اعتقادی

میلاد حضرت مهدى موعود(عج) در ادبیات اهل سنّت(عرب، فارس، کرد)

میلاد حضرت مهدى موعود(عج) در ادبیات اهل سنّت(عرب، فارس، کرد)
جعفر خوشنویس
اشاره:
اعتقاد به امام مهدى(عج) و تولد آن حضرت در سحرگاه نیمه‏ى شعبان سال (۲۵۵ ه ) مختص طایفه و گروه خاصى از مسلمانان نیست. بنابراین در این نوشتار با بیان و بررسى ادبیات پیروان مکتب خلفاء به این حقیقت اشاره شده است.
بر خلاف تصوّر بسیارى، اعتقاد به حضرت مهدى، عجّل الله فرجه الشریف، و این که آن حضرت متولّد شده است اختصاص به شیعه‏ى اثنا عشریه ندارد، بلکه این مسئله جایگاه و منزلت بارز و دامنه‏ى وسیعى در ادبیات اهل سنّت، از مذاهب، گوناگون دارد.
مراد از ادبیات همه‏ى آن چیزهایى است که به طور نثر یا شعر، گفته شده است.
مظهر این ادبیات، عمدتاً، از سه مجموعه تشکیل مى‏شود که عبارت است از:
۱٫ کتب تفسیر و تاریخ و حدیث و روایات فضائل و مناقب.
۲٫ توصیف‏ها و مدایح و تمجیدها و تعریف‏هایى که به شکل نثر است.
۳٫ توصیف‏ها و مدایح و توسّلات و مناجات‏هایى که به شکل شعر است.
با مطالعه‏ى میراث مکتوب اهل سنّت، این حقیقت به طور آشکار، به چشم مى‏خورد که جمع کثیرى از اهل سنّت، از علما و شعراى‏شان، از همه‏ى مذاهب، و گرایش‏ها، به این که حضرت مهدى(عج)، فرزند امام حسن عسکرى (علیه‏السّلام) و دوازدهمین امام شمرده مى‏شود و در سال ۲۵۵ هجرى متولد گردیده است اعتقاد دارند و این مطلب، از دو موضوع به دست مى‏آید:
یک) توصیف حضرت مهدى(عج) به این که از اولاد حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) است و این که او، آخرین امام از دوازده امامى است که در صحیح بخارى و مسلم(۱) به عدد آنان اشاره دارد.
دو) این که آن حضرت، تنها فرزند امام حسن عسکرى (علیه‏السّلام) و نام او، مانند نام جدش، ((محمد)) است.
و اینک، به نام کسانى که با زبان شعر و گاهى هم با زبان نثر، در قالب توصیف و تمجید و معرفى کردن، اعتقاد مذکور را آشکار کرده‏اند، اشاره مى‏شود:

۱٫ حصکفى حنفى‏
ابوالفضل یحیى بن سلامه‏ى حصکفى، از علماى نامدار قرن ششم هجرى بوده و وفات او در سال ۵۵۱ ه بوده است. یاقوت حموى، ترجمه‏ى او را در معجم الأدباء آورده است. شاید او، از نخستین کسانى از اهل سنّت است که از حضرت مهدى، عجّل الله فرجه، به زبان شعر، به عنوان ((دوازدهمین امام)) و به عنوان ((آن مهدى که شیعه‏ى امامیّه به او اعتقاد دارد)) نام مى‏برد. او، در ضمن یک قصیده‏ى مفصّل، به زبان بلیغ و زیباى عربى، مى‏گوید:
و سائلى عن حبّ أهل البیت هل اُقِرّ إعلاناً به أم أجحدُ
هیهات ممزوجٌ بلحمى و دمى حُبُّهُمُ و هوالهُدى‏ والرَّشَدُ
حیدرهٌ و الحسنان بعدَه‏ ثمّ علىٌ و ابنُه محمد
و جعفر الصادق و ابن جعفر موسى و یتلوهُ علىُّ السیدُ
اعنى الرضا ثم ابنُه محمدٌ ثم علىٌّ و ابنُه المسدّدُ
الحسن التالى و یتلو تِلوَه‏ محمد بن الحسن المعتقدُ
قومٌ هم ائمتى و سادتى‏ و ان لَحانى معشرٌ و فنّدوا
اى کسى که از من، درباره‏ى محبّت اهل بیت مى‏پرسى: ((آیا به طور آشکار به آن اقرار کنم، یا آن را انکار))
هیهات! (که این محبت را انکار کنم!) بلکه محبت ائمه‏ى هدى با گوشت و خونم آمیخته شده است.
على، و پس از او، حسن، حسین، سپس على، و فرزندش محمّد، و جعفر صادق، و فرزند جعفر [یعنى ]موسى.
و به دنبال او، فرزندش على بزرگوار – مقصودم رضا است -، سپس فرزندش محمّد سپس على و فرزند مؤیدش حسن و آن که به دنبال او مى‏آید، یعنى، محمّد فرزند حسن (عسکرى) که مورد اعتقادم است.
اینان، همگى امامان و سروران من‏اند، گرچه گروهى، درباره‏ى آنان با من به جدال بنشینند و بخواهند عقیده‏ى مرا درباره‏ى آنان ابطال کنند.
این قصیده را ابن جوزى حنفى، در کتاب (المنتظم، ج ۳، ص ۱۸۳) و عماد اصفهانى در کتاب خود (خریده العصر) آورده‏اند.
نیز در صدر کتابى به نام الائمه الاثنا عشر که تالیف شمس الدین ابن طولون است، این شعر آمده است.
این شخص را گرچه ابن اثیر (صاحب الکامل فى التاریخ) از متقدّمین، و مرحوم شیخ عباس قمى در الکنى و الالقاب(۲) از متأخّرین، شیعه قلمداد کرده‏اند، ولى تتمه‏ى سخن او، در همین قصیده، و دفاع او از خلفاى سه گانه و اعلام این که او یک شافعى مذهب است نشان مى‏دهد که وى، فردى از اهل سنّت و پابند به مذهب خود است.
با هم بخوانیم:
و لست أهواکم ببغضى غیرکم‏ إنى إذن أشقى بکم لاأسعُد
فلا یظن رافضىٌ انّنى وافقته أو خارجىٌ مفسدُ
محمدُ و الخلفاءُ بعدَه أفضلُ خلقِ الله فیما أجِدَ
و الشافعىُ مذهبى مذهبُه لأنّه فى قولِهِ مؤیَّد
گمان نشود که من، در کنار مودّت و محبّت شما اهل بیت، خلفا را مبغوض مى‏دارم.. چرا که در این صورت، من، به وسیله‏ى شما، بدبخت مى‏شوم، نه خوش‏بخت و سعادت‏مند.
پس هیچ رافضى (یعنى شیعه) یا خارجى مفسد، گمان نکند که من، با او، در بغض داشتن خلفا، موافق‏ام.
محمّد و خلفاى پس از او، بهترین خلق خدایند که من یافته‏ام و مذهب شافعى، مذهب من است؛ زیرا او، در کلام‏اش، تایید شده است!

