منبع شناسی

سیرى در کتاب کمال‏الدین و تمام النعمه(۱)

سیرى در کتاب کمال‏الدین و تمام النعمه(۱)
سیدحسن واعظى
اشاره:
از جمله منابع و ماخذ غنی و با قدمت زیاد و سابقه‌ی دیرین حدیثی در مباحث مهدویت، کتاب گران سنگ و ارزشمند کمال الدین و تمام النعمه است که در اثبات امام و غیبت او و مباحثی پیرامون آن نگاشته شده است.
مقاله ی حاضر در دوبخش تنظیم یافته است؛ بخش نخست: در معرفی شخصیت شیخ صدوق است‌ که به دعای امام زمان(عجل‌الله‌تعالی فرجه‌الشریف)، متولّد شده، و به امر آن حضرت، موظّف به تألیف این کتاب گردیده است. و عظمت شأن ایشان، در میان علمای امامیّه ، اظهر من الشمس بوده، حتّی در میان علمای عامه نیزجلوه‌گری کرده است. و بخش دوم: در چهارمحور به بررسی سبب و انگیزه ی تألیف، صحت و سقم کتاب، محتویات آن، و مشایخ وی‌ و درجه‌ی اعتبار و وثاقت آنان‌ پرداخته‌ است.
نوشته ی حاضر، تقریر سلسله ی درس های <منبع شناسی مهدویت> از استاد شیخ نجم الدین طبسی است که در <مرکز تخصّصی مهدویّت> در قم برای جمعی از طلا‌ّب و دانش پژوهان ارائه شده است.
از تلا‌ش برادر حجه الا‌سلا‌م سید حسن واعظی از دانش پژوهان کوشای این مرکز در تدوین این درس‌ها سپاسگزاریم.

مقدمه‌
‌از جمله‌ منابع‌ و مآخذ غنی‌ و با قدمت‌ زیاد و سابقه‌ی‌ دیرین‌ حدیثی‌ در مباحث‌ مهدویّت، کتاب‌ گران‌ سنگ‌ و ارزش‌مند کمال‌الدین‌ و تمام‌ النعمه‌ است‌ بنا به‌ استظهار مرحوم‌ آقا بزرگ‌ تهرانی، ظاهراً، نام‌ اصلی‌ آن، اکمال‌ الدین‌ و اتمام‌ النعمه‌ است.۱ و محور آن، که‌ به‌ تفصیل‌ بیان‌ خواهد شد، اثبات‌ غیبت‌ حضرت‌ مهدی(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) و بحث‌هایی‌ در این‌ ارتباط‌ است.
‌مرحوم‌ صدوق، در این‌ زمینه، سه‌ رساله‌ی‌ دیگر به‌ شرح‌ زیر دارند:
۱- رساله‌ فی الغیبه‌ که‌ ظاهراً، در پاسخ‌ به‌ پرسش‌های‌ اهالی‌ شهرری‌ تدوین‌ شده‌ است؛
۲- رساله‌ ثانیه‌ فی الغیبه؛
۳- رساله‌ ثالثه‌ فی الغیبه؛۲
‌پس‌ از کتاب‌ کمال‌ الدین، ده‌ها کتاب‌ دیگر در این‌ زمینه‌ به‌ رشته‌ تحریر در آمد. مرحوم‌ آقا بزرگ‌ تهرانی، بیش‌ از چهل‌ مورد را نام‌ می‌برد.۳این‌ کتاب‌ که‌ در نیمه‌ی‌ دوم‌ قرن‌ چهارم‌ هجری، اواخر عمر شریف‌ مرحوم‌ صدوق،‌ به‌ نگارش‌ درآمده‌ و در جامعه،‌ از اعتبار خاصّی‌ برخوردار است‌ و مورد توجّه‌ خاصّ دانشمندان‌ شیعه‌ قرار دارد. کتاب‌ حاضر، از جمله‌ منابع‌ و ماخذ اوّلیّه‌ برای‌ تدوین‌ و تألیف‌ نویسندگان‌ بعدی‌ شد مرحوم‌ مجلسی، درصدد منابع‌ بحارالانوار، کتاب‌های‌ مرحوم‌ صدوق‌ و بالاخص‌ اکمال‌ را نام‌ می‌برد۴٫
‌درباره‌ی‌ عظمت‌شأن‌ ایشان‌ و پدر بزرگوارش، همین‌ قدر بس‌ که‌ اکثر اصحاب‌ و علما، سخنان‌ این‌ دو بزرگوار را همانند نصوص‌ روایات، مورد پذیرش‌ قرار می‌دهند. مرحوم‌ مجلسی‌ فرموده:
انّما اوردناها لکونه‌ من‌ عظماء القدماء التابعین‌ لاثار الائمه‌ النجبا الذین‌ لایتبعون‌ الاراء والاهواء ولذا ینزل‌ اکثر اصحابنا کلامَهُ وکلامَ ابیه(رضی‌الله‌عنهما) منزله النص‌ المنقول‌ والخبر المأثور۵؛ ما، تمامی‌ آن‌ چه‌ را که‌ به‌ عنوان‌ عقائد مذهب، دیکته‌ کرده‌ بود، آوردیم، به‌ لحاظ‌ این‌ که‌ ایشان‌ از بزرگان‌ قدما‌ و از کسانی‌ است‌ که‌ پیرو آثار ائمه‌ی‌ طاهرند و هرگز پیرو هوای‌ و آرای‌ شخصی‌ خود نیستند. از این‌ رو، بسیاری‌ از علمای‌ ما سخن‌ ایشان‌ و پدر بزرگوارشان‌ را به‌ منزله‌ی‌ روایت‌ تلقی‌ می‌کنند.
‌آن‌ چه‌ در این‌ مختصر، به‌ دنبال‌ آن‌ هستیم، معرّفی‌ و شناسائی‌ کتاب‌ مذکور است‌ که‌ در، دو بخش‌ تقدیم‌ می‌شود: ۱- شخصّیت‌ شیخ‌ صدوق؛ ۲- معرّفی‌ کتاب‌ کمال‌ الدین‌

بخش نخست‌ (شخصیت شیخ صدوق)

