اعتقادی

هدایت‌های حضرت مهدی(عج) (۲)

هدایت‌های حضرت مهدی(عج) (۲)
ابولقاسم تجری گلستانی
اشاره‌
هدایت مهمترین فلسفه وجودی حجت خدا بر روی زمین است . امام زمان، حضرت مهدی (عج) نیز از این قاعدهِ عام مستثنی نیست.
در این مقاله بر آنیم که نمونه هایی از هدایت های آن حضرت را در دوران غیبت صغرا بر شماریم . از این رو پیرو موارد ذکر شده در قسمت قبل، به چهار مورد از هدایت‌های حضرت حجت(عج) که از طریق روایات به ما رسیده اشاره می‌کنیم.
در پایان مقاله هم برای رفع تعارض ظاهری روایت چهارم با مضمون روایات وارد شده در روِیت امام زمان (عج)، شش راه حل ذکر شده است.
به این امید که این مختصر مقبول محضر شریف آن حضرت قرار گیرد.مقدمه
‌در مقاله‌ی‌ پیشین، برای‌ وجود نازنین‌ حضرت‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف)، در روی‌ زمین، دو اثر تکوینی‌ و تشریعی‌ بر شمردیم. اثر تشریعی، همان‌ هدایت‌های‌ حضرت‌ است‌ که‌ بر پنج‌ گونه‌ است:
۱- رهنمودهای‌ حضرت‌ در مسائل‌ اخلاقی‌ فردی‌ یا اجتماعی؛
۲- رهنمودهای‌ حضرت‌ در شبهات‌ معرفتی‌ و اعتقادی‌ یا احکام‌ شرعی؛
۳- احکام‌ ولایی‌ یا قضایی‌ امام‌ در اختلافات‌ بین‌ مردم‌ و رهنمودهای‌ آن‌ حضرت‌ در موضوعات‌ خارجی؛
۴- دعاهایی‌ که‌ حضرت، همواره، بویژه‌ در شب‌های‌ قدر و هنگام‌ عرضه‌ی‌ اَعمال‌ مردم‌ بر آن‌ حضرت، برای‌ افراد خاص‌ یا عموم‌ شیعه‌ یا عموم‌ مردم‌ می‌کند.
۵- اظهار برائت‌ آن‌ حضرت‌ از برنامه‌ یا گروه‌ و یا لعنت بر ا‌شخاص‌ خاصّ که‌ باعث‌ رسوایی‌ آنان‌ و آشنایی‌ مردم‌ با هدایت‌ یافتگان‌ و گمراهان‌ می‌شود.
این‌ هدایت‌ها، در سه‌ دوره‌ است:
الف) از تولد تا پایان‌ غیبت‌ صغری؛ ب) دوران‌ غیبت‌ کبری؛ ج) دوران‌ ظهور.
‌در مقاله‌ی‌ گذشته، به‌ چهار نمونه‌ از این‌ هدایت‌ها اشاره‌ شد. اینک‌ به‌ نمونه‌های‌ دیگر اشاره‌ می‌کنیم.
‌پنجم‌ – شیخ‌ صدوق‌ از سعد بن‌ عبدالله‌ قمی‌ (از بزرگان‌ اصحاب‌ امام‌ حسن‌ عسگری(علیه‌السّلام> نقل‌ کرد که‌ او می‌گوید: لیستی‌ از چهل‌ سؤ‌ال‌ مشکل‌ تهیّه‌ کردم‌ که‌ پاسخ‌ دهنده‌ای‌ برای‌ آن‌ نیافتم، جز بهترین‌ همشهری‌ام، احمد ابن‌ اسحاق‌ (صحابی‌ بزرگوار امام‌ حسن‌ عسگری‌علیه‌السّلام) که‌ عازم‌ شهر سامرا بود. من‌ نیز در پی‌ او حرکت‌ کردم. در بین‌ راه‌ به‌ او رسیدم. پس‌ از احوال‌پرسی، از من ‌پرسید: <سفر به‌ خیر! برای‌ چه‌ آمده‌ای؟> گفتم: <به‌ سبب‌ شوق‌ ملاقات‌ شما و پرسش‌ از شما، به‌ خدمت‌ رسیدم.>.
‌احمد ابن‌ اسحاق‌ گفت: <هر دو، هدف‌ مشترک‌ داریم. اکنون‌ من‌ تصمیم‌ دارم‌ که‌ به‌ ملاقات‌ مولایم‌ امام‌ حسن‌ عسکری(علیه‌السّلام) بروم‌ و مسائل‌ پیچیده‌ای‌ را در تأویل‌ و تفسیر قرآن‌ از او او بپرسم. سپس‌ تو هم‌ در این‌ سفر مبارک‌ همراه‌ ما باش‌ که‌ به‌ دریائی‌ از علم‌ و کمال‌ دست‌ می‌یابی‌ که‌ عجایب‌ آن‌ پایان‌ ندارد و گوهرهای‌ کم‌یاب‌ آن‌ فنا نپذیرد. او، همان‌ امام‌ ما است.>.
با هم، سفر را ادامه‌ دادیم‌ تا به‌ سامرا رسیدیم‌ به‌ سوی‌ خانه‌ی‌ امام‌ و آقایمان‌ شتافتیم. اجازه‌ خواستیم. اجازه‌ی‌ ورود به‌ ما داده‌ شد. بر دوش‌ احمد ابن‌ اسحاق، صد و شصت‌ کیسه‌ی‌ بسته‌ از دینار‌ و در هم‌ با مهر صاحبان‌اش‌ بود.
‌سعد می‌گوید: وقتی‌ وارد بر آن‌ حضرت‌ شدم، چهره‌ی‌ نورانی‌ آن‌ جناب‌ را چونان‌ ماه‌ شب‌ چهاردهم‌ دیدم، در حالی‌ که‌ بر زانوی‌ راست‌ آن‌ جناب، کودکی‌ زیبا، مانند ستاره‌ی‌ مشتری‌ بود. در وسط‌ سر، فرقی‌ داشت‌ که‌ میان‌ دو طرف‌ موهای‌ سر، بسانِ الف‌ بین‌ دو واو بود.
‌در مقابل‌ مولایم، گوی‌ زراندودی‌ بود که‌ خطوط‌ راه‌ راه‌ در بین‌ نگین‌های‌ خاتم‌کاری‌ شده، روی‌ آن‌ می‌درخشید. یکی‌ از بزرگان‌ بصره، آن‌ را به‌ حضرت‌ هدیه‌ داده‌ بود.