۲٫ شمس الدین ابن طولون حنفى‏
شمس الدین محمّد بن على بن طولون (متوفى ۹۵۵ هجرى) از علماى اهل سنّت است که علاوه بر علوم معمولى اسلامى از علوم ادبى بهره زیادى داشت. وى، داراى منزلت بس بلندى نزد علماى دمشق بود.
او علاقه‏ى وافرى به اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) داشت. لذا کتابى مستقل در معرّفى شخصیّت و سیره‏ى اهل بیت به نام الائمه الاثنا عشر نگاشت. در آن فقط، از منابع اهل سنّت، مطالب جامعى درباره‏ى یکایک امامان دوازده‏گانه‏ى اهل بیت علیهم السلام آورده است.
این کتاب، اخیراً، از سوى یکى از دانشمندان محقّق معروف اهل سنّت لبنان، آقاى دکتر صلاح الدین المنجد (مؤلف کتاب معروف نقش کلیسا در ممالک عربى) تصحیح و به وسیله‏ى انتشارات دار صادر و دار بیروت، در حدود سال ۱۹۵۸ میلادى، به چاپ رسید.
آقاى ابن طولون، در ابتداى این کتاب، قصیده‏ى آقاى حصکفى را که داراى ۴۸ بیت مى‏باشد، به طور کامل آورده است و سپس شخصیّت یک یک امامان را مورد بحث قرار داده است.
این مطلب، در حقیقت، نشانه‏ى دو مسئله است:
یکم – او، انتساب این قصیده را به حصکفى حنفى، پذیرفته است.
دوم – اینکه محتواى این قصیده را نیز پذیرفته است.
نکته‏ى جالب این که تحت ((شماره‏ى ۱۲)) و عنوان الحجه المهدى مطالبى را درباره‏ى حضرت مهدى موعود، عجّل الله فرجه، از منابع اهل سنّت آورده است. او سخنانش را درباره‏ى حضرت مهدى، چنین آغاز مى‏کند:
و ثانى عشرهم ابنُه محمّدُ بن الحسن و هو أبو القاسم محمّدُ بن الحسن بن على الهادى بن محمّد الجواد بن على الرضا بن موسى الکاظم بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن على زین العابدین بن الحسین بن على بن ابى طالب رضى الله عنهم.
سپس، پس از چند سطر، این چنین مى‏نویسد:
کانت ولادتُه، رضى الله عنه، یوم الجمعه، منتصَف شعبان سنه ۲۵۵، و لمّا توفى و الدُه المتقدم ذکرُهُ، کان عُمرُه خمسَ سنین.
این مطالب، هم در مورد نسب حضرت مهدى، عجّل الله فرجه الشریف، و هم در مورد سال میلاد آن بزرگوار، دقیقاً و تحقیقاً، مطابق نظریّه شیعه است.
ابن طولون، در اثناىِ کلامش پس از ذکر سلسله‏ى نسب حضرت مى‏نویسد:
ثانى عشر الأئمه الاثنى عشر، على اعتقاد الإمامیّه، المعروف بالحُجّه.
و نیز مى‏نویسد:
و هو الذى تزعَمُ الشیعهُ أنّه المنتظَر و القائم و المهدى.
به نظر مى‏رسد که او، این مطلب را از باب تقیّه یا ملاحظات دیگر نوشته است؛ زیرا، وى، در مرکز امویان (دمشق) زندگى مى‏کرده است.
وى، در خاتمه‏ى کتاب یاد شده‏اش، گویا به هیجان در مى‏آید و عشق و اعتقاد و ارادت خود به امامان دوازده‏گانه را در قالب شعرى شش بیتى زیبا که متضمّن تشویق مردم بر اقبال به اهل بیت است، انشا مى‏کند:
علیکَ بالأئمهِ الاثنى عشر من آل بیت المصطفى خیرِ البشر
أبو ترابٍ حَسنٌ حسینُ‏ و بغض زین العابدین شینُ‏
محمّد الباقر کم علمٍ درى‏ و الصادقُ ادعُ جعفراً بین الورى‏
موسى‏ هو الکاظم و ابنه على لقّبهُ بالرضا و قدرُهُ علىّ‏
محمد التقىُّ قلبُه معموُر على التَّقىُ درّه منثور
و العسکرى الحسن المطهّر محمّد المهدىُّ سوف یظهر
بر تو باد که به امامان دوازده گانه توجّه کنى‏
اینان که از خاندان مصطفى، خیر البشرند
ابو تراب و حسن و حسین‏
و زین العابدین که بُغض داشتن نسبت به او، زشت و ننگ است‏
محمّد باقر که چه قدر دانش‏ها را مى‏دانست.
و امام جعفر که به این خصلت در میان مردم معروف بود، یعنى، صادق.
و موسى که کاظم و فرو برنده‏ى غیض بود، و فرزندش على که او را با لقبش رضا بخوان. او که قدر و منزلتش بلند و والا است.
و محمّد تقى که دلش به تقوا آباد است‏
و على نقى که گوهرهایش پخش است.
این شعر، اقرار غیر مستقیم به این حقیقت است که حضرت بقیه الله، عجّل الله تعالى فرجه، متولد شده‏است نه این که بعدها متولّد خواهد شد.