الف – حدیث ولا‌دت‌
‌شیخ‌ صدوق‌ نقل‌ می‌کند:
حدثنا ابو جعفر محمّد بن‌ علی‌ الاسود(رضی‌الله‌عنه) قال: <سألنی علیّ بنُ الحسین‌ بن‌ موسی‌ بن‌ بابویه(رضی‌الله‌عنه) بعد موتِ محمّد بن‌ عثمان‌ العمریّ(رضی‌الله‌عنه) ان ‏ اسألَ ابا القاسم‌ الروحیّ، ان ‏ یسأل‌ مولانا صاحب‌ الزمان(علیه‌السّلام) ان ‏ یدعُوَ الله‌ عزوجَل ان ‏ یرزَقَهُ وَلداً ذکراً>.
‌قال: فَسَألتُهُ، فأنهی ذالک، ثُمّ اخبَرنی بعد ذالکَ بثلاثه‌ ایّامٍ <انّه‌ قَد دعا لعلی بن‌ الحسین، و انّه‌ سَیوُلَدُ له‌ ولدٌ مبارک‌ یَنفعُ [الله] به، بعدَهُ اولادٌ.>.6
‌ابوجعفر، محمّد بن‌ علی‌ اسودی گوید: علی‌ بن‌ حسین‌ بن‌ موسی‌ بن‌ بابویه‌ (والد صدوق) پس‌ از درگذشت‌ محمّد بن‌ عثمان‌ عمری‌ (نایب‌ دوم‌ امام‌ زمان)(رضی‌الله‌عنه) از من‌ تقاضا کرد تا از خداوند عزّوجّل‌ بخواهند پسری‌ به‌ ایشان‌ روزی‌ فرماید>.
می‌گوید: از او درخواست‌ کردم‌ و او نیز آن‌ درخواست‌ را به‌ حضرت‌ رساند. بعد از سه‌روز، به‌ من‌ خبر داد که‌ <حضرت، برای‌ علی‌ بن‌ حسین‌ دعا فرموده‌ است‌ و به‌ زودی‌ فرزندی‌ مبارک‌ برای‌ ایشان‌ متوّلد خواهد شد که‌ خداوند به‌ سبب‌ او، نفع‌ وفایده‌ می‌رساند. و بعد از او نیز اولاد دیگری‌ برای‌ او متولد خواهد شد.>.
‌شیخ‌ طوس‌ نیز مانند این‌ حدیث‌ را از جماعتی‌ که‌ از صدوق‌ و برادرش‌ نقل‌ کرده‌اند، روایتی‌ کند و در ادامه‌می‌گوید:
ابوجعفر محمّد بن‌ علی‌ اسود می‌گوید: <… در همان‌ سال، محمّد بن‌ علی‌ (صدوق)،‌ برای‌ علی‌ بن‌ حسین‌ بابویه‌ متولّد شد. ایشان، بعد از او، صاحب‌ اولاد دیگری‌ نیز شده است…>7
شیخ‌صدوق، در ادامه‌ی‌کلام‌اش‌می‌گوید:
ابوجعفر محمّد بن‌علی‌اسود، بسیاری‌از اوقات، مرا می‌دید که‌به‌درس‌شیخ‌مان‌محمّد به‌حسن‌بن‌احمد بن‌ولید(رضی‌الله‌عنه) می‌رفتم‌و اشتیاق‌فراوانی‌به‌کتاب‌های‌علمی‌و حفظ‌آن‌داشتم. به‌من‌می‌گفت: <این‌رغبت‌و اشتیاق‌وافر در تحصیل‌علم، از تو عجیب‌نیست، به‌جهت‌این‌که‌تو به‌دعای‌امام‌متولد شده‌ای!۸
‌شیخ‌طوسی، در حدیث‌دیگری، از ابن‌نوح‌و ایشان‌ نیز از ابو عبدالله‌حسین‌بن‌محمّد بن‌سوره‌قمی(ره) نقل‌می‌کند:
زمانی‌که‌حجّاج‌و زائران‌بیت‌الله‌الحرام‌(از سفر حج) برگشتند،‌به‌علیّ بن‌حسین‌بن‌یوسف‌صائع‌قمی‌و محمّد بن‌احمد بن‌محّمد صیرفی‌(معروف‌به‌دلال) و شخصی‌دیگری‌به‌غیر از اینان‌از مشایخ‌اهل‌قم‌گویند:
‌علی‌بن‌حسین‌بن‌موسی‌بن‌بابویه‌قمی‌(پدر صدوق) همسری‌داشت‌که‌دخترِ عمویش‌(محمّد بن‌موسی‌بن‌بابویه‌قمی) بود. خداوند از این‌همسر، به‌ایشان‌فرزندی‌نداد. لذا نامه‌ای‌به‌شیخ‌ابوالقاسم، حسین‌بن‌روح(رضی‌الله‌عنه) نوشت‌که‌از حضرت‌تقاضا کند تا دعایی‌بکنند و از خداوند بخواهند فرزندانی‌فقیه‌به‌او عطا کند.
‌بعد از مدتی، جواب‌حضرت‌رسید:
<اًنَّ لاتُرزَق ‏ مِن‌هذهِ وَستَملِکُ جاریه دیلمّیه وترزَق‌منها وَلدینِ فَقیهین؛ همانا، از این‌(همسرت) بچه‌دار نخواهی‌شد. به‌زودی، تو صاحب‌کنیزی‌دیلمی‌می‌شوی‌و از وی‌صاحب‌دو فرزند فقیه‌خواهی‌شد.>.
‌ابن‌سوره‌گوید: <برای‌ابوالحسن‌علی‌بن‌حسین‌بابوبه‌(پدر صدوق) سه‌پسر متولد شد؛ <محمّد و حسین> هر دو فقیهان‌ماهری‌در حفظ‌و ضبط‌علوم‌شدند و مطالبی‌را حفظ‌می‌کردند که‌به‌غیر از ایشان، احدی‌از اهالی‌قم‌آن‌ها را حفظ‌نمی‌کردند. پسر سوم، حسن‌نام‌داشت‌که‌در عبادت‌و زهد و پارسائی، معتدل‌و متوسّط‌بود…
‌نیز ابن‌سوره‌می‌گوید: هر وقت‌ابوجعفر (صدوق) و برادرش‌ابوعبدالله‌(حسین) حدیثی‌نقل‌می‌کردند، مردم‌از حافظه‌ی‌آن‌دو در نقل‌حدیث‌متعجّب‌می‌شدند و به‌این‌دو بزرگوار می‌گفتند: <این، شأن‌و خصوصیّتی‌است‌که‌در اثر دعای‌امام‌زمان(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) بر شما داده‌شده‌است.>.
‌شیخ‌طوسی‌گوید: <هذا امرٌ مستفیض‌فی اهل‌قم؛ یعنی‌نزد قمیّان، این‌قضیّه، معروف‌و مشهور بوده‌است۹>.