در دست‌ حضرت، قلمی‌ بود که‌ هر گاه‌ می‌خواست‌ چیزی‌ بنویسید، کودک‌ (قلم‌ را از) دست‌ حضرت‌ می‌گرفت! آن‌ بزرگوار نیز با ملاطفت، گوی‌ طلایی‌ را به‌ گوشه‌ اتاق‌ می‌انداخت‌ تا کودک‌ به‌ آن‌ مشغول‌ شود و مانع‌ نوشتن‌ او نشود. ما، سلام‌ کردیم. حضرت، با محبّت‌ به‌ ما جواب‌ داد. فرمود بنشینیم‌ هنگامی‌ از نوشتن‌ فراغت‌ یافت، احمد ابن‌ اسحاق، پارچه‌ را از روی‌ انبان‌ پول‌ برداشت‌ و آن‌ را خدمت‌ حضرت‌ گذاشت. حضرت، به‌ فرزند گرامی‌اش‌ فرمود: <عزیزم! مهر‌را از بسته‌های‌ هدیه‌ی‌ دوستان‌ و شیعیان‌ات‌ برداد.>. کودک‌ فرمود: <آیا دستی‌ پاک‌ را به‌ هدایای‌ آلوده‌ و اموال‌ کثیف‌ مخلوط‌ به‌ حرام‌ دراز کنم؟!>.
مولایم‌ فرمود: <ای‌ فرزند اسحاق! بسته‌ها را از داخل‌ ابنان‌ درآور تا (فرزند عزیزم) حلال‌ آن‌ را از حرام‌ جدا سازد!>.
‌احمد، دستور امام‌ را اجرا کرد. اوّلین‌ بسته‌ای‌ که‌ از ابنان‌ بیرون‌ کرد، کودک‌ فرمود: <این، مالِ فلانی‌ پسر فلانی‌ از فلان‌ محله‌ی‌ قم‌ است. شصت‌ و دو دنیا از آن، بهای‌ اتاقی‌ است‌ که‌ صاحب‌اش‌ آن‌ را فروخته‌ است‌ و چهل‌ و پنج‌ و دینار آن، از پدرش‌ به‌ او ارث‌ رسیده‌ است، و چهارده‌ دینار آن، بهای‌ نُه‌ پیراهن، و سه‌ دینار آن، اجاره‌ی‌ مغازه.>.
‌حضرت‌ فرمود: <پسر عزیز! راست‌ گفتی. اکنون، مال‌ حرام‌ را بر ایشان‌ مشخص‌ کن.>.
‌کودک‌ فرمود: <مال‌ حرام، دو سکّه‌ است: یک‌ سکّه‌ دینار که‌ در شهر وی، فلان‌ سال، ضرب‌ شده‌ و یک‌ روی‌ آن‌ صاف‌ شده، و یک‌ سکه‌ی‌ کهنه‌ آملی، به‌ وزن‌ یک‌ چهارم‌ دینار. در‌ میان‌ پول‌ها جست‌ و جو کنید تا آن‌ را بیابید. حرمت‌ آن، بر این‌ جهت‌ است‌ که‌ صاحب‌ آن، در فلان‌ ماه، از فلان‌ سال. یک‌ و یک‌ چهارم‌ من‌ موادّ خام‌ در اختیار ریسنده‌ای‌ قرار داد. مدّتی‌ بر آن‌ گذشت. سارقی‌ آمد و آن‌ را سرقت‌ کرد. ریسنده، جریان‌ را به‌ صاحبش، خبر داد، امّا وی‌ نپذیرفت، بلکه‌ او را تکذیب‌ کرد و در عوض، یک‌ مَن‌ نیم‌ موادّ نخ‌ ریسه، از او غرامت‌ خواست. از آن‌ نخ‌ها، پیراهنی‌ بافت‌ که‌ این‌ دو دنیار، بهای‌ آن‌ پیراهن‌ است.>.
سربسته‌ را گشودند. با ورقه‌ای‌ برخورد کردند که‌ نام‌ صاحب‌ آن‌ و مقدار مال‌ موجود آن‌ همان‌ طور که‌ امام‌ فرموده‌ بود نوشته‌ شده‌ بود.
‌بسته‌ی‌ دیگری‌ را در آوردند. آن‌ کودک، فرمود: <این، مال‌ فلانی، پسر فلانی، از فلان‌ محله‌ی‌ قم، و مشتمل‌ بر پنجاه‌ دینار است، ولی‌ روا نیست‌ ما به‌ آن‌ دست‌ بزنیم!>. پرسیدند: <چرا؟>. فرمود: <برای‌ آن‌ که‌ این‌ پول، بهای‌ گندمی‌ است‌ که‌ صاحب‌ آن‌ به‌ کشاورزش‌ ظلم‌ (خیانت) کرده، سهم‌ خود را با پیمانه‌ کامل‌ دریافت‌ کرده، ولی‌ سهم‌ کشاورز را با پیمانه‌ ناقص‌ پرداخته‌ است.>.
‌مولایم‌ امام‌ حسن‌ عسگری(ع) فرمود: <راست‌ گفتی‌ فرزند عزیزم! ای‌ احمد ابن‌ اسحاق! همه‌ی‌ این‌ اموال‌ را به‌ صاحبان‌اش‌ برگردان‌ یا سفارش‌ کن‌ به‌ صاحبان‌اش‌ برگردانند که‌ ما را نیازی‌ به‌ آن‌ نیست.>1.
‌در این‌ حدیث‌ شریف، سعد بن‌ عبدالله‌ اشعری‌ قمی، دانشمند مورد اعتماد شیعه، نکات‌ هدایت‌کننده‌ی‌ زیر را از حضرت‌ مهدی‌ (عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) نقل‌ می‌کند.
۱٫ مشاهده‌ی‌ آن‌ حضرت‌ در سن‌ کودکی‌ که‌ در دامن‌ پدر بزرگوارش، بر حسب‌ طبع‌ بشری، شیرینی‌ و رفتار خاص‌ کودکانه‌ خود را دارد و به‌ همین‌ جهت، قلم‌ و دست‌ پدر بزرگوار را می‌گیرد و آن‌ حضرت، برای‌ انصراف‌ او، گوی‌ طلایی‌ را پرتاب‌ می‌کند، ولی‌ هنگامی‌ که‌ در مقابل‌ مردم‌ قرار می‌گیرد، قبل‌ از آن‌ که‌ به‌ مقام‌ امامت‌ برسد، با علم‌ غیب، از اسرار هدایای‌ ارسالی‌ پرده‌ می‌دارد.
۲٫ درباره‌ی‌ یکی‌ از بسته‌های هدیه‌ می‌فرماید: <صاحب‌ آن، ادعای اجیری‌ را که‌ مدّعی‌ می‌شود سارق‌ پنبه‌ یا پشم، امانتی‌ را به‌ سرقت‌ برده‌ است، نمی‌پذیرد و از او یک‌ من‌ و نیم‌ نخ‌ مرغوب‌ غرامت‌ می‌گیرد و آن‌ را تبدیل‌ به‌ پیراهن‌ می‌کند و سپس‌ به‌ یک‌ دینار سکه‌ی‌ ری‌ و یک‌ دینار سکّه‌ آمل‌ فروخته‌ و پول‌ آن‌ را به‌ برای‌ امام‌ می‌فرستد، با این‌ که‌ اجیر، امین‌ است‌ و اگر در نگهداری‌ مال‌ اجاره‌ کوتاهی‌ نکند، ضامن‌ نیست‌ و نمی‌توان‌ از او غرامت‌ گرفت‌ در این‌ جا، امام‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) در یک‌ شبهه‌ی‌ حکمیه‌ی‌ خاص، تاکید می‌کند که‌ هدیه‌ به‌ امام، باید از مال‌ حلال‌ باشد.