۳٫ احمد جامى (شیخ جام)
احمد بن ابوالحسن بن محمّد بن جریر بَجَلى نامقى جامى ترشیزى ابو نصر(متوفاى سال ۵۳۶)، ملقّب به ((شیخ الاسلام))که گاهى به ((ژنده پیل))و ((شیخ جام)) و ((پیر جام)) نامیده مى‏شود از بزرگان صوفیه است. یکى دیگر از شخصىّ‏هاى معروف، و ادباى شاخص اهل سنّت است که به حضرت مهدى موعودى که متولّد شده و این که روزى براى إصلاح جهان ظهور خواهد کرد، اقرار مى‏کند.
او این حقیقت را در قصیده‏ى زیبایى، در ۹ بیت سروده است:
اى ز مهر حیدرم هر لحظه در دل صد صفا است وز پى حیدر، حسن ما را امام و رهنما است‏
همچو کلب افتاده‏ام بر خاک در گاه حسین خاک درگاه حسن اندر دو چشمم توتیا است‏
عابدین، تاج سر و باقر، دو چشم روشن است دین جعفر، بر حق است و مذهب موسى، رواست‏
اى موالى! وصف سلطان خراسان را شنو ذره‏اى از خاک قبرش دردمندان را دواست‏
پیشواى مؤمنان است – اى مسلمانان! تقى و رنقى را دوست دارم در همه مذهب رواست‏
عسکرى نور دو چشم عالم و آدم بود همچو مهدى یک سپهسالار در میدان کجا است؟
شیخ جام، در این قصیده‏ى زیبا، حتّى به امامت دوازده معصوم، تصریح مى‏کند.

۴٫ عطار نیشابورى حنفى‏
شیخ فرید الدین عطار نیشابورى ابو حامد – یا ابوطالب – محمّد بن ابى بکر (متوفاسال ۶۱۸)از عرفاى معروف اهل سنّت و حنفى مذهب است. او،قصیده‏ى مفصّلى در مدح أئمه‏ى دوازده گانه سروده است و در کتاب مظهر الصفات آمده است، چنین مى‏گوید:
مصطفى، ختم رسُل شد در جهان مرتضى، ختم ولایت در عیان‏
جمله فرزندان حیدر اولیا جمله یک نورند؛ حق، کرد این ندا
در پایان این قصیده، چنین مى‏گوید: صد هزاران اولیا روى زمین
از خدا خواهند مهدى را یقین‏ یا الهى مهدیم از غیب آر
تا جهانِ عدل، گردد آشکار مهدى هادى است تاج اتقیا
بهترین خلق بُروجِ اولیا اى تو ختم اولیاى این زمان
وز همه معنى نهانى جان جان‏ اى تو هم پیدا و پنهان آمده
بنده عطارت ثنا خوان آمده‏
ملاحظه مى‏فرمایید که او، چگونه از حضرت مهدى، عجل الله فرجه به عنوان فردى که در سرا پرده غیبت به سر مى‏برد، یاد مى‏کند.
نکته‏ى مهم‏
جالب توجّه این که در حالات این ادیب بزرگ، گفته شده است که او، هیچ گاه، زبان به مدح کسى از ملوک و امراى عصر خود نگشود و در تمام کتاب‏هایش، یک مدیحه پیدا نمى‏شود. خود او، در اشارت به این معنا گوید:
به عمر خویش مدح کَس نگفتم دُرى از بهر دنیا، من، نسُفتم‏
با این حال، این مرد بزرگ، چنین سروده‏ى زیبایى درباره امامان علیهم السلام سروده است.
او، قصاید زیبایى دیگرى در مدح مولاى متقیان (علیه‏السّلام) سروده است که جالب توجّه است.

۵٫ شیخ محیى الدین ابن عربى‏
محمّد بن على بن محمّد ابوبکر حاتمى طائى اندلسى (معروف به محیى الدین ابن عربى) فیلسوف، متصوف و متکلم اهل سنّت است که در مرسیه در اندلس متولد شد و در دمشق استقرار پیدا کرد و در سال ۶۳۸ هجرى وفات یافت. او، کتاب‏هاى زیادى مانند الفتوحات المکیّه، محاضره الأبرار فصوص الحکم، التجلیات الالهیه، دیوان شعر و… دارد.
او، از حضرت مهدى (عج) نام برده و حضرتش را مدح کرده است:
ألا إنّ ختم الأولیاء شهید و عینُ إمام العالمین فقید(۳)
هو السیّد المهدى من آل احمد هو الصارُم الهندىّ حین یبیدُ
هو الشمس یجلو کلَ غم و ظلمهٍ هو الوابل الوسمى حین یجود
هلا! که خاتم أولیا، زنده و ناظر است.
او، چشم امام عالمیان (یعنى پیامبر اکرم) است که در میان مردم نیست او است سیّد ما، مهدى از آل احمد
او است شمشیر برّان (هندى) هنگامى که فانى مى‏سازد (کافران را)
او، آفتابى است که هر تاریکى و غمى را مى‏زداید.
او است باران اوّل و بعد از پاییز، هنگامى که به سخاوت مى‏بارد، زمین را سر سبز مى‏سازد.
آن چه در این شعر، شایسته تامّل و سزاوار تدبّر است، این است که ابن عربى، در سطر اول این قصیده اقرار مى‏کند که حضرت بقیه الله (عج)، حاضر و ناظر است.
جالب‏تر این که ایشان، این چند بیت شعر را پس از جملاتى گویا و زیبا، درباره‏ى حضرت مهدى، عجّل الله فرجه، آورده است که چنین است:
(… إن لله خلیفه یخرج و قد امتلات الأرض جوراً و ظملاً فیملأوها قسطا)) و عدلاً. و لو یبق من الدنیا إلّا یوم واحد لطوّل الله ذالک الیوم حتّى یلى هذا الخلیفه من عتره رسول الله من وُلد فاطمه یواطى‏ء اسمُه اسمَ رسول الله)
ایشان، چند بیت دیگر، نیز درباره‏ى حضرت مهدى سروده است که سزاوار طرح و تامل است:
إذا دار الزمان على حُروفٍ‏ ببسم الله فالمهدىُ قاما
و یخرج بالحطیم عقیب صَوم‏ ألا فاقرأه من عندى السلاما
هرگاه زمان، گردش لازم و خاص خود را انجام داد
به نام خدا، حضرت مهدى قیام خواهد کرد
و از کنار حطیم (که میان حجر الأسود و دَرِ خانه کعبه است) خروج خواهد کرد، پس از دوره‏اى از روزه (یا إمساک و اختفا و سکوت) هلا! سلام مرا به آن حضرت برسان.(۴)
جالب توجّه این که در این دو بیت، محیى الدین بن عربى، از دو لفظ گویا و قابل تدبّر، براى امام زمان (عج) استفاده کرده است و آن دو لفظ ((قام)) و ((یخرج)) است. ایشان، در آن دو بیت نگفته است: ((یولد))، بلکه گفته است: ((خارج مى‏شود و قیام مى‏کند.))
بنابر این، حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه، متولّد شده است و زنده مى‏باشد و زمانى، از حالت اختفا و قعود، خارج مى‏شود و قیام مى‏کند. این حقیقت، هنگامى که بدانیم، قصیده‏اى در توسّل به دوازده امام دارد که در آخر آن نام حضرت حجت آمده است، بهتر آشکار مى‏شود.