ب -‌دیدگاه‌علمای‌امامیّه‌

۱- نظر مرحوم‌آقای‌خویی‌
‌مرحوم‌آقای‌خویی، بعد از نقل‌قضیّه‌ی‌ولادت، می‌فرماید:
از روایت‌اخیر، چنین‌بر می‌آید که‌محمّد بن‌علی‌(صدوق) با دعای‌امام(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) متولّد شده‌است‌ و این‌امر، مستفیض‌و معروف‌و مسلّم، بر جلالت‌شأن‌و عظمت‌مقام‌ایشان‌کافی‌است.
‌سپس‌می‌افزاید:
چه‌گونه می‌تواند این‌چنین‌نباشد، در حالی‌که‌امام(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) والد صدوق‌را با خبر ساخت‌که‌دارای‌دو فرزند ذکور خیر خواهد شد.>
نجاشی‌نیز در ترجمه‌ی‌والد صدوق، این‌مطلب‌را متذکّر شده‌است.
و نیز امام(علیه‌السّلام) در روایت‌اوّلی‌(در توقیع‌شریف) می‌فرماید: <والد صدوق) دارای‌فرزند مبارکی‌می‌شود(علیه‌السّلام) که‌خداوند به‌واسطه‌ی‌وی نفع‌و سود رساند.
‌اشتهار محمّد بن‌علی‌بن‌حسین، به‌لقب‌<صدوق> به‌سبب‌همین‌فضیلتی‌است‌که‌ایشان‌داشته‌و وی‌را از دیگران ممتاز کرده است.
‌شیوه‌ی‌تعبیر‌نجاشی‌و طوسی‌در مدح‌و تعریف‌صدوق، ما‌‌را از تصریح‌به‌توثیق‌ایشان‌بی‌نیاز می‌کند، زیرا، آن‌چه‌را که‌تعبیر کرده‌اند، به‌مراتب، از تصریح‌به‌توثیق‌بالاتر است.
‌خلاصه، مقام‌و منزلت‌شیخ‌صدوق، آن‌قدر معروف‌و مشهور است، که‌هیچ‌جای‌شکّی‌در آن‌نیست.>10

۲- نجاشی‌
‌احمدبن‌علی‌بن‌عباس‌نجاشی‌(م‌۴۵۰ ه- .ق) بعد از ذکر نام‌ایشان، در تجلیل‌از مقام‌وی، تعبیراتی‌را مانند شیخنا؛ فقیهنا؛ وجه‌الطائفه‌بخراسان> بیان‌می‌کند و می‌گوید:
ایشان، در سال‌سیصد‌و پنجاه‌و پنج‌وارد بغداد شد و تدریس‌را شروع‌کرد. در مجلس‌درس‌اش، شیوخ‌و بزرگان‌طائفه‌ی‌شیعه، حاضر می‌شدند و از وی‌حدیث‌تلقی‌می‌کردند، در حالی‌که‌ایشان، حدث‌السّن‌بود و سن‌کمی‌داشت.>.11
‌جناب‌نجاشی، قریب‌به‌دویست‌کتاب‌را ‌برای ایشان‌نام می‌برد‌و در ادامه‌می‌فرماید:
‌شیخ‌صدوق، نقل‌و روایت‌تمامی‌کتاب‌هایش‌را برای ما اجازه‌داد. من‌نیز برخی‌از آن‌ها را بر والد خود علی‌بن‌احمد خواندم. پدرم‌گفت: <شیخ‌اجازه‌ی‌نقل‌همه‌ی‌کتاب‌هایش‌را که‌در بغداد از وی‌شنیده‌بودم، به‌من‌داد.>12

۳- شیخ‌طوسی‌
‌شیخ‌الطائفه‌ابوجعفر،‌محمدبن‌حسن‌طوسی‌(۳۸۵ – ۴۶۰ ه- .‌ق) با عبارات‌و توصیفات‌والایی، از ایشان‌تجلیل‌می‌کند و می‌گوید:
‌ابوجعفر (صدوق) جلیل‌القدر، حافظِ احادیث، آگاه‌به‌رجال، ناقد اخبار بود. و در میان‌قمیان، همانندی‌در حفظ‌و کثرت‌علم‌نداشت‌و یکه‌تاز در فنّ حدیث‌و رجال‌بود. تقریباً سیصد عنوان‌کتاب‌تألیف‌و تصنیف‌کرده‌است. نام‌کتاب‌هایش‌معروف‌و مشهور است. من، آن‌مقداری‌را که‌به‌ذهن‌ام‌خطور می‌کند، نام‌می‌برم.
‌شیخ‌طوسی، اسم‌چهل‌و هفت‌کتاب‌اش‌را ذکر می‌کند، و طریق‌اش‌را این‌چنین‌بیان‌می‌دارد:
‌تمامی‌کتاب‌ها و روایات‌اش‌را جمعی‌از اصحاب‌ما که‌از جمله‌ی‌آنان‌شیخ‌مفید، حسین‌بن‌عبیدالله، ابوالحسین،‌جعفر بن‌حسن‌بن‌حسنکه‌قمی، ابوزکریّا محمّدبن‌سلیمان‌حمرانی‌است، برای‌ما روایت‌کرده‌اند.۱۳
شیخ‌طوسی، در کتاب‌رجال‌اش‌گوید:
ایشان، کتاب‌های‌بیش‌تری‌دارد و ما، آن‌ها را در کتاب‌فهرست‌ذکر کردیم‌و تلعبکری‌از آن‌ها روایت‌کرده‌است.۱۴