۳٫ درباره‌ی‌ پنجاه‌ دیناری‌ که‌ بهای‌ گندمی‌ بود که‌ مالک‌ زمین، با کشاورزی‌ قرارداد مزارعه‌ داشت، ولی‌ در هنگام‌ تقسیم‌ محصول، به‌ کشاورز خیانت‌ کرد و سهم‌ او با پیمانه‌ ناقص‌ داد و گندم‌ سهم‌ خود را فروخت‌ و بهای‌ آن‌ را برای‌ امام‌ فرستاد. از آن‌ جا که‌ سهم‌ کشاورز، گونه‌ی‌ مشاع، در بهای‌ گندم‌ وجود دارد، تصّرف‌ در آن، حرام‌ است. امام(علیه‌السّلام) از این‌ کار خلاف، به‌ علم‌ غیب، پرده‌ بر می‌دارد و تصرّف‌ در آن‌ را حرام‌ می‌داند و بر این‌ وسیله، بر لزوم‌ رعایت‌ حقوق‌ کارگران‌ و کشاورزان‌ – که‌ در صول‌ تاریخ‌ پامال‌ شده‌ است. تأکید می‌کند.
‌ششم‌ – شیخ‌ صدوق‌ از ابو جعفر محمد بن‌ علی‌ بن‌ اسود حکایت‌ کرد که‌ او گفت: علی‌ بن‌ حسین‌ بن‌ موسی‌ بن‌ بابویه‌ (پدر مرحوم‌ صدوق) پس‌ از مرگ‌ محمّد ابن‌ عثمان‌ عمروی‌ (نایب‌ خاصّ دوم) از من‌ خواست‌ از ابوالقاسم‌ حسین‌ بن‌ روح‌ بخواهم‌ که‌ از مولا صاحب‌ الزمان(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) درخواست‌ دعا کند تا خداوند عزّوجلّ، فرزند پسری‌ به‌ او بدهد. من، پیام‌ را به‌ نایب‌ امام‌ رسانیدم. او نیز درخواست‌ مزبور را به‌ امام(علیه‌السّلام) رسانید. پس‌ از سه‌ روز به‌ من‌ خبر داد، امام(علیه‌السّلام) برای‌ علی‌ بن‌ الحسین‌ دعا کرده‌ است‌ و به‌ زودی‌ خداوند، فرزندی‌ مبارک‌ به‌ او خواهد داد که‌ خداوند عزّوجّل‌ به‌ برکت‌ آن، بهره‌ی‌ زیادی‌ به‌ او خواهد داد و پس‌ از او نیز فرزندان‌ دیگری‌ به‌ وی‌ خواهد داد.
‌جالب‌ آن‌ که‌ راوی‌ می‌گوید، من‌ نیز همین‌ درخواست‌ را از حسین‌ ابن‌ روح‌ داشتم‌ و از او خواستم‌ امام‌ برای‌ من‌ هم‌ دعا کندتا خداوند، پسری‌ به‌ من‌ بدهد، امّا او به‌ من‌ پاسخ‌ نداد و فرمود، راهی‌ برای‌ بر آمدن‌ این‌ درخواست‌ نیست.
‌پس‌ از این‌ دعا برای‌ علی‌ بن‌ بابویه، ابتدا، فرزندش‌ محمّد (مرحوم‌ صدوق) متولّد شد و پس‌ از او، فرزندان‌ دیگرش‌ حسن‌ و حسین، به‌ دنیا آمدند. مرحوم‌ صدوق‌ می‌گوید: به‌ برکت‌ دعای‌ حضرت، در بیست‌ سالگی، مجلس‌ درس‌ گذاشتم. گاهی‌ که‌ ابوجعفر محمّد بن‌ علی‌ بن‌ اسود، در جلسه‌ی‌ درس‌ من‌ حاضر می‌شد، می‌گفت: <از این‌ موفّقیّت، نباید تعجّب‌ کرد؛ زیرا، تو به‌ دعای‌ امام‌ متولد شده‌ای۲!>.
‌در غیبت‌ شیخ‌ طوسی‌ در توضیح‌ همین‌ داستان‌ آمده‌ است:
پس‌ از درخواست‌ دعا از امام‌ زمان(علیه‌السّلام) جواب‌ آمد: <از این‌ همسرت، فرزندی‌ نخواهی‌ داشت. به‌ زودی، صاحب‌ کنیزی‌ دیلمی‌ خواهی‌ شد که‌ از او، دو فرزند عالم‌ و فقیه‌ خواهی‌ داشت.>. همین‌ گونه‌ شد. محمّد و حسین، هر دو، فقیه‌ زبردست‌ و بسیار پر حافظه‌ بودند، ولی‌ برادر دیگرشان، حسن، مرد عابد و زاهد و گوشه‌گیر شد که‌ با‌ مردم‌ معاشرت‌ نمی‌کرد و چندان‌ علمی‌ نداشت. این، مطلب‌ مشهوری‌ در میان‌ مردم‌ قم‌ در آن‌ زمان‌ بود.
‌در این‌ داستان، امام(علیه‌السّلام) با دعای‌ مستجاب‌ خود، اوّلاً، مردم‌ را به‌ حقّانیت، امامت‌ خود در پس‌ پرده‌ی‌ غیبت‌ هدایت‌ کرد – زیرا، معجزه‌ای‌ را ارائه‌ کرد و از آینده‌ی‌ خبر داد – و ثانیاً، با دعای‌ تولّد فرزندی‌ عالم‌ برای‌ پدر صدوق، زمینه‌ی‌ هدایت‌ گسترده‌ مردم‌ را به‌ برکت‌ بیان‌ و قلم‌ مرحوم‌ صدوق‌ آماده‌ ساخت. پس تمام آثار علمی و معنوی که ازمرحوم صدوقی در طول تاریخ در جهان منتشر شده با یک هدایت‌های امام مهدی محسوب می شود. و این دعای خاصی است که باعث هدایت عموم مردم شده است به همین جهت گاهی مرحوم صدوق ،‌افتخار می کرد و گفت من به دعای حضرت صاحب الا‌مر روحی فداه متولد شدم.