۶٫ مولوى رومى حنفى‏
جلال الدین محمّد بلخى رومى، معروف به مولوى (متوفاى سال ۶۷۲) از شعراى بزرگ و معروف، حنفى مذهب است. در دیوان بزرگ و مشهور خود که به نام شمس تبریزى مشهور است، این اشعار را که نام ائمه‏ى دوازده‏گانه را در بر دارد، سروده است:
اى سرور مردان، على، مردان، سلامت مى‏کنند وى صفدر مردان، على، مردان، سلامت مى‏کنند
با قاتل کفار گو، با دین و با دیندار گو با حیدر کرّار گو، مستان، سلامت مى‏کنند
با درج دو گوهر بگو، با برج دو اختر بگو با شبّر و شبر بگو، مستان، سلامت مى‏کنند
با زینِ دین، عابد بگو، با نور دین باقر بگو با جعفر صادق بگو، مستان، سلامت مى‏کنند
با موسى کاظم بگو، با طوسى عالِم بگو با تقى قائم بگو، مستان، سلامت مى‏کنند
با میر دین هادى بگو، با عسکرى مهدى بگو با آن ولى مهدى بگو، مستان، سلامت مى‏کنند

۷٫ فضل بن روزبهان شافعى‏
فضل الله بن روز بهان بن فضل الله الامین خنجى شیرازى الاصل، شافعى و صوفى مسلک است. او، مشهور به خواجه ملا است. وى، در سال ۹۲۷ وفات کرد. او، همان کسى است که ردّیه‏ى مفصّلى بر کتاب منهاج الکرامه از علّامه حلى، قدّس الله سرَّه، نگاشته و مسائل امامت را زیر سؤال برده است، ولى خود این شخصیّت، به رغم این موضع‏گیرى شدید، قصیده‏ى غرّایى (۱۵ بیتى) به نام چهارده معصوم سروده است که در آغاز تمام ابیاتش، به معصومان پاک سلام داده است و در خاتمه‏ى آن، پس از سلام به حضرت بقیه الله، سخن از طلوع خورشید جهان تاب آن حضرت و انتشار عدل در عصر شریفش به میان آورده است:
سلامٌ على المصطفى المجتبى‏ سلامٌ على السید المرتضى‏
سلامٌ على ستنا فاطمه مَن اختارها الله خیر النسا
سلامٌ من المسک أنفاسُه‏ على الحسن الالمعىّ الرضا
سلامٌ على الأورعى الحسین شهید ثوى جسمه کربلا
سلامٌ على سیّد العابدین على بن الحسین الزکى المجتبى‏
سلامٌ على الباقر المهتدى سلامٌ على الصادق المقتدى‏
سلامٌ على الکاظم الممتحن رضى السجایا امام التقى‏
سلامٌ على الثامن المؤتمن علىِّ الرضا سیّد الأصفیا
سلامٌ على الأریحى النقى علىّ المکرم هادى الورى‏
سلامٌ على السیّد العسکرى امام یجهز جیش الصفا
سلامٌ على القائم المنتظر ابى القاسم الغر نور الهدى‏
سیطلع کالشمس فى غاسق ینحیه من سیفه المنتضى‏
ترى‏ یملأ الارض من عدله کما ملئت جور أهل الردى‏
سلامٌ علیه و آبائِهِ‏ و انصارِهِ ما تدور السما
سلام بر برگزیده‏ى عالمیان، حضرت مصطفى سلام بر سیّد و سرور، حضرت مرتضى‏
سلام بر بانوى دو عالم، فاطمه، که خدا، او را به عنوان بهترین زنان عالم برگزیده است.
سلام بر حسن با ذکاوت که مورد رضاى همگان بوده و انفاس مقدسش به پاکى مشک بود
سلام بر حسین که خاک کربلا، جسم شریفش را به دامن گرفته است.
سلام بر سرور عبادت کنندگان، على بن حسین که پاک‏تر و برگزیده بود.
سلام بر باقر که بشریت به نور هدایتش ره مى‏جستند. سلام بر امام صادق که پیشواى جهانیان بود.
سلام بر امام کاظم که آماج بلاها شد. سلام بر امام نقى که داراى اخلاق نیکویى بود.
سلام بر هشتمین اختر تاب‏ناک هدایت، على الرضا که سرور پاکان بود .
سلام بر امام على النقى بزرگ مرد محترم هدایت کننده‏ى جهانیان‏
سلام بر سرور ما، امام عسکرى، سلام بر امامى که روزى ارتش راستى و صفا را خواهد آراست.
سلام بر قائم آل محمّد که دنیا، چشم به راه او دوخته است. آن ابوالقاسم که داراى اراده‏ى آهنین و خورشید تاب‏ناک هدایت است.
هنگامى که دنیار ا ظلمت و جهالت فرا مى‏گیرد، همانند خورشید روشنگرى، تابیدن گرفته و کسانى را که بر پاکى و آراستگى خود همت گماشته‏اند، نجات خواهد داد.
آن وقت است که مى‏بینى جهان از عدل و داد لبریز شده است، درست همان هنگامى که خود پرستان، دنیا را پر از ستم و جهالت خود کرده‏اند.
تا آسمان پابرجا است، سلام بر او و نیاکان پاک و یاوران او باد.
او، نه فقط این قصیده را سروده است، بلکه آن را نیز شرح کرده است و یک یک امامان را بررسى کرده است و هنگامى که به حضرت مهدى، عجل الله فرجه الشریف مى‏رسد، چنین مى‏نگارد:
اللهم و صلّ و سلّم على الإمام الثانى عشر، وارث الصفوه المصطفویه و القوه المرتضویه و المکارم الحسنیه و العزائم الحسینیه و العباده العلویه و العلوم الباقریّه و الامامه الصادقیّه و الاخلاق الکاظمیّه و المعارف الرضویّه و الکرامات التقویّه و المقامات النقویّه و العساکر العسکریَّه الذى فاق الأنام کرامه و فضلاً، الإمام المودود، و المظهر الموعود، أبى القاسم المهدى، العبد الصالح و الحجه القائم المنتظر لزمان الظهور…
اللهم صلّ على سیّدنا محمّد و آل سیدنا محمّد، سیما الإمام الموعود محمّد المهدى المنتظر و سلّم تسلیما.
او حضرت مهدى عجل الله فرجه الشریف را چنین تصویف مى‏کند:
آن حضرت، وارث قوّت مرتضوى، مکارم حسنى، عزیمت‏هاى حسینى، عبادت امام زین العابدین، علوم امام باقر، امامت امام صادق، اخلاق امام کاظم، معارف امام رضا، کرامت‏هاى امام محمّد تقى، مقامامت امام نقى، وارث لشکرهاى امام حسن عسکرى (علیه‏السّلام) است. او، کسى است که بر مردم، از روى کرامت و بزرگى و فضائل فائق و غالب شده است. امامى که دل‏ها، او را دوست مى‏دارد و او، مظهر موعود است که حضرت رسول وعده فرموده که آن حضرت ظاهر خواهد شد و عالم را به انوار عدالت منوّر خواهد ساخت. کُنیت او، مانند پیغمبر، ((ابوالقاسم)) و لقبش، حضرت ((مهدى)) است؛ زیرا، راه یافته به اسرار حقایق الهى است. ((عبد صالح)) نیز از القاب آن حضرت است. از جمله القابش، حجّت قائم و منتظر زمان ظهور است.
ابن روز بهان، پس از بیان حکایت شفا یافتن اسماعیل هرقلى، به دست امام زمان (علیه‏السّلام) مى‏نویسد:
و این فقیر را از شوق آن جمال، هنگام کتابت این حکایت، این غزل روى نمود:
در رهى دیدم مهى، حیران آن ما هم هنوز
عمر رفت و من مقیم آن سر را هم هنوز
چو نسیم صبحگاهى بر من بى دل گذشت
من نسیم وصل آن مه را هوا خواهم هنوز
مى‏فزاید مهر او هر روز در خاطر مرا
گرچه من کاهیده‏ام از درد مى‏کاهم هنوز
گرچه آه آتشینم خرمن جان سوخته
مى‏رود تا اوج گردون آتش آهم هنوز
شوق آن دیدار، غافل کرده از عالم مرا
تو مپندارى که من از خویش آگاهم هنوز
انتظار شاه مهدى مى‏کشد عمرى امین‏
رفت عمر و در امید طلعت شاهم هنوز(۵)
البته این، تنها کار ادبى ایشان در مورد امامان دوازده گانه نیست، بلکه قصیده دیگرى به شرح زیر، در توسل به دوازده امام دارد:
مهیمنا به حبیب محمّد عربى به حقّ شاه ولایت على عالى فن‏
به هر دو سبط مبارک، به شاه زین عباد به حق باقر و صادق، به کاظم احسن‏
به حق شاه رضا، ساکن حظیره‏ى قدس به حقّ شاه تقى و نقى، صبور محن‏
به حق عسکرى، حجت خدا مهدى کزین دوازده نجات روح و بدن‏

