصول، استنباط نمی‏شود. پس با این وجود، اعتقاد به امام مهدی (ع) چه تأثیری داشته است؟
یکی از سخنان واندیشه‏های امام صادق (ع) این است که در هر زمانی باید امام وجود داشته باشد، یعنی، یکی از مهم‏ترین تفکّرات ائمه(ع) آن است که باید سلسله جنبان جامعه‏ی بشریّت، معصوم باشد. این، از بدیهیّات مکتب ائمه است.

شما می‏توانید برای اثبات این مطلب احادیث ائمه(ع) را بیاورید و بگویید، باید دوازده امام داشته باشیم، یا دلایلی که امامت ائمه را ثابت می‏کند، مورد استدلال قرار دهید.
از این منظر، ما می‏پذیریم؛ چون، شما، دلیل نقلی اقامه کرده‏اید که دوازده امام داریم، ولی از منظر دیگری می‏پرسیم که اگر یازده امام داشتیم و امام دوازدهم نبود و ما اعتقاد به او نداشتیم، چه خللی در اعتقادات و اصول ایجاد می‏شد؟
خللی که وارد می‏شود، این است که، ریشه‏ی مکتب اهل بیت خدشه بر می‏دارد. و ما حتّی نمی‏توانستیم فرمایش امام صادق (ع) وائمه‏ی قبل را بپذیریم؛ یعنی، اگر ما خود را مستغنی بدانیم از این که در هر زمانی، امامی وجود داشته باشد، معنایش آن است که حتّی بعد از رحلت پیامبر اکرم (ص) هم نیاز به امام نداشته‏ایم. آن ضرورتی که ما را نیازمند به امام صادق (ع) می‏کند، همان فرمول اعتقادی، ما را نیازمند به امام مهدی(ع) هم می‏کند.
بحث بر سر شخص امام صادق (ع) یا امام مهدی (ع) نیست بلکه بحث، این است که انسان، به یک رابط میان آسمان و زمین نیاز دارد، و این عقیده، قابل تفکیک در زمان‏ها نیست.

ما بدون حجّت داریم زندگی می‏کنیم، پس چه نیازی به او داریم؟
چون که محسوس نیست، خیال می‏کنیم بدون او زندگی می‏کنیم. در فلسفه، ثابت است که نفوس جزئیه، در تکامل‏شان حتّی تکامل عمرانی، نمی‏توانند سیر کنند مگر از مسیر نفس کلّیّه که واسطه‏ی هدایت‏های درونی است. بشریّت، تسلیم شده به این که هدایت‏های درونی وجود دارد.
چندین سال قبل، برنامه‏ای در رادیو بود که با ستارگان دانش ایران، چه در ایران و چه مقیم خارج، در رشته‏های مختلف، گفت‏وگو می‏کرد. آنان، از بزرگان دانش نقل می‏کردند که وقتی یک مخترع و مبتکر جهانی، به نظریّه‏ی جدیدی می‏رسد و مطلبی را ابداع می‏کند، به یک حالت صفای خاصیّ دست پیدا می‏کند و می‏فهمد که از جهان دیگری، این یافته را دریافت می‏کند و می‏داند که این مطلب از خودش نیست. در آن حال، این افراد، یک حالت خشوعی نسبت به خداوند متعال پیدا می‏کنند که شاید کم‏تر عابدی به این خشوع برسد.
نفوس جزئیه، مثل رودهای کوچکی هستند که به رود بزرگ نفس کلّیّه مرتبطاند. همیشه، یک نَفْس بشری کامل هست که ربّ النوع بشریّت است و واسطه‏ی افاضه‏ی عالم عقول به عالم نفوس است.

یکی از اشکالات احمد الکاتب، همین است که می‏گوید، شما امام‏تان را با بحث‏های فلسفی اثبات می‏کنید. ما باید از این فضا بیرون بیاییم تا مخاطب ما هم همراه ما باشد.
دلایل ما، منحصر در دلایل فلسفی نیستند و گاهی به شیوه‏ی نقلی و کلامی هم مطرح می‏شوند. ما بحث ضرورت امام را از دیدگاه علم اجتماع و علم تاریخ و فلسفه‏ی تاریخ و… هم طرح می‏کنیم.