هفتم‌ – شیخ‌ طوسی، از محمّد بن‌ ابراهیم‌ بن‌ اسحاق‌ طالقانی‌ نقل‌ کرد که‌ او گفت: نزد شیخ‌ ابوالقاسم‌ حسین‌ بن‌ روح‌ (نایب‌ خاص‌ سوم) همراه‌ جماعتی‌ بودیم. مردی‌ برخاست. پرسید: <آیا امام‌ حسین(علیه‌السّلام) ولیّ خداوند بود یا نه؟>. فرمود: <آری.>. پرسید: <آیا قائل‌ ملعون‌اش، دشمن‌ خداوند بود یا نه؟>. فرمود: <آری>. پرسید: <آیا‌ روا‌ است‌ که‌ خدوند، دشمن‌اش‌ را بر ولیّ خود مسلّط‌ کند؟>.
‌ابوالقاسم‌ حسین‌ بن‌ روح‌ فرمود: <بفهم‌ برای‌ تو چه‌ می‌گویم. بدان‌ که‌ خداوند، علنی‌ با مردم‌ سخن‌ نمی‌گوید. خداوند با عظمت، پیامبرانی‌ از جنس‌ بشر برای‌ آنان‌ فرستاد؛ زیرا، اگر به‌ صورت‌ و صفت‌ دیگری‌ غیر از آنان‌ می‌فرستاد، از او دوری‌ می‌کردند و او را نمی‌پذیرفتند. هنگامی‌ که‌ پیامبران‌ آمدند، مانند آنان‌ غذا می‌خوردند و در بازار و خیابان‌ راه‌ می‌رفتند. مردم‌ به‌ ایشان‌ گفتند: شما هم‌ مانند ما هستید. سخن‌ شما را نمی‌پذیریم، مگر آن‌ که‌ معجزه‌ای‌ بیاورید که‌ ما از آوردن‌ آن‌ ناتوان‌ باشیم‌ تا بدانیم‌ شما مخصوص‌ به‌ مقام‌ و قدرتی‌ هستند که‌ ما آن‌ را نداریم.>!
از این‌ رو، خداوند عزّوجلّ، معجزاتی‌ به‌ پیامبران‌ داد که‌ مردم‌ از آن‌ عاجز بودند. بعضی‌ از پیامبران‌ (نوح) پس‌ از تبلیغ‌ فراوان‌ و اتمام‌ نشانه، طوفان‌ را آورد و همه‌ی‌ طغیان‌گران‌ را غرق‌ کرد، و بعضی‌ دیگر (ابراهیم) در آتش‌ افکنده‌ شد و آتش‌ بر او سرد و سلامت‌ شد، و بعضی‌ از دل‌ سنگ‌ سخت، شتری‌ در آورد و از پستان‌ آن‌ شیر روان‌ ساخت‌ (حضرت‌ صالح) بعضی‌ از ایشان، دریا برای‌اش‌ شکافته‌ شد و از سنگ‌ سخت، چشمه‌ها برایش‌ روان‌ شد و عصای‌ خشک‌ او تبدیل‌ به‌ اژدهایی‌ شد که‌ هر آن‌ چه‌ آنان‌ بافتند، او بلعید، و بعضی‌ از آنان، کور ما درزاد را‌ بینا کرد و مردگان‌ را به‌ اذن‌ خداوند زنده‌ کرد و از آن‌ چه‌ مردم‌ می‌خورند یا ذخیره‌ می‌کنند، به‌ آنان‌ خیر داد، و برای‌ بعضی‌ او این‌ پیامبران‌ نیز ماه‌ شکافته‌ شد و چهارپایانی‌ مانند شتر و گرگ‌ و حیوانات‌ دیگر با او سخن گفتند. وقتی‌ مردم‌ این‌ معجزات‌ را مشاهده‌ کردند و خود را‌ از آوردن‌ همانند آن‌ ناتوان‌ دیدند، تقدیر و لطف‌ و حکمت‌ خداوند جلّ جلاله، اقتضا می‌کرد که‌ پیامبران‌اش، گاهی‌ غالب‌ و گاهی‌ مغلوب‌ باشند، گاهی‌ مسلط‌ و پیروز و گاهی‌ تحت‌ فشار باشند. اگر خداوند، آنان‌ را همواره‌ مسلّط‌ و پیروز می‌کرد و دچار بلا و امتحان‌ نمی‌کرد، مردم، ایشان‌ را به‌ جای‌ خدای‌ عزوجلّ، به‌ خدایی‌ می‌پرستیدند و استقامت‌ آنان‌ در امتحانات‌ و آزمایش‌ها، شناخته‌ نمی‌شد.
خداوند، احوال‌ پیامبران‌اش‌ را مانند احوال‌ دیگران‌ قرار داد تا در حال‌ امتحان‌ و بلا، صابر، و در حال‌ سلامتی‌ و عافیّت‌ و پیروزی‌ بر دشمن، شاکر باشند، و در همه‌ی‌ فراز و نشیب‌ زندگی، تواضع‌ کنند و تکبّر و بلندپروازی‌ نکنند، و بندگان‌ بدانند که‌ خدایی‌ دارند که‌ آفریننده‌ و مدبّر امور آنان‌ است‌ تا او را بپرستند و از پیامبران‌اش‌ اطاعت‌ کنند تا آنان‌ حجّت‌ پایدار خداوند، ضدکسانی‌ باشند که‌ درباره‌ی‌ انبیا او حدّ واقعی‌ تجاوز کردند و به‌ ربوبیّت‌ ایشان‌ معتقد شده‌اند یا آن‌ چه‌ را که‌ انبیا آوردند، منکر شدند و با آن‌ مخالفت‌ ورزیدند. همه‌ی‌ این‌ها برای‌ آن‌ است‌ که‌ خداوند‌ می‌خواهد هر که‌ هلاک‌ (گمراه) می‌شود، کاملاً بصیرت‌ داشته‌ و حق‌ و باطل‌ برایش‌ روشن‌ شده‌ باشد و هر که‌ زنده‌ می‌شود (هدایت‌ می‌یابد) از روی‌ بصیرت‌ و بینّه، حق‌ را بیابد.>.
‌راوی‌ خبر، محمّد بن‌ ابراهیم‌ می‌گوید: فردای‌ آن‌ روز، مجدداً خدمت‌ شیخ‌ ابوالقاسم‌ حسین‌ ابن‌ روح‌ رسیدم‌ و با خود، این‌ گونه حدیث‌ نفس‌ می‌کردم: آیا پاسخ‌های‌ دیروز آقا، از پیش‌ خودش‌ بود یا از امام‌ زمان(علیه‌السّلام) دریافته‌ بود؟>. بدون‌ آن‌ که‌ من‌ سخنی‌ اظهار کنم، رو به‌ من‌ کرد و فرمود: <ای‌ محمد بن‌ ابراهیم! اگر از آسمان‌ سقوط‌ کنم‌ و پرندگان‌ لاشه‌ مرا بربایند یا آن‌ که‌ طوفان‌ مرا به‌ مکان‌ دور دستی‌ پرتاب‌ کند، برای‌ من‌ بهتر است‌ از این‌ که‌ درباره‌ی‌ دین‌ خداوند، با رای‌ و نظر خودم‌ سخنی‌ بگویم، بلکه‌ همه‌ی‌ آن‌ چه‌ (دیروز) گفتم، سند دارد و از حضرت‌ حجت(علیه‌السّلام) شنیدم.>3.