۸٫ مولانا خالد نقشبندى شهرزورى‏
ایشان، از اکابر و اعاظم علماى کرد اهل سنّت و از مشایخ نامدار طریقه‏ى نقشبندیه است. او، شافعى مذهب است.
ایشان، شیفته‏ى نبى اکرم اسلام و اهل بیت گرامى او صلوات الله علیهم بود.
وى، در سال ۱۱۹۷ وفات کردو در کنار کوه قاسیون در دمشق دفن شد.
او، از کسانى است که درباره‏ى دوازده امام، شعر سروده و به حضرت مهدى، عجّل الله فرجه الشریف، اشاره کرده است و آن قصیده که اساساً در مدح حضرت رضا (علیه‏السّلام) سروده است، چنین است:
این بارگاه کیست کز عرش برتر است؟ وزنور گنبدش همه عالم منور است؟
وز شرم شمس پاى زرش کعبتین شمس در تخته نرد چرخ چهار هم به شش در است‏
وزانعکاس صورت گل آتشین او بر سنگ، جاى لغزش پاى سمندر است‏
نعمان، خجل زطرح اساس خَوَر نق‏اش کَسرى شکسته دل بى طاق مکسّر است‏
بهر نگاهبانى کفش مسافران بر درگهش هزار چو خاقان و قیصر است‏
این بارگاه قافله سالار اولیاست این خوابگاه نور دو چشم پیمبر است‏
این بارگاه حضرتى است که از شرق تا به غرب وزقاف تا به قاف جهان سایه گستر است‏
این روضه‏ى رضاست که فرزند کاظم است سیراب نو گلى زگلستان جعفر است‏
سرو سهى زگلشن سلطان انبیاست‏ نوباده‏ى حدیقه‏ى زهرا و حیدر است‏
مرغ خرد به کاخ کمالش نمى‏پرد بر کعبه کى مجال عبور کبوتر است‏
تا همچو جان زمین تن پاکش به برگرفت او را هزار فخر بر این چرخ اخضر است‏
بر اهل ظاهر آن چه ز اسرار باطن است در گوشه‏ى ضمیر مصفّاش، مضمر است‏
خورشید، کسب نور کند از جمال او آرى، جزاها موافق احسان، مقرّر است‏
برگرد حاجیا به سوى مشهدش روان‏ کاین جا توقفى نه چو صد حج اکبر است‏
بى طىّ ظلمت، آب خضر نوش بر درش‏ کاین دولتى است رشک روان سکندر است‏
بتوان شنید بوى محمّد (ص) زتربتش‏ مشتق، بلى، دلیل به معنى مصدر است‏
زوار بر حریم وى آهسته پا نهید کز خیل قدسیان، مفرشش زشهپر است‏
غلمان خلد کاکل خود دسته بسته‏اند پیوسته کارشان همه جاروب این در است‏
شاها ستایش تو به عقل و زبان من کى مى‏توان که وصف تو از عقل برتر است؟!
اوصاف چون تو پادشهى از من گدا صیقل زدن به آیینه مهر انور است‏
جانا به شاه مسند ((لولاک)) کز شرف بر تارک شهان اولوالعزم، افسر است‏
دیگر به حق آن که بر اوراق روزگار بابى زدفتر هنرش باب خیبر است‏
دیگر به نور عصمت آن کس که نام او قفل زبان و حیرت عقل سخنور است‏
آن گه به سوز سینه‏ى آن زهر داده‏اى‏ کز ماتمش هنوز دو چشم جهان‏تر است‏
دیگر به خون ناحق سلطان کربلا کز وى کنار چرخ به خونابه احمر است‏
دیگر به حقِّ آن که ز بحر مناقبش انشاى بو فراس زیک قطره کمتر است‏
آن گه به روح اقدس باقر که قلب او مر مخزن جواهر اسرار را در است‏
دیگر به نور باطن جعفر که سینه‏اش بحر لباب از در عرفان داور است‏
آن گه به حقِّ موسى کاظم که بعد از او بر زمره‏ى اعاظم و اشراف، سرور است‏
دیگر به قرص طلعت تو کز اشعه‏اش شرمنده ماه چهارده و شمس خاور است‏
دیگر به نیکى تقى و پاکى نقى و آن گه به عسکرى که همه جسم جوهر است‏
دیگر به عهد پادشهى کز سیاستش با بره، شیره شرزه، بسى بِه زمادر است‏
بر ((خالد)) آر رحم که پیوسته همچو بید لرزان زبیم زمزمه روز محشر است‏
تو پادشاه دادگرى این گداى زار، مغلوب دیو سرکش و نفس ستمگر است‏
از لطف چون تو شاه ستمدیده بنده‏اى از جور اگر خلاص شود، وُه چه در خور است!
نا اهلم و سزاى نوازش نِیَم، ولى نا اهل و اهل، پیش کریمان، برابر است‏
ایشان، در قصیده‏ى کوتاه دیگرى، اشاره به امامان دوازده‏گانه دارد، و از حضرت بقیه الله الاعظم (عج) نیز نام مى‏برد:
امامانى کز ایشان زیب دین است به ترتیب اسم‏شان میدان چنین است‏
((على)) ((سبطین)) و ((جعفر)) با ((محمّد دو ((موسى)) باز ((زین‏العابدین)) است‏
پس از ((باقر)) ((على)) و ((عسکرى)) دان ((محمّد مهدیم)) زان پس یقین است.