۴- ابن‌ادریس‌
‌محمّد بن‌ادریس‌حلی‌عجلی‌(م‌۵۹۸ ه- .‌ق) در باب‌نکاح، در ذیل‌بحث‌<تحریم‌مملوکه>
بعد از نقل‌قول‌و فتوای‌شیخ‌صدوق‌مبنی‌بر عدم‌حرمت‌مملوکه‌ی‌پدر، گوید:
<…‌این، پاسخ‌نهایی‌ابن‌بابویه‌است‌و چه‌نیکو فرموده‌است‌به‌جهت‌این‌که‌ایشان، ثقه، جلیل‌القدر، بصیر به‌اخبار، ناقد آثار، عالم‌به‌رجال، حافظ‌و به‌خاطر سپارنده‌ی‌علوم‌و احادیث… بوده‌است>. ایشان، استاد شیخمان‌مفید است.۱۵
‌در اصطلاح‌اهل‌حدیث، حافظ، معانی‌گوناگونی‌دارد، از جمله: <کسی‌که‌صد هزار حدیث‌را با سند حفظ‌کند.>. بعضی‌گفته‌اند: <مراد، کسی‌است‌که‌حافظ‌قرآن‌و سنّت‌باشد.>.16

۵- ابن‌طاووس‌
‌رضی‌الدین، ابوالقاسم، علی‌بن‌موسی‌بن‌جعفر بن‌محمّد بن‌طاووس‌حسنی‌حسینی‌
(م‌۶۶۴ ه- .‌ق) در کتاب‌فلاح‌السائل‌و نجاح‌المسائل‌گوید:
‌روایت‌می‌کنم‌از جمعی‌از اهل‌صدق‌و اعتبار در نقل‌حدیث. این‌عده، با سند خود از شیخ‌صدوقی،‌که‌عدالت‌او مورد اجماع‌و اتّفاق‌است،‌روایت‌می‌کنند.
‌نیز در فصل‌نوزدهم‌همان‌کتاب، در نقل‌حدیثی‌می‌فرماید:
‌این‌حدیث‌را به‌طرُق‌خودم، از ابن‌بابویه‌نقل‌می‌کنم… راویان‌حدیث، همگی‌و بدون‌استثنا، ثقه‌هستند.۱۷

۶- تستری‌
‌مرحوم‌شیخ‌محمّد تقی‌شوشتری، صاحب‌کتاب‌قاموس‌الرجال، از محققان‌نامی‌و از نقّادهای‌معاصر است. ایشان، پس‌از نقل‌قضیه‌ی‌ولادت‌وی‌به‌دعای‌امام‌زمان(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف)۱۸ و نیز تألیف‌کتاب‌کمال‌الدین‌با اشاره‌ی‌آن‌حضرت،۱۹ این‌دو قضیه‌را می‌پذیرد و هر دو خبر را تلقّی‌به‌قبول‌می‌کند و به‌عنوان‌تجلیل‌از مقام‌شامخ‌مرحوم‌صدوق‌می‌گوید:
…کما ولد بدعاء الحجّه، اشارَ الحجّه‌علیه‌فی النّوم‌بتألیف‌کتابٍ فی غیبتِهِ…۲۰
‌سپس‌می‌افزاید: <ایشان، در فقه، فتاوای‌شاذ و نادری‌دارد.> و چند تا از آن‌ها را متذکر می‌شود.
‌ایشان، در ادامه، ماجرایی‌را درباره‌ی‌جسد شریف‌وی‌از مرحوم‌مامقانی‌نقل، و گویا آن‌را تلقی‌به‌قبول‌می‌کند.

ماجرای‌بدن‌شریف‌
‌مرحوم‌مامقانی، از لواسانی‌نقل‌کند که‌در اواخر سال‌هزاروسیصد، سیل، قبر شریف‌شیخ‌صدوق‌را ویران‌کرد و پیکر وی‌آشکار گشت. آقای‌لواسانی، از جمله‌کسانی‌بود که‌وارد قبر وی‌ شد و جسد شریف‌را صحیح‌و سالم‌و تر و تازه‌دید. ایشان، هیچ‌گونه‌تغییری‌را در آن‌مشاهده‌نمی‌کند، گویا روح‌آن‌بزرگوار، همین‌الان‌از بدن‌وی‌خارج‌شده‌است. رنگ‌حنا در محاسن‌وی‌موجود بود، ولی‌کفن‌اش‌پوسیده‌شده‌بود.۲۱
‌در ضمن، تستری، از مرحوم‌وحید بهبهانی‌و از مشایخ‌و اساتید وی‌و از شیخ‌بهایی‌در مورد شخصیّت‌و فضیلت‌شیخ‌صدوق‌مطالبی‌را بیان‌می‌کند که‌به‌جهت‌پرهیز از اطاله‌ی‌کلام، از ذکر آن‌ها صرف‌نظر می‌کنیم.

۷- مرحوم‌طبسی‌
‌ایشان‌می‌فرماید: <هوالشیخ‌الجلیل‌والفقیه‌النبیه… الشهیر بالصدوق‌جلاله‌قدره‌و عظم‌شأنه‌اوضح‌من‌اَن‌یخفی>.22

۸- مرحوم‌نمازی‌
‌مرحوم‌نمازی‌می‌فرماید: <شیخ‌مشایخ‌الشیعه‌ورکن‌من‌ارکان‌الشریعه. جلالته‌و عظم‌شأنه‌و منزلته‌اوضح‌من‌الشمس؛ او، پیشوا و بزرگ‌بزرگان‌شیعه‌و پایه‌ای‌از پایه‌های‌شریعت‌است. عظمت‌و بزرگی‌منزلت‌او از خورشید روشن‌تر است.>.23
خلا‌صه، عالمان و فقیهان شیعی، بر عدالت و عظمت و جلا‌لت شأن شیخ، اتفاق نظر دارند و از وی تجلیل‌های بسیاری کرده‌اند که پاره ای از آنها، همچون قطره‌ای از دریا، بیان شد.
این اجلا‌ل مقام و شخصیت وی، محدود به علمای امامیه نیست، بلکه علمای عامّه‌نیز به آن اعتراف کرده اند.