توضیح‌
‌در این‌ حدیث‌ که‌ در پایان‌ آن‌ حسین‌ بن‌ روح‌ (نایب‌ خاص‌ سوم) تأکید می‌کند که‌ آن‌ <را از حضرت‌ حجّت‌ (روحی‌ فداه) شنیده>، حضرت‌ به‌ یک‌ سؤ‌ال‌ شایع‌ اعتقادی‌ پاسخ‌ می‌دهد. برای‌ بیش‌تر مردم، این‌ سؤ‌ال‌ هست‌ که‌ <اگر انبیا و ائمه، بر حق‌ بودند و جهان‌ نیز در قبضه‌ی‌ قدرت‌ خداوند متعال‌ است، پس‌ چه‌گونه‌ اجازه‌ می‌دهد، بندگان‌ خوبش، این‌ گونه‌ مورد ظلم‌ و ستم‌ و شهادت‌ و اسارت‌ دشمنان‌ قرار گیرند؟ چه‌گونه‌ خداوند به‌ دشمنان‌اش‌ این‌ همه‌ قدرت‌ و ثروت‌ می‌دهد تا این‌ همه‌ جنایت‌ کنند؟>.
‌حضرت‌ پاسخت‌ می‌دهد که‌ این‌ سرنوشت، به‌ جهت‌ حکمت‌ و لطف‌ خداوند به‌ بندگان‌اش‌ است‌ زیرا، اولیای‌ الهی‌ با معجزات‌ وکرامات‌ اعتقادی‌ و اخلاقی‌ و عملی، چنان‌ در چشم‌ مردم‌ اوج‌ و عظمت‌ یافتند که‌ در معرفت‌ پرستش‌ آنان‌ بودند و اگر مردم، مغلوبیّت‌ ظاهری‌ آنان‌ را نمی‌دیدند و علاوه‌ بر معجزات‌ و کرامات، از نظر ظاهری، ایاشن‌ را همواره‌ پیروز و مسلّط‌ می‌دیدند، آنان‌ را به‌ عنوان‌ خدا می‌پرستیدند. پس‌ لازم‌ بود، گاهی‌ ایشان‌ را مغلوب‌ و مقهور کند که‌ ضعف‌ بشریِ آنان، برای‌ مردم‌ ظاهر شود. علاوه. استقامت‌ و قدرت‌ ایمان‌ آنان‌ تجلی‌ کند و مردم‌ از فداکار و استقامت‌ آنان‌ درس‌ و عبرت‌ گیرند و خود را با اوصاف‌ پسندیده‌ی‌ ایشان‌ نیاراید، تا هر کسی‌ راه‌ ضلالت‌ برگزید یا راه‌ ایمان‌ و حق‌ پذیرفت، از روی‌ بصیرت‌ و بنیایی‌ و توام‌ با حجّت‌ باشد و هیچ‌گونه‌ ابهامی‌ در تشخیص‌ حق‌ از باطل‌ نداشته‌ باشد. این‌ کار، هم‌ لطفی‌ به‌ بندگان‌ و هم‌ مطابق‌ حکمت‌ کلّی‌ خداوند در آفرینش‌ و تدبیر جهان‌ و انسان‌ است.
‌هشتم‌ – شیخ‌ طوسی‌ از ابو محمد احمد بن‌ حسن‌ مکتب‌ نقل‌ کرد که‌ او گفت: در سالی‌ که‌ شیخ‌ ابوالحسن‌ علی‌ بن‌ محمّد سمری، (قدّس‌ سرّه) وفات‌ کرد، در مدینه‌ السلام‌ (بغداد) بودم. قبل‌ از وفات، خدمت‌ او رسیدم. او، نامه‌ای‌ به‌ این‌ مضمون‌ بر حاضران‌ عرضه‌ کرد:
بسم‌ الله‌ الرحمان‌ الرحیم. ای‌ علی‌ بن‌ محمّد سمری! خداوند، به‌ برادران‌ دینی، در وفا ت تو پاداش‌ عظیم‌ دهد. شش‌ روز دیگر، مرگ‌ تو می‌رسد. کارهایت‌ را جمع‌ و جور کن‌ و به‌ کسی‌ به‌ عنوان‌ جانشین‌ پس‌ از وفات‌ات، وصیت‌ نکن. زمان‌ غیبت‌ تام‌ و همه‌ جانبه‌ فرا رسید. حجّت‌ حق، ظهور نخواهد کرد، مگر پس‌ از اذن‌ خداوند متعال، آن‌ هم‌ پس‌ از روزگاری‌ طولانی‌ و سخت‌ شدن‌ دل‌ها و پر شدن‌ زمین‌ از ستم. به‌ زودی، کسانی‌ از شیعیان‌ من، قبل‌ از خروج‌ سفیانی‌ و بلند شدن‌ فریاد آسمانی، ادعای‌ مشاهده‌ی‌ مرا خواهند کرد. بدانید.او دروغ‌گوی‌ بهتان‌ زننده‌ است.
‌راوی‌ می‌گوید: چون‌ روز ششم‌ شد، به‌ عیادت‌ او (علی‌ بن‌ محمّد سمری) رفتیم. در حال‌ احتضار بود. از او پرسیدم: <وصّی‌ پس‌ از تو (در نیابت‌ خاصه) کیست؟>. فرمود: <برای‌ خداوند، تقدیری‌ است‌ که‌ آن‌ را سرانجام‌ خواهد رسانید.>. این، آخرین‌ سخنی‌ بود که‌ از آن‌ جناب‌ شنیده‌ شد.۴
‌در این‌ توقیع‌ شریف‌ امام(علیه‌السّلام) به‌ چهار نکته‌ی‌ مهم‌ اشاره‌ می‌کند:
۱- وفات‌ شیخ‌ علی‌ بن‌ محمد سمری، پس‌ شش‌ روز. این، خبری‌ غیبی‌ و معجزه‌ای‌ است‌ که‌ شیعیان‌ به‌ چشم‌ دیدند و برهانی‌ محکم‌ بر صدق‌ نیابت‌ و حقانیّت‌ وجود حضرت‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) بود.