۹٫ ماموستا حاج محمود طالبانى قادرى (معروف به حکاک)
ایشان، کُرد است و از فضلاى اهل سنّت به شمار مى‏رود. وى، شافعى است که به فارسى، قصیده‏ى زیبایى درباره‏ى ائمه علیهم السلام سروده و به حضرت بقیه الله الاعظم (عج) نیز اشاره دارد:
حق مولاى فقیران جهان پادشاهِ اولیاى انس و جان‏
بنده‏ى حق و امیر مؤمنین شیر میدان دغا ((یعسوب)) دین‏
حق آن دو گوشواره عرش حق فعل‏شان از مصدر حق کرده شق‏
آن یکى، زهر، ز خارا نوش کرد وان دگر، خون جوش لب خاموش کرد
مهترانِ ساکنانِ جنّتین دیده‏ى ایمان ((حسن))، دیگر ((حُسین))
حق آن بیمار دشت کربلا گشته تاجش البلاء للولا
نو نهال مثمر بستان دین سیّد السّادات ((زین العابدین))
حق آن داناى اسرار قدم حرمت آن منبع علم و کرم‏
با قرآن اسرار قرآن را مبین قرّه الأبصار رأس الرّاسخین‏
حق آن درویش دل ریش جهان آن که افتاده شهانش پاسبان‏
یادگار دوده‏ى پیغمبرى باغ عرفان را چو گُل کرد ((جعفرى))
حق آن سر حلقه‏ى صدق و صفا در حلیمى یادگار مصطفى‏
((موسى کاظم)) به میدان فنا آمده موسى صفت برهان نما
حق آن از ماسوا افشانده دست با خدا پیوسته وز دیگر گُسست‏
جانشین مرتضى در ارتضا شد مقام و نام پاک او ((رضا))
حق آن یکتا در بحر شهود کز ازل رفته زخود کرده وجود
صائم و قائم مصفّى و ((تقى)) آن که معراج فنا را مرتقى‏
حق آن زیبا نهال باغ دین دان امام و پیشواى مهتدین‏
عابد و ساجد مزکّى و ((نقى)) بُغض او را کى پسندد جز شقى؟
حق آن لشکر کش اکبر جهاد مصلح افساد و مولاى عباد
باغ دین را گِشته گلبرگ طرى پادشاه اهل ایمان ((عسکرى))
حق آن نایب مناب ذات حق مظهر نور هدى حین السّبق‏
جامع اعجاز محبوب انام ((مهدى)) آخر زمان ختم الإمام(۶)