ج – دیدگاه‌علمای‌عامّه‌
‌با این‌که‌علما و مورّخان‌عامّه، سعی‌می‌کنند تا آن‌جایی‌که‌بتوانند، در مورد شخصیت‌های‌امامیّه، سخنی‌به‌میان‌نیاورند، ولی شخصّیت‌و قدر و منزلت‌و عظمت‌و درخشندگی‌وِجاهت‌شیخ‌صدوق، آن‌قدر زیاد بود که‌نتوانستند او را مخفی‌کنند. ما، در این‌مجال، به‌عنوان‌نمونه، دیدگاه‌سه تن‌از آنان‌را مطرح‌می‌کنیم.
۱- ابوبکر احمد بن‌علی،‌خطیب‌بغدادی‌(م‌۴۶۳ ه-.‌ق) صاحب‌کتاب‌تاریخ‌بغداد؛
۲- عبدالکریم‌محمّد بن‌سمعانی‌(م‌۵۶۲ ه- .‌ق) صاحب‌کتاب‌انساب؛
۳- شمس‌الدین‌ذهبی‌(۶۷۳ – ۷۴۸) صاحب‌کتاب‌سیر اعلام‌النبلاء و کتاب‌تاریخ‌اسلام.
۱- خطیب‌بغدادی؛ ایشان‌‌می‌گوید: <ابوجعفر… بن‌بابویه‌قمی‌(شیخ‌صدوق) وارد بغداد شد و در آن‌جا به‌سند پدرش، احادیث‌را نقل‌می‌کرد. ایشان‌از شیوخ‌و بزرگان‌شیعه‌و از مشاهیر‌روایی‌رافضه‌(شیعه) بود. و محمّد بن‌طلحه‌نعالی‌از وی‌حدیث‌نقل‌کرده‌است.>.
‌آن‌گاه‌حدیثی‌را نقل‌می‌کند و‌می‌گوید: اخبرنا محمّد بن‌طلحه، حدّثنا ابوجعفر ابن‌بابویه… عن‌جعفر بن‌محمّد؛ عن‌ابیه، عن‌آبائه، قال‌رسول‌اللّه(صلّی‌اللّهُ علیه‌وآله‌وسلّم): <مَن‌عدّ غداً مِن‌اجَلهِ فقد اساءَ صحبه‌الموت؛ کسی‌که‌فردا را پایان‌عمرش‌بداند، صبحت‌و همراهی‌مرگ، او را ناراحت‌و غمگین‌کند.>.24
‌ایشان، همین‌یک‌روایت‌را نقل‌و سلسله‌سندش‌را تضعیف‌می‌کند و می‌گوید: <همه‌ی‌آنان‌مجهول‌هستند.>! در حالی‌که‌خود اعتراف‌به‌شیخوخیّت‌و بزرگ‌شیعه‌بودن‌و از مشاهیر روایت‌بودن‌شیخ‌صدوق‌می‌کند. وی، پدر صدوق‌و (علی‌بن‌بابویه) را که‌همه‌به‌بزرگی‌و فقاهت‌و عظمت‌شأن‌ایشان‌اعتراف‌داشتند و شخصیت‌مشهوری‌بوده‌است، مجهول‌معرّفی‌می‌کند! از اَمثال‌خطیب‌بغدادی، غیر از این‌انتظار نمی‌رود.
۲- سمعانی؛ ایشان‌نیز۲۵<شیخ‌صدوق‌را با همان‌سخنان‌خطیب‌بغدادی‌معرّفی، فقط‌و یکی‌از شاگردان‌شیخ، به‌نام‌محمّد بن‌طلحه‌نعالی، را اسم‌می‌برد و می‌گوید: <وی، از ابوجعفر بابویه‌قمی‌روایت‌نقل‌کرده‌است.>26
‌شیخ‌صدوق‌شاگردان‌زیادی‌داشته‌که‌بیست‌نفر از آنان‌در مقدمه‌ی‌کتاب‌من‌لایحضره‌الفقیه‌ذکر شده‌است: این‌که‌فقط‌نام‌محمّد بن‌طلحه‌را به‌عنوان‌شاگرد شیخ‌یاد می‌کند، برای‌کوچک‌کردن‌وی‌است‌.۲۷
۳- ذهبی؛ ایشان‌با این‌که‌فرد متعصّبی‌است، در کتاب‌سیر اعلام‌النبلاء درباره‌ی‌شیخ‌صدوق‌می‌گوید: <ابن‌بابویه، راس‌الاًمامیه، ابوجعفر،‌محمّد بن‌العلامه، علی‌بن‌الحسین‌بن‌موسی‌بن‌بابویه‌القمی‌صاحب‌التصانیف‌السائره‌بین‌الرافضه، یضرب‌بحفظه‌المثل…>.
‌ایشان، صدوق‌را رییس‌امامیه، صاحب‌تصانیف‌رواج‌یافته‌و جا افتاده‌در میان‌شیعه‌دانسته،‌نیز پدر وی‌را علامّه‌و بزرگ‌شیعه‌و مصنّف‌معرّفی‌کرده‌است‌و گفته: <شیخ‌صدوق، در فقه، ضرب‌المثل‌بوده‌و گفته‌می‌شود، سیصد کتاب‌تألیف‌کرده‌است‌که‌از جمله‌ی‌آن‌ها، کتاب‌دعائم‌الاسلام، کتاب‌الخواتیم، کتاب‌الملاهی، کتاب‌غریب‌حدیث‌الائمه ، کتاب‌دین‌الامامیه است.
‌از ابوجعفر، عدّه‌ی‌زیادی‌حدیث‌نقل‌کرده‌اند کلمه‌از جمله‌ی‌آنان‌ابن‌النعمان‌المفید، الحسین‌بن‌عبدالله‌بن‌الفحام، جعفر بن‌حسنکه‌القمی‌است.>.28
بنابراین، با عنایت به ویژگی های ممتاز فردی و شخصی شیخ – که با دعای امام زمان، عجل‌الله‌تعالی فرجه، با ارشاد و اخبار آن حضرت،‌پدر صدوق را به جاریه‌ی دیلمیه (ما در صدوق) متولد می‌شود – هوش و زکاوت و نبوغ و حافظه و ذاکره قوی، و وجیه و دارای موقعیت بود. و نیز ویژگی‌های اجتماعی وی؛‌مانند خیرخواه مردم بودن، مورد احترام همه بودن و رئیس طایفه بودن، است. و نیز از نظر علمی، ضرب المثل عام و خاص بودن و قریب به سیصد عنوان کتاب را تألیف و تصنیف کردن، شاگردان زبردستی را تربیّت کردن، و شبهات مختلفی را پاسخ دادن و یکّه‌تاز در فن رجال و علم حدیث و تفسیر و فقه و کلا‌م و … بودن، به ایشان لقب شیخ فقیهان، رییس محدثان، فقیه خیّر و مبارک و … داده اند. نیز از نظر مقامات روحانی و معنوی، وی را ستوده اند و صاحب کرامت دانسته‌اند، به گونه‌ای‌که ایشان را آیه الله فی العالمین۲۹ ، شیخ اعظم، حجّه‌الا‌سلا‌م۳۰ ، صادق، خیّر، مبارک، عامل ناصح و … معرفی کرده‌اند،‌بعد از رحلت‌اش، کرامت‌ها از مزار منوّر آن بزرگوار دیده شده و جسد وی قرن‌ها صحیح و سالم مانده است.
د – (اشکالا‌ت چند شبهه‌درباره‌ی‌شیخ‌صدوق)‌با وجود این‌همه‌تعریف‌و تمجید از سوی‌شیعه‌و سنّی‌و ویژگی‌های‌ممتاز، شخصیّت‌وی، اظهر من‌الشمس‌است‌و مقام‌شامخ‌ایشان، ولاتر از تصریح‌به‌الفاظی‌مانند <ثقه‌بودن>. لذا مرحوم‌آقای‌ خویی‌از برخی‌محدثان‌که‌در باره‌ی‌وی‌توّقف‌و تأمّل‌کرده‌اند، ناراحت‌شده‌و آن‌ها را مورد عتاب‌و ملامت‌قرار می‌دهد. و آن‌را کج‌سلیقگی‌می‌داند.