۲- پایان‌ نیابت‌ خاصّه؛ به‌ ایشان، دستور داده‌ شد که‌ به‌ عنوان‌ نیابت‌ خاص، وصیت‌ نکند؛ زیرا، حکمت‌ برقراری‌ نیابت‌ خاصه‌ و سفارت، آن‌ بود که‌ شیعیان، یک‌ باره‌ به‌ صورت‌ کلّی‌ از امام‌ معصوم‌ جدا نشوند. مسئله‌ی‌ غیبت‌ امام، فاجعه‌ای‌ بود که‌ شیعیان‌ باید به‌ تدریج‌ آماده‌ می‌شدند. به‌ همین‌ جهت، از زمان‌ امام‌ هادی‌ و بیش‌تر در زمان‌ امام‌ عسگری(علیهماالسّلام)، برای‌ آن، زمینه‌ چنین‌ شد. امام‌ حسن‌ عسگری(علیه‌السّلام)، گاهی‌ از پشت‌ پرده‌ با شیعیان‌شان‌ سخن‌ می‌گفتند.
‌با شروع‌ غیبت‌ صغرا و نصب‌ نواب‌ خاص، این‌ ارتباط‌ محفوظ‌ ماند و از راه‌ نواب‌ چهارگانه، مردم، نیازها و سؤ‌الات‌ خود را مطرح‌ می‌کردند و امام‌ نیز از همین‌ راه‌ به‌ آنان‌ پاسخ‌ می‌داد. این‌ ارتباط، پنهان‌ و دور از انظار عمومی‌ و توام‌ با رعایت‌ تهیّه‌ بود. به‌ تدریج‌ بر اثر بروز این‌ ارتباطات، بعضی‌ از وکلا و خواصّ شیعه‌ و حتّی‌ خود نواب‌ خاصه، تحت تعقیب‌ و بازداشت‌ عمال‌ خلیفه‌ی‌ عباسی‌ قرار گرفتند. فشار خلیفه، در زمان‌ نایب‌ چهارم، به‌ اوج‌ خود رسید. از طرفی‌ برنامه‌ی‌ سفارت‌ نیز در مدّت‌ طولانی‌ هفتاد سال، به‌ نتائج‌ مطلوب‌ خود دست‌ یافت؛ زیرا، شیعیان‌ به‌ غیبت‌ امام‌ عادت‌ کردند در این‌ مدّت‌ با ظهور علمای‌ بزرگی‌ مانند محمّد بن‌ یحیی‌ العطار (مولّف‌ نوادر الحکمه) و علی‌ بن‌ ابراهیم‌ قمی‌ (مولّف‌ تفسیر قمی) و علی‌ بن‌ حسین‌ ابن‌ بابویه‌ قمی‌ (مولّف‌ رساله‌ی‌ عملیّه‌ی‌ معروف) و شیخ‌ کلینی‌ (مولّف‌ دائره‌ المعارف‌ بزرگ‌ کافی)، زمینه‌ی‌ غیبت‌ کبرا و سپردن‌ امور دینی‌ به‌ علما و فقهای‌ شیعه‌ فراهم‌ شد و دیگری‌ نیازی‌ به‌ تعیین‌ نایب‌ خاص‌ نبود، بلکه‌ فقهای‌ شیعه، با فشار و مراقبت‌ کم‌تری‌ از ناحیه‌ی‌ خلفا توانستند به‌ وظایف‌ خود در توسعه‌ی‌ کیفی‌ و کمی‌ تشیّع‌ بپردازند، به‌ گونه‌ای‌ که‌ سه‌ سال‌ پس‌ از وفات‌ نایب‌ چهارم، اوّلین‌ حکومت‌ مستقل‌ شیعی‌ امامی‌ (آل‌بویه) بر قلب‌ ایران‌ و قلب‌ عراق‌ بر پا شد و خلیفه‌ی‌ عباسی‌ را در بغداد تحت‌ الحمایه‌ی‌ خویش‌ قرار داد و شعایر شیعه‌ را در عراق‌ علنی‌ کرد.
۳- حجّت‌ حق، جز به‌ اذن‌ خداوند ظهور نخواهد کرد، آن‌ هم‌ پس‌ از روزگاری‌ طولانی‌ که‌ در طول‌ آن، دل‌ها، قساوت‌ می‌یابد و زمین‌ پر از ظلم‌ و ستم‌ خواهد شد. حضرت، با این‌ بیان، تاریخ‌ ظهور را مخفی‌ و آن‌ را به‌ علم‌ خدا ‌و بالواسطه، امام ‌موکول کرد. مخفی‌ کردن‌ تاریخ‌ ظهور، باعث‌ می‌شود مؤ‌منان، هر روز منتظر ظهور حرت‌ باشند این‌ حالت، سبب‌ بیداری‌ و خودسازی‌ تلاش‌ آنان‌ برای‌ آماده‌ کردن‌ زمینه‌ی‌ ظهور حضرت‌ خواهد باشند. از طرفی، با این‌ کار، دشمنان‌ را با ظهور خود غافلگیر می‌کند و هر گونه‌ فرصت‌ آمادگی‌ دفاعی‌ را از آنان‌ می‌گیرد. این، یکی‌ از علل‌ پیروزی‌ جهانی‌ حضرت‌ بر دشمنان‌ است، ولی‌ در عین‌ حال، حضرت در این‌ توقیع‌ تأکید می‌کند که‌ این‌ غیبت، طولانی‌ است.
‌این‌ بیان، با هر گونه‌ تأخیر. قابل‌ انطباق‌ است‌ و می‌تواند ده‌ها‌ سال‌ یا صدها سال‌ و یا خدای‌ نکرده‌ هزاران‌ سال‌ باشد. به‌ این‌ جهت‌ مؤ‌من، باید تسلیم‌ امر خداوند و راضی‌ به‌ حکمت‌ و خواست‌ او باشد، ولی‌ هم‌زمان‌ هشدار می‌دهد که‌ بیش‌تر دل‌ها در این‌ مدّت‌ نفسی‌ و سخت‌ و سیاه‌ می‌شود؛ زیرا، با توسعه‌ی‌ مادیّات‌ و شهوات، مردم، در گناهان‌ و شهوات‌ غوطه‌ور می‌شوند و از یاد خدا غافل‌ می‌گردند و کم‌تر کسی‌ می‌تواند نفس‌ اماره‌ی‌ خویش‌ را مهار کند و آن‌ را از حرام‌ باز دارد، بویژه‌ آن‌ که‌ فشارهای‌ بیرونی‌ خانواده‌ و همسایگان‌ و خویشاوندان‌ و دوستان، او را به‌ تجاوز از حدود الهی‌ تشویق‌ می‌کند.