۱۰٫ قصیده‏اى از شاعرى از اهل سنّت‏
این قصیده که سراینده آن احتمالاً، از قرن دوازدهم هجرى است درباره‏ى ائمه‏ى هدى و امام زمان (علیهم‏السّلام) است. شاعر، بعد از ذکر خلفاى ثلاثه به آن امامان معصوم (علیهم‏السّلام) پرداخته است.
چون که على داشت به خاک انتساب کرد نبى کُنْیَتِ او ((بوتراب))
وَهْ که از آن خاک، چه گل‏ها دمید نکهت جاوید به عالم وزید
سنبل و گل را به چمن زیب و زَیْن‏ موى حسن آمد و روى حسین‏
آن دو نهال‏اند که تا روز دین‏ بارورند از گل و از یاسمین‏
هر دم از این باغ برى مى‏رسد تازه‏تر از تازه‏ترى مى‏رسد
آن دَه و دو، همچون بروج فلک‏ نظم جهان داده سما تا سمک‏
باز از آن غنچه خونین کفن‏ رسته گلى تازه ترا چون سمن‏
گلشن دین یافته زین، زیب و زَیْن‏ گلبن توحید على حُسَین‏
گلشن گردون و ریاض بهشت‏ در بر آن روضه نمایند زشت‏
سر زده زان باز نهال، عجب‏ داده ثمره‏هاى علوم و ادب‏
شد صدف گوهر عالى فرش‏ ساحت شهرى که على شد درش‏
علم که در روى زمین وافرست‏ از دم عیسى نفس باقر است‏
باز شکفته گلى از باغ او داده جلا دیده‏ى ما زاغ او
بست دهان دگران، راز گفت‏ غنچه شدند آن همه و او شکفت‏
صادق صدیق به صدق و صفا ناظر و منظور به صدق و صفا
باز آن گلبن عالى تبار وه چه رطب بود که آمد به بار
کام ولایت شده شیرین ازو یافته تمکین عجب دین ازو
آن که ببرد از دل اغیار بیم‏ کاظم غیض است به خلق کریم‏
باز دمید از چمن او گلى‏ کامده روح قدسیش بلبلى‏
خاک خراسان شده زو مشک بو خَلق به آن بو شده در جستجو
دَم چه زنَم از صفت بى حدش‏ داده پیمبر خبر از مرقدش (۷)
خُلقِ محمّد، کَرَمِ مرتضى‏ هر دو عیان ساخت على الرضا
باز از آن طینت عنبر سرشت‏ جلوه گرى کرد گُلى از بهشت‏
بُرد به تقوى گِرو از مابقى‏ شهرت از آن یافت به عالم تقى‏
سر زده زآن باغ على مَنظرى‏ در صف شیران جهان صفدرى‏
زنگ زداى دل هر متّقى‏ کنیت او گشت از آن رو نقى‏
او به نقاوت شده آیینه‏اى‏ تا فکند عکس به گنجینه‏اى‏
زاده از آن زبده‏ى پیغمبرى محسن احسن، حسن عسکرى‏
بحر سخا، کانِ وفا و کرم‏ سایه دهِ طوبى باغ ارم‏
باز چه گویم چو گلى زو دمید آه چه گل، گلشنى آمد پدید
نکهت او برده ز دل‏ها گمان‏ پر شد از و دامن آخر زمان‏
رشته که از حق به نبى بسته شد باز به آن سلسله پیوسته شد
نقطه‏ى اوّل چون به آخر رسید کار بدایت به نهایت کشید
هادى دین، مهدى آخر زمان‏ خَلقِ جهان یافته از وى امان‏
گفت نبى: ((کز پى ظلم و فساد روى زمین پرکند از عدل و داد))
قاتل دجال به شمشیر کین‏ با دَمِ عیسى نَفَسِ او قرین‏
هر یک از آن گوهر گیتى فروز داده به شب، روشنى نیم روز
هر یک از ایشان، عجب و من عجب‏ سلسله شان سلسله‏ى من وهب‏
هر که به آن سلسله پیوسته شد از ستم حادثه وارسته شد
من که در آن روضه ریاضت کشم‏ زآن گل و گلزار به بوى خوشم‏
نکهت آن عطر کفن بس مرا خار و خسش سرو سمن بس مرا