عتاب‌آقای‌خویی‌
‌ایشان‌می‌گوید:
فمن‌الغریب‌جدّاً، ما عن‌بعض‌مشایخ‌البحرآنی مِن‌انّه‌توقّف‌فی وثاقه‌الصدوق…؛۳۱ واقعاً ‌از برخی‌مشایخ‌بحرانی‌بعید است‌که‌در وثاقت‌وی، توّقف‌کرده‌اند. من، این‌توقف‌را از کج‌سلیقگی‌می‌دانم. اگر در امثال‌صدوق‌تشکیک‌شود، ‌پس‌باید با فقه‌خداحافظی‌کرد و فاتحه‌ی‌آن‌را خواند؛ زیرا، به‌واسطه‌ی‌امثال‌صدوق، فقه‌به‌ما رسیده‌است.
‌مرحوم‌آقای‌خویی، سه‌اشکال‌را نقل‌می‌کند: و پاسخ مناسب هر کدام‌را می‌دهد:
۱- نخستین‌اشکال، از همه‌مهم‌تر است. خلاصه‌ی آن‌به‌این‌قرار است‌که‌صدوق، در نقل‌احادیث‌حذف‌و تقطیع‌دارد؛
۲- حدث‌السن‌بودن‌وی‌در زمان‌ورود به‌بغداد، نمی‌تواند صحیح‌باشد، بلکه‌مورد تشکیک‌است؛
۳- در نام‌واسطه‌ی‌رساندن‌نامه‌ی‌صدوق‌به‌حسین‌بن‌روح‌(نائب‌سوم‌امام‌زمان) تناقص‌است.