‌در این‌ زمان، بر اثر طولانی‌ شدن‌ غیبت، وسوسه‌ها، بیش‌تر در دل‌ها تأثیر می‌کند و آنان‌ را منحرف‌ می‌کند، مگر تعداد اندکی‌ که‌ ایمان‌ ثابت‌ و تصمیم‌ استوار داشته‌ باشند و لطف‌ خداوند شامل‌ حال‌ آنان‌ باشد و در انتظار امام‌ زمان(علیه‌السّلام) به‌ وظایف‌ شرعی‌ خود عامل‌ باشند. در روایتی‌ از امام‌ حسن‌ عسگری(علیه‌السّلام) آمده، آنان، کسانی‌ هستند که‌ توفیق‌ دعا برای‌ تعجیل‌ فرج‌ حضرت‌ بیابند.۵
۴- کسی‌ که‌ پس‌ از وفات‌ نایب‌ چهارم‌ و قبل‌ از خروج‌ سفیانی‌ و فریاد آسمانی‌ ادّعای‌ مشاهده‌ی‌ حضرت‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) را بکند، کذّاب‌ و دروغ‌ گو است. در این‌ بخش، اوّلاً، به‌ دو علامت‌ قطعی‌ ظهور اشاره‌ می‌کند که‌ در روایات‌ متعدّد، بر آن تأکید شده‌ است: یکی، خروج‌ سفیانی‌ که‌ اندکی‌ قبل‌ از ظهور، فتنه‌انگیزی‌ می‌کند و باعث‌ گمراهی‌ گروه‌ بسیار می‌گردد و در نهایت، به‌ دست‌ حضرت‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) کشته‌ می‌گردد.
‌دوم، صیحه‌ی‌ آسمانی؛ یعنی، فریادی‌ از آسمان‌ با این‌ معنا که‌ <حق، در علیّ(علیه‌السّلام) و شیعیان‌ او است.>.6
‌اطلاق‌ این‌ جمله‌ که‌ <قبل‌ از وقوع‌ این‌ دو علامت، اگر کسی‌ ادعای‌ مشاهده‌ کند، دروغ‌گو است>، با روایات‌ متواتر در تشرّف‌ بعضی‌ بزرگان‌ به‌ خدمت‌ حضرت، نمی‌سازد. از آنجا که‌ این‌ بحث، برای‌ اثابت‌ هدایت‌های‌ دوران‌ غیبت‌ کبرا، نقش‌ مهمّی‌ دارد، به‌ حلّ این‌ تعارض‌ می‌پردازیم.
‌مرحوم‌ آیه‌ اللّه‌ شهید محمّد صدر، در پاسخ‌ این‌ تعارض، پنج‌ وجه‌ بیان‌ می‌کند:۱- بگوییم، سند توقیع‌ مزبور، از نظر معیارهای‌ علم‌ رجال، ضعیف‌ است‌ و قابلیّت‌ معارف‌ با اخبار فراوان‌ جواز تشّرف‌ را ندارد و در نتیجه، روایت‌ توقیع‌ نمی‌پذیریم.
‌این‌ راه‌ حل، قابل‌ پذیرش‌ نیست، زیرا، این، روایتی‌ است‌ که‌ علاوه‌ بر شیخ‌ طوسی، مرحوم‌ صدوق‌ با یک‌ واسطه‌ آن‌ را نقل‌ می‌کند و حتّی‌ اگر ضعف‌ سند توقیع‌ را بپذیریم، برای‌ اثبات‌ یک‌ واقعه‌ی‌ تاریخ، این‌ گونه‌ روایات‌ کفایت‌ می‌کند، هر چند برای‌ اثبات‌ حکم‌ شرعی‌ کفایت‌ نکند.
۲- بگوییم. اخبار مشاهده‌ی‌ حضرت، از نظر سند، قابل‌ اعتماد نیست‌ و در نتیجه، هر نوع‌ خبر جواز مشاهده‌ حضرت‌ را تکذیب‌ کنیم.
‌این‌ راه‌ حل‌ نیز در سنت‌ نیست؛ زیرا، نمی‌توان‌ این‌ حجم‌ عظیم‌ اخبار را انکار کرد که‌ همگی‌ بر تشّرف‌ بزرگان‌ به‌ خدمت‌ حضرت‌ مهدی(عجّل ‌اللّه ‌تعالی‌ فرجه ‌الشّریف) با سند صحیح‌ و بعضی‌ یا یکی‌ در واسطه‌ی‌ معتبر دلالت‌ می‌کند.
۳- بگوییم، سند روایات‌ مشاهده‌ و تشرّف‌ بزرگان‌ را می‌پذیریم‌ و آنان‌ را تکذیب‌ نمی‌کنیم، ولی‌ دلالت‌ آن‌ را مورد مناقشه‌ قرار می‌دهیم؛ یعنی، بگوییم، آنان، عمداً دروغ‌ نگفتند، امّا در مشاهده‌ی‌ خود، دچار توهّم‌ و خیالات‌ شدند و در حالاتی‌ بین‌ خواب‌ و بیداری، اشخاص‌ در مقابل‌ آنان‌ مجسم‌ شده‌ یا به‌ خیال‌ آنان‌ آمده‌ که‌ بعضی‌ کارهای‌ عجیب‌ و غریب‌ انجام‌ داده‌اند و این‌ بزرگان‌ خیال‌ کرده‌اند، حضرت‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) را مشاهده‌ کرده‌اند، در حالی‌ که‌ چنین‌ نبوده‌ است.
این‌ راه‌ حل‌ نیز قابل‌ قبول‌ نیست؛ زیرا، احتمال‌ اشتباه‌ و خیالاتی‌ شدن‌ این‌ همه‌ بزرگانی‌ که‌ در حال‌ بیداری‌ و هوشیاری‌ از مشاهده‌ی‌ حضرت‌ خبر داده‌اند و گاهی‌ این‌ تشرف‌ها، توام‌ با معجزاتی‌ از آن‌ حضرت‌ بوده، قابل‌ قبول‌ نیست. چه‌ گونه‌ می‌توان‌ گزارش‌ ده‌ها، بلکه‌ صدها خبردهنده‌ی‌ موثّق‌ را حمل‌ بر خیالات‌ و توهم‌ کنیم؟!
۴- بگوییم، روایات‌ مشاهده‌ی‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) صحیح‌ و مطابق‌ با واقع‌ است، ولی‌ این، یک‌ دستور شرعی‌ است‌ که‌ باید مدّعی‌ مشاهده‌ را تکذیب‌ کنیم‌ تا فرمان‌ شارع‌ مقدّس‌ را اطاعت‌ کنیم.
‌این‌ نیز صحیح‌ نیست‌ و با ظاهر توقیع‌ شریف‌ که‌ مدّعی‌ مشاهده‌ را کذّاب‌ و بهتان‌ زننده‌ معرّفی‌ می‌کند، نمی‌سازد. بلی، اگر می‌فرمود: <مدّعی‌ مشاهده‌ را تکذیب‌ کنید.>، این‌ راه‌ حل، قابل‌ قبول‌ بود.