۱۱٫ ما موستا حاج میرزا عبدالله خادم‏
وى، از علماى فاضل و نامدار کُرد اهل سنّت است که در سال ۱۸۹۵ میلادى در شهر (کویه) از استان سلیمانیه به دنیا آمد. در سرودن قصیده دست توانایى داشته است. بدیع‏ترین مضامین را در کوتاه‏ترین مصراع‏ها، گنجانده است. در بخشى از قصیده‏ى نخست دیوان وى که این جا تقدیم مى‏شود، مشاهده مى‏فرمایید که چه‏گونه توانسته است حقّ مطلب را ادا کند.
حاج میرزا عبداللّه خادم، در تاریخ ۱۳۶۲ هجرى قمرى، بر اثر تصادف، در سلیمانیه، دار فانى را وداع گفت.
متن کردى قصیده وى که در پایان آن به نام مقدس حضرت مهدى عجل الله فرجه الشریف کرده از این قرار است:
دیوان به نووکى خامه له وه‏سفى عه‏لى ته‏زین‏
نووسى به ناوى حه‏زره‏تى سولتانى ئه‏ولیا
ده‏ریا که‏فى له فه‏یزى که‏فى جودى حه‏یده‏ره
شه‏رمه‏نده‏ى سه‏خاى ئه‏وى هه‏ورى رووى سه‏ما
یاراى وه‏سفى له خامه وله نووسینى من نى‏یه
یه‏زدان له مه‏دحى ئو بووکه فه‏رموویه((هل أتى))
له بریزى تا بکه‏م قه‏ده‏حى باده‏ى ئومید
((یسقون من رحیق)) له ئه‏م شاهى (لافتى)
ره‏ونه‏ق درا به جه‏وهه‏رى عیسمه‏ت له فاتمه(س)
نوورى جه‏مالى دین ودله ((زبده النساء))
ئه‏م خاکه لاله زاره له خوینى دووچاوى من
بو ماته‏مى حه‏سه‏ن (ع) حه‏سه‏نى أحسن الهدى‏
داغى دلم له داغى حسه‏ین(ع) نه‏قشى به‏ستووه
ره‏نگى میسالى خوینه‏له سه‏ر خاکى که‏ربه‏لا
زین‏العباده(ع) شافعى جورم و گوناهى من
وه‏ختى ئه‏بم به ده‏رگه‏هى عولیاکه‏فى دوعا
توز و غوبارى ره‏وزه‏ى باقر(ع) کفایه‏ته‏
بوچاوى زینهارمه ئه‏یکه‏م به تووتیا
ئه‏م خاکه زه‏رى چه‏عفه‏رى له نیگاهیکى جه‏عفه‏ره(ع)
به‏م کیمیایه‏وه مسى قه‏لبم بووه ته‏لا
سه‏حرایى سوبحیکازبه شیواوه کاره‏وان
روخسارى سادیقه(ع) شه‏فه‏قى سوبحى ئیهتیدا
ده‏ریایى حیلمى مووساکازم(ع) که مه‏وج ئه‏دا
ئه‏گرى سه‏فاله نوورى روخى پرته‏وى وه‏فا
له‏م ره‏وزه‏ى ریازى ره‏زایه دلم ده‏مى
گولچین ئه‏بى که ببى باغه‏وان ره‏زا(ع)
فیکرى ته‏قى(ع) بوه و نه‏قى(ع) ته‏قواى هه‏ر که‏سى
مه‏غزم به عه‏شقى ئه‏و پره خالى له هه‏ر هه‏وا
خالى نه‏بوو دلم له خه‏یالاتى عه‏سکه‏رى
تاکو به نوورى مه‏عریفه‏تى ئه‏وبى ئاشنا
تیفلى عه‏زیزى روحه‏له ناو مه‏هدى(عج) قالبم
بوشیرى عشقى مه‏هدیه(عج) گریانى بوغه‏زا
من کاسه‏لیسى نیعمه‏تى ئیوه‏م هه‏موو ده‏مى
ئومیده گه‏ر به لوتفى ئیوه ببى حاجه‏تم ره‏وا
اینک، ترجمه‏ى بیت به بیت این قصیده‏ى کردى به زبان فارسى تقدیم مى‏گردد.
۱- دیوانِ شعر من، به نوک خامه‏ام، تا به وصف على(ع) رسید، حیرت زده و مات ماند.
که چه بنویسد؟ و نوشت به نام حضرت سلطانِ اولیا؛
۲- کى، دریا کفش به مانند کف سخاوت وجود حیدر است؟ همان گونه، نیز شرمسار سخاوت وى گشته ابر در آسمان.
۳- یارا و توانایى وصف او، در قدرت قلم من نیست، خداوند متعال، در مدح او ((هل أتى‏)) را فرموده است.
۴- به امید آن که لبریز کنم قدح باده‏ى امید و آرزوهایم را از دست شاه ((لا فتى)) بنوشم مگر یسقون من رحیق‏
۵- و این را نیز بگویم، فاطمه(س)، زیب و رونق عصمت، هدیه‏اى بود از خدا در جوهره و فطرت او
آن فاطمه‏اى که نور زیبایى و جمال دین است و زبده النساء هم.
۶- این خاک نیز لاله زارى است از خون دو چشم من، در ماتم و سوگِ حسن(ع)، آن حسنى که أحسن الهدى بود.
۷- و بر دلم از داغ حسین(ع) نقش بسته است، و رنگش هم به مانند خون است بر سر خاکِ کربلا.
۸- زین العباد است شافعِ جُرم و گناهِ من.
هنگامى که رو به درگاه اعلاى الهى دست دعا را بر مى‏دارم.
۹- گرد و غبار روضه‏ى آرامگاه باقر(ع) براى من کافى است و نیز براى دیدگان امانْ جوى من است، که توتیاى چشمانم شده است.
۱۰- این خاکِ زر جعفرى از یک پرتو نگاه جعفر(ع) صادق است.
به این کیمیاى به دست آمده، مِسِ قلب من طلا شده است.
۱۱- درجریان زندگى انسان، صحرا و سرابِ صُبح کاذب راه، کاروان‏ها را آشفته مى‏کند.
امّا دمیدن رخسار (صادق(ع)) شفقِ روشن صُبح هدایت بخش خواهد بود.(۸)
۱۲- و نگاه کن که دریاى حلم و صبر موساى کاظم(ع) چه گونه موج مى‏زند.
و این صفا را از پرتو وفاى به عهد و از رخساره‏ى زیباى پیمان و عهد خویش مى‏گیرد
۱۳- و در این روضه، به خاطر ریاض و سپید رضا(ع) است که دلم، یک‏دم‏
گلچینِ عشق خواهد شد، به شرطى که باغبان، حضرت رضا(ع) باشد.
۱۴- و فکر تقى بوده است و نقى، نشانه‏ى تقواى هر کسى که مى‏بینى‏
و مغز من، پُر از عشق او شده است و خالى ز هر هوا و هوسى‏
۱۵- و یک لحظه، دلِ من، از خیال (عسکرى) خالى نبوده است،
چرا؟… براى این که همیشه، با نور معرفت وى آشنا گردد
۱۶- و در مهد و گهواره‏ى قالبِ خاکى تن من، طفلِ عزیز روحم قرار دارد
براى مکیدنِ شیر عشق حضرت مهدى(عج)، گریه‏اى دارد براى جنگ (در رکابش)
۱۷- من، ریزه‏خوار نعمت شمایم، هر لحظه و همه دم‏
و نیز امید آن دارم که به لطفِ شما، حاجتم روا گردد.

————-
پی نوشت :
۱) صحیح بخارى، ج ۴ ص ۲۴۸، چاپ دار المعرفه بیروت، کتاب الاحکام صحیح مسلم (به شرح نووى) چاپ دار الفکر بیروت، ج ۱۲، ص ۲۰۱ – ۲۰۳ ۷ کتاب الاماره.
۲) الکنى و الالقاب، ج ۲، ص ۱۶۲، انتشارات بیدار – قم (افست از چاپ مطبعه العرفان صیدا / لبنان، سال ۱۳۵۸).
۳) الفتوحات المکیّه، ج ۳، ص ۳۲۷ – ۳۲۸٫
۴) ینابیع الموده: ۴۱۶
۵) وسیله الخادم الى المخدوم، ص ۲۵۷ – ۷۲۷۱ تحقیق شده توسط استاد رسول جعفریان.
۶) دیوان؛ جذبه عشق.
۷) وسیله الخادم إلى المخدوم، فضل بن روزبهان، (مقدمه به قلم محقّق عالى قدر آقاى رسول جعفریان).
۸) تلمیحى زیبا به قدرت دانش و بینش امام جعفر صادق(ع) دارد که در عصرى که ظهور کردند، نگذاشتند افکار الحادى و سخنانِ منکرانِ دین، در متون دینى و قلوب مردم نفوذ کند و از وجودش صُبحِ صادقِ او، دین، احیا شد.

درباره نویسنده