اشکال‌نخست‌
‌محدّث‌نوری، صاحب‌مستدرک‌الوسائل‌گوید: <شیخ‌صدوق، در بعضی‌از جاها، خبر طولانی‌را کوتاه‌کرده‌و عباراتی‌را که‌با معتقدات‌اش‌نمی‌سازد، را انداخته‌و حذف‌کرده‌است.>. وی، برای‌مدعای‌خود، چهار شاهد ذکر می‌کند.
شاهد نخست‌
۱- شاهد نخست؛ رساله‌ی‌حقوق‌امام‌زین‌العابدین‌است. او می‌گوید: <این‌رساله‌را حسن‌بن‌علی‌بن‌شعبه‌حرّانی، تحف‌العقول‌و نیز سیّد علی‌بن‌طاووس، در فلاح‌السائل‌به‌سند خودش‌از کتاب‌رسائل‌محمّد بن‌یعقوب‌کلینی، ‌که‌آن را به‌امام‌زین‌العابدین(علیه‌السّلام) منتهی‌می‌سازد – نقل‌کرده‌اند (دو طریق‌بر این‌رساله‌داریم).>.
‌سپس‌می‌افزاید: <روایت‌فلاح‌السائل، همان‌روایت‌تحف‌العقول‌است، لکن‌به‌صدوق، حدیث‌و رساله‌حقوق‌را به‌نحو اختصار نقل‌می‌کند. و جملاتی‌که‌در آن‌دو کتاب‌هست، ذکر نکرده‌است.>.
آقای‌خویی به این شاهد، چنین‌پاسخ‌می‌دهد: آقای‌نوری، این‌روایت‌را از تحف‌العقول‌و از رسائل‌کلینی‌نقل‌نکرده‌است‌- و فلاح‌السّائل، هم‌سال‌ها بعد از او بوده‌است‌- بلکه‌خودش به‌ابوحمزه‌ثمالی‌طریق دارد. در باب‌پنجاه‌از کتاب‌خصال، به‌سند خودش‌از محمّد بن‌فضیل‌از ابوحمزه‌ثمالی‌نقل‌کرده، و <کتاب‌من‌لا یحضره‌الفقیه، باب‌حجّ باز همین‌حدیث‌را به‌طریق‌خودش‌از اسماعیل‌بن‌فضل‌از ثابت‌بن‌دینار (ابوحمزه‌ثمالی)، نقل‌کرده‌است.>32
‌خلا‌صه: مرحوم آقای خویی در مقام دفاع از صدوق ، و ردّ شبهه و اشکال، می فرماید: طریق صدوق، در رساله‌ی حقوق، غیر از طریق رسائل و تحف العقول است. بنابراین به رساله‌ی حقوق ۳ طریق دارد: ۱- تحف العقول. ۲- رسائل کلینی. ۳- طریق صدوق در کتاب خصال به محمدبن فضیل از ابوحمزه ثمالی و در کتاب فقیه، باب حج به طریق خود از اسماعیل بن فضل از ثابت بن دینار نقل می‌کند.
۲- شاهد دوم؛ علامه‌ی‌مجلسی، حدیثی‌را از کتاب‌توحید شیخ‌صدوق، از دقاق، از کلینی‌از امام‌جعفر صادق(علیه‌السّلام) نقل‌کرده‌است.۳۳ محدث‌نوری۳۴ هنگامی‌که‌این‌حدیث‌را از علامه‌ی‌مجلسی، نقل‌می‌کند، بلافاصله‌کلام‌اسدالله‌کاظمی‌را در کشف‌القناع۳۵ ذکر می‌کند و می‌گوید: <این‌خبر (خبری‌را که‌مجلسی از صدوق‌نقل‌کرده‌است) از کتاب‌کافی‌اخذ شده، و شیخ‌صدوق‌به‌جهت‌موافقت‌با مذهب‌اهل‌عدل، تغییرات‌عجیبی‌داده‌(وجملاتی‌را حذف‌کرده‌است) که‌موجب‌سوء ظن‌به‌وی‌می‌شود.>36
‌سپس‌اسدالله‌کاظمی‌در بعضی‌فرموده‌اند: <مرحوم‌ صدوق، اضبط‌است. بنابراین، جمله‌ای‌ساقط‌نشده‌است.>.
‌کشف‌القناع‌عبارت‌تندی‌را به‌کار گرفته‌و می‌گوید: <کار صدوق، جداً، مضطرب‌و آشفته‌است> پس‌محدث‌نوری، مطالب‌مذکور را شاهدی بر ادعای‌خویش‌که‌صدوق، روایت‌را تقطیع‌می‌کند، آورده‌است.
آقای‌خوئی، به این‌شاهد، سه‌جواب‌می‌دهد:
۱- جلالت‌شأن‌صدوق، مانع‌از سوء ظّن‌به‌وی‌می‌شود.
۲- ما، شاهدی‌نداریم‌که‌ایشان‌خبری‌را که‌در کتاب‌توحیدشان‌نقل‌کرده‌اند، همان‌خبری‌است‌که‌مرحوم‌کلینی‌در کافی‌آورده‌اند و از کافی‌نقل‌شده‌بلکه‌شیخ، تصریح‌دارد به‌این‌که‌خبر را از دقاق، از کلینی‌نقل‌کرده‌است؛ یعنی، کلینی، غیر از کافی، کتاب‌های‌دیگری‌را نیز دارد،‌پس‌نقل‌از کلینی، اعم‌از نقل‌از کافی‌و غیر کافی‌و کافی‌اخص‌است‌زیرا، ممکن‌است؛ از خود کلینی‌شنیده‌و نقل‌کرده‌باشد.
۳- شاید ایشان‌غفلت‌داشته‌و یا به‌جهت‌دیگر، بعضی‌از عبارات‌را سقط‌کرده‌باشد. از کجا معلوم‌می‌شود که‌وی‌قصد اختصار خبر و یا اسقاط‌جزئی‌از آن‌را داشته‌است؟>37
پس، با این دلیل نمی‌توان شیخ صدوق را متهم کرد.
شاهد سوم‌
‌زیارت‌جامعه‌که‌آن‌ را کفعمی در کتاب بدالا‌مین نقل‌کرده‌و مرحوم‌صدوق، همان‌زیارت‌را در کتاب من‌لایحضره‌الفقیه۳۸ آورده، جملاتی‌از آن‌را که‌با معتقدات‌اش‌نمی‌ساخته، است. تقطیع کرده‌ است.
‌آقای‌خویی، به این‌شاهد چنین‌پاسخ‌داده‌است‌ که‌شیخ‌صدوق، زیارت‌جامعه‌را از کفعمی‌نقل‌نکرده‌است؛ زیرا، ایشان، صدها سال‌بعد از صدوق‌بوده‌است.>. (صدوق، متوفای ۳۸۱ ه- . ق و کفعمی، متوفای ۹۰۰ ه- . ق است)
‌سپس‌می‌افزاید: <روایت‌کفعمی، به‌طور مرسل، از امام‌هادی(علیه‌السّلام) است، ولی‌روایت‌صدوق‌به‌مسند، به‌سند خودش، ‌از محمّد بن‌اسماعیل‌برمکی‌از موسی‌بن‌عبدالله‌نخعی، از امام‌هادی(علیه‌السّلام) است. پس‌از کجا ثابت‌می‌شود که‌صدوق‌تقطیع‌کرده‌و بخشی‌از آن‌را که‌با نظر و اعتقادش‌موافق‌نبوده، انداخته‌است؟>.39
شاهد چهارم‌
‌شیخ‌صدوق، در کتاب‌توحید از جندی‌نیشابوری‌روایت‌طویل‌و مفصّلی‌را از امیرالمؤ‌منین(علیه‌السّلام) نقل‌کرده۴۰ و شیخ‌احمد بن‌علی‌ابن‌ابی‌طالب‌طبرسی‌(م‌۵۸۸ ه- .ق) نیز همان‌روایت‌را در کتاب‌احتجاج،۴۱ از آن‌حضرت، با اضافات‌و زیاداتی‌آورده‌است. پس، صدوق‌در کتاب‌توحیدش‌قسمتی‌را اسقاط‌کرده‌است.
‌آقای‌خویی، پاسخ‌می‌دهد که‌جواب، همان‌است‌که‌گذشت؛ یعنی، صدوق، از احتجاج‌نقل‌نکرده، بلکه‌خودش‌طریق‌مستقلی‌دارد. طبرسی، دو قرن‌با صدوق‌فاصله‌دارد.
‌سپس‌یک‌جواب‌کلّی‌می‌دهد و می‌فرماید:
‌اگر ثابت‌شد که‌صدوق، آن‌چه‌را که‌مورد رضایت‌خودش‌نیست، حذف‌می‌کند، این‌حذف‌نمی‌تواند سبب‌سوء ظن‌به‌وی‌باشد، بلکه‌این، همان‌تقطیع‌متداول‌و شایع‌در میان‌محدّثان‌است. پس‌اگر آن‌جزو ساقط‌شده، ضرر و زیانی‌به‌دلالت‌باقی‌مانده‌از حدیث‌و ارد نسازد، در این‌صورت، حذف‌آن‌قسمت، مانعی‌ندارد. این، امر شایع‌و متدوالی‌است‌و موجب‌سوءظن‌به‌محدّث‌نمی‌شود. اگر کسی‌چنان‌تقطیعی‌را بکند، آیا موجب‌این‌می‌شود که‌راجع‌به‌آن‌شخص‌و مخصوصاً شخصیّتی‌مانند صدوق‌بگوید: <امر صدوق، واقعاً، مضطرب‌و آشفته‌است؟>.42