۵- بگوییم، منظور از توقیع، مشاهده‌ی‌ توام‌ با ادّعای‌ سفارت‌ یا وکالت‌ از جانب‌ حضرت‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) و رسانیدن‌ پیام‌ به‌ آن‌ حضرت‌ و گرفتن‌ جواب‌ از آن‌ جناب‌ است. عدّه‌ای‌ از بزرگان، ازجمله‌ مرحوم‌ علامه‌ی‌ مجلسی‌ در بحارالانوار و آیه‌ الله‌ صافی‌ در منتخب‌ الاثر، همین‌ راه‌ حل‌ را می‌پذیرند، ولی‌ مرحوم‌ شهید صدر، با اعتراف‌ به‌ نزدیک‌ به‌ واقع‌ بردن‌ آن‌ می‌گوید: <این‌ راه‌ حل، خلاف‌ ظاهر عبارت‌ حضرت‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) در توقیع‌ شریف‌ است؛ زیرا، در آن‌ صورت، باید امام‌ می‌فرمود: “الافَمنِ ادعی‌ المشاهده‌ مع‌ السفاره‌ او الوکاله‌ فهو کذّاب” در حالی‌ که‌ به‌ صورت‌ مطلق‌ می‌گوید: “هر که‌ ادعای‌ مشاهده‌ کند، دروغ‌گو است.”>.
‌ایشان، از اشکال‌ به‌ همه‌ی‌ این‌ راه‌حل‌ها، مشکل‌ را این‌ گونه‌ پاسخ‌ می‌دهد: که‌ ادّعای‌ مشاهده، چند گونه‌ است: اوّل‌ آن‌ که‌ شخصی‌ او را ببیند، ولی‌ شخصیّت‌ او را به‌ عنوان‌ حضرت‌ مهدی(علیه‌السّلام) نشناسد. این‌ گونه‌ دیدن، خلاف‌ ظاهر روایات‌ مشاهده‌ است‌ و نمی‌تواند منظور مدّعیان‌ مشاهده‌ در این‌ روایات‌ فراوان‌ باشد.
‌دوم‌ این‌ که‌ شخص‌ حضرت‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) را ببیند و بشناسد، ولی‌ هرگز اظهار نکند. این‌ گونه‌ دیدن، هر چند فراوان‌ واقع‌ شده، بلکه‌ تعداد این‌ گونه‌ تشّرفات، چندین‌ برابر تشرفات‌ اظهار شده‌ است، ولی‌ منافاتی‌ با توقیع‌ شریف‌ ندارد؛ زیرا‌ ادّعای‌ مشاهده‌ نشده‌ است.
‌سوم‌ این‌ که‌ شخصی‌ حضرت‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) را به‌ عنوان‌ واقعی‌ ببیند و بشناسد، و این شناخت از آثار و نتایج پیرامون این واقعه برایش حاصل شود ولی صریحاً ادّعای تشرف به خدمت حضرت را نکند تنها حادثه و آثار و نتایج پیرامون آن را نقل کند ولی خود او و دیگران از مجموعهِ آن حادثه و آثارش بفهمند شخصی مشاهده شده و صاحب این آثار عجیب همان حضرت مهدی(عج) می‌باشد. و مدعی به گونه ای حادثه را نقل کند، که جا برای گمانه زنی دیگران برای این نتیجه گیری بگذارد.
توقیع‌شریف‌این‌گونه‌مشاهده را نفی‌نمی‌کند و بسیاری‌از اخبار مشاهده‌ی‌حضرت‌هم‌این‌گونه‌است؛ زیرا، در این‌اِخبار، حادثه‌با آثاری‌نقل‌می‌شود، ولی‌نتیجه‌گیری‌به‌این‌که‌شخصی‌مشاهده‌شده، همان‌حضرت‌مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) است، به‌شنونده‌ واگذاری‌شود.
‌چهارم‌این گونه مشاهده با توقیع شریف منافاتی نداشته و این توقیع این گونه اخبار را تکذیب نمی کند چنانکه اگر حضرت را ببیند و بشناسد و ادّعای مشاهده کند و سخن خود را با برهان و دلا‌ئل قطعی اثبات کند به گونه ای که شنونده قانع شود که شخص زیارت شده همان حضرت مهدی است مشمول توقیع شریف نبوده و نباید مدعی آن تکذیب شود زیرا از دلا‌ئل مدعی مشاهده برای شنونده قطع بر صدق او پیدا در حالی که مخاطب درتوقیع شریف افراد شاک است؛ زیرا، معنای‌جمله‌ی‌اخیر توقیع، آن‌است‌که‌<ای‌مؤ‌من! اگر کسی‌ادعای‌مشاهده‌ی‌حضرت‌را کند و شما در صدق‌گفتار او، شک داشتی، او را محکوم‌به‌کذب‌و بهتان‌کن.>.
وقتی‌اخبار مشاهده‌زمان‌غیبت‌کبرا را ملاحظه‌می‌کنیم، بیش‌تر آن‌ها، همراه‌ با دلائل‌قطعی‌است‌که‌به‌ما اطمینان‌می‌دهد، آن‌که‌مشاهده‌شده، خود حضرت‌مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) است، هر چند بر اثر گذشت‌زمان، به‌تدریج، این‌دلائل‌و قراین، از تک‌تک‌این‌اخبار مخفی‌شده‌و نسبت‌به‌ما، تنها گمان‌آور است، ولی‌ به‌صحّت‌مجموع‌اخبار مشاهده‌و تشرّف‌در عصر غیبت‌کبرا، یقین‌داریم.
‌در نتیجه، مورد توقیع‌شریف، منحصر به‌آن‌جا است‌که‌شخصی‌که‌صریحاً، ادّعای‌مشاهده‌ی‌حضرت‌مهدی‌را کند، بدون‌آن‌که‌دلیلی‌قطعی‌بیاورد، بویژه‌آن‌که‌ادّعای‌پیغام‌یا مأموریّتی‌از طرف‌آن‌حضرت‌را داشته‌باشد که‌در آن‌صورت، کذّاب‌و بهتان‌زننده‌است‌و مؤ‌منان‌وظیفه‌دارند از او تبرّی‌جویند.۷

——————
پی‌نوشت‌ها:
۱٫ کمال‌الدین، ص‌۴۸۰٫
۲٫ کمال‌الدین، صدوق، ص‌۵۲۹٫
۳٫ الغیبه، شیخ‌طوسی، ص‌۳۲۴، ح‌۲۷۳٫
۴٫ الغیبه، شیخ‌طوسی، ص‌۳۹۵٫ همین‌روایت‌در جنه‌المأوی‌و اثبات‌الهداه‌نقل‌شده‌است. در ذیل‌آن‌دارد: <الاحَمنِ ادعی‌المشاهده قبل‌خروج‌السفایانی‌ولاصحیه‌فهو کذاب‌مفتر>.
۵٫ کمال‌الدین، صدوق، ص‌۴۱۶٫
۶٫ الغیبه، شیخ‌طوسی، ص‌۴۳۵٫
۷٫ تاریخ‌الغیبه‌الصغری، شهید آیه‌الله‌محمد صدر، ص‌۴۶۰٫

درباره نویسنده