شما اگر بخواهید ضرورت امام را از دیدگاه اجتماعی و تاریخی طرح کنید، باید حضور فیزیکی را اثبات کنید که به معنای کارامدی رهبری اجتماع باشد، و بشر، عیناً، ببیند.
کارامدی رهبری، غیر از حضور محسوس فیزیکی است. حضور محسوس فیزیکی در فعّالیّت‏های اجتماعی و سیاسی، لازمه‏ی کارامدی رهبری نیست. این که کارامدی، مساوی با دیدن مردم باشد، محلّ کلام است.
این مطلب، از واضحات ادبیات علوم سیاسی است که در سیاست، افرادی در کادر اجرایی هستند و گرداننده‏ی اصلی، کسی است که در پشت پرده حضور دارد. من، به احمد الکاتب گفتم، این صحبت شما، یک بحث احساسی روزنامه‏نگاری است که برای برانگیختن احساسات مناسب است، ولی بحث ما، بحث علمی است.
در اصول علمی، شیوه‏ی پنهانی را برای حکومت، ضروری می‏دانند و می‏گویند، اداره‏ی امور بشر، بدون راه‏های پنهانی، امکان ندارد.
پس غیبت امام زمان(ع) که غیبت شناسنامه‏ای است، نه غیبت وجود فیزیکی، بشر، در حکومت لازم می‏داند. اصلاً، در پنهان، قدرت بیش‏تری وجود دارد، چون نه دشمن متوجّه می‏شود و نه آشنای نادان، خواب می‏کند.
سنّت خدا که سرّ و غیب است، برای این است که نمی‏شود در عالم وجود، همه چیز، به نحو شهادت و یا به نحو غیبت مطرح باشد.
پس عقیده‏ی ما، در باره‏ی امام مهدی(ع) یک عقیده‏ی خرافی که هیچ تناسبی با زندگی جامعه‏ی بشری نداشته باشد، نیست. پس فعّالیّت و قدرت، در جوامع بشری، مساوی با آشکار بودن نیست، بلکه راز قدرت، در پنهانی بودن است. البته، پنهانی بودن هم مساوی با خرافی بودن نیست.

اگر چه حضور، تنها راه حکمرانی نیست، ولی غیبت هم تنها راه نیست.
مهم‏ترین نقش را در پنهان بودن می‏توان ایفا کرد. شما، در هر فرهنگی که مطالعه کنید، شکل‏های پنهان بودن در مدیریّت را قوی‏تر می‏شمارند.
این که نقش مدیریّت پنهانی، قوی‏تر است، مورد قبول است، امّا باید گفت، وقتی پیامبر اکرم (ص) حضور داشتند، همین کارها را انجام می‏دادند. پس چه ضرورتی دارد که امام، در پرده‏ی غیبت باشد؟ او، می‏تواند تمام کارهایی را که در حال غیبت، مشغول انجام دادن آن‏ها است، در هنگام ظهور هم انجام دهد.

حضور، چه ضرورتی دارد؟
قدرت پنهان، ملازمه‏ی با غیبت امام ندارد.
قبل از آن‏که رسانه‏های جدید، مثل رادیو و تلویزیون و… باشند، مگر پادشاهان چه‏گونه با مردم ارتباط داشتند؟ خیلی از اوقات به واسطه‏ی یاران، با مردم در ارتباط بوده‏اند. الآن هم همین‏طور است. مگر مردم هر مملکتی با رؤسای کشورشان، ارتباط نزدیک محسوسی دارند.

اگر غیبت، کمال است، از پیامبر (ص) باید شروع می‏شد.
گاهی، مقتضای شرایط اجتماعی و سیاسی، غیبت است. البته، غیبت شناسنامه‏ای با سکون تفاوت دارد. ملاقات‏هایی که با حضرت انجام شده و حتّی در کتاب‏های سنّی‏ها هم آمده است، مؤیّد فعّالیّت حضرت است.
بعضی از مسلمانان زمان پیامبر (ص) هم مانند اویس قرنی، ایشان را ندیدند. در زندگی ائمّه هم، خیلی از شیعیان، آنان را زیارت نمی‏کردند.

در پایان مصاحبه، از قبول زحمت حضرت عالی و پاسخ به پرسش‏های فصلنامه‏ی انتظار، کمال تشکّر و قدردانی را داریم.
خداوندا! با تعجیل در فرج و ظهور دولت یار قلب منتظران را شاد فرما.
پروردگارا لحظه‏ای ما را از خوان کرم او دور ننموده همه ما را جزء سربازان و یاران خاص حضرت قرار ده.
مهربانا قلب با صفا و نورانیش را از ما راضی و خشنود گردان.
عزیزا انقلاب و مردم ما را از کید دشمنان حفظ و نهضت ما را به قیام جهانی حضرت متصل بفرما.

درباره نویسنده