اشکال‌دوم‌
‌نجاشی‌گوید: <صدوق، در سال‌سیصد و پنجاه‌و پنج‌هجری‌قمری، وارد بغداد گردید، و شیوخ‌طایفه، از وی‌حدیث‌تلقی‌می‌کردند، در حالی‌که‌او کم، سنّ و سال‌و حدث‌السّن‌بود.>. این‌عبارت، از دو جهت‌مشکل‌دارد: ۱- صدوق، در زمان‌ورود به‌بغداد، بیش‌از پنجاه‌سال‌داشته‌است، پس‌چه‌طور می‌تواند کم‌سنّ و سال‌باشد؟
‌مرحوم‌آقای‌خویی، در مقام‌پاسخ، می‌فرماید: <این‌اشکال‌دفع‌می‌شود به‌این‌که‌صدوق، نسبت‌به‌شیوخ‌طائفه‌که‌از وی‌حدیث‌تلقی‌می‌کردند، کم‌سنّ و سال‌تر بوده‌است.
۲- جهت‌دوم‌این‌است‌که‌محدود کردن‌ورود صدوق‌به‌بغداد در سال‌سیصد و پنجاه‌و پنج، با فرمایش‌خود صدوق‌در کتاب‌عیون‌اخبار الرضا(علیه‌السّلام) که‌گفت: <ابوالحسن‌علی‌بن‌ثابت‌دوالینی‌در مدینه‌السلام‌(بغداد) و در سال‌سیصد و پنجاه‌و دو، این‌حدیث‌را به‌ما گفت>43، فرمایش‌دیگر ایشان‌که‌گفته: <در سال‌سیصد و پنجاه‌و چهار، نقّاش‌در کوفه‌برای‌ما نقل‌کرد.>44، منافات‌دارد. این‌دو روایت، بر ورود صدوق‌به‌بغداد قبل‌از سال‌سیصد و پنجاه‌و پنج، تصریح‌دارد.
البته، تاریخ‌این‌دو روایت، بر نقل‌نجاشی‌مقدّم‌است.

اشکال‌سوم‌
‌واسطه‌ی‌رساندن‌نامه‌ی‌علی‌بن‌حسین‌(پدر صدوق) به‌حسین‌به‌روح‌ (رحمه‌الله‌علیه) در بعضی‌از روایات، علی‌بن‌جعفر اسود است، لیکن‌شیخ‌طوسی‌در کتاب‌الغبیه‌و خود شیخ‌صدوق‌در کتاب‌کمال‌الدین‌واسطه‌را ابوجعفر محمد بن‌علی‌اسود فرموده‌اند،‌پس‌این‌دو تناقض‌دارند.
‌آقای‌خویی، پاسخ‌می‌دهد که‌ظاهر امر، این‌است‌که‌صدوق‌و شیخ‌طوسی، صحیح‌فرموده‌اند و ما حرف‌صدوق‌را می‌گیریم، به‌جهت‌این‌که‌صدوق، آگاه‌تر به‌مسئله‌و جریان‌بوده‌است.۴۵

بخش‌دوم‌(معرّفی‌کتاب)
‌کتاب‌کمال‌الدین‌وتمام‌النعمه‌را شیخ‌صدوق‌در اواخر عمر شریف‌اش‌در شهر نیشابور تألیف‌کرده‌است. ما، در این‌مرحله، بر چهار محور تأکید داریم، ۱- سبب‌و انگیزه‌ی‌نگارش؛ ۲- صحت‌و سقم‌کتاب؛ ۳- روش‌بحث‌مؤ‌لف؛ ۴- مشایخ‌ایشان‌و درجه‌ی‌اعتبار و وثاقت‌آنان.

محور نخست‌(انگیزه‌ی‌تألیف)
‌ظاهراً، سبب‌نگارش، سه‌چیز است: ۱- انحراف‌عدّه‌ای‌از شیعیان‌در باب‌مهدویّت، اعتقاد به‌امر غیبت‌و عدول‌بعضی‌از آنان‌از تسلیم‌و پذیرش‌روایات‌به‌آراء و قیاس.
۲- ملاقات‌با مرحوم‌نجم‌الدین‌ابوسعید محمّد بن‌ حسن‌بن‌محمد بن‌احمد بن‌علی‌بن‌صلت‌قمی‌و درخواست‌و تشویق‌او بر تألیف‌چنین‌کتابی.
۳- روِ‌یای‌صادق‌و اشاره‌ی‌امام‌عصر(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) به‌تألیف‌کتابی‌درباره‌ی‌غیبت.
دیدار با مردم‌نیشابور
‌شیخ‌صدوق‌می‌فرماید: <هنگامی‌که‌از زیارت‌امام‌رضا(علیه‌السلا‌م) ‌برگشتم. به‌نیشاپور آمدم‌و در آن‌جا اقامت‌گزیدم. کسانی‌که‌به‌ملاقات‌ام‌می‌آمدند، سؤ‌الات‌و شبهه‌هایی‌در امر غیبت‌می‌کردند. آنان‌را در این‌امر متحیّر دیدم. تمام‌سعی‌و همت‌خود را در ارشاد آنان‌به‌سوی‌حق‌مصروف‌داشتم.>46

ملاقات‌با ابوسعید قمی‌
‌ایشان، از جمله‌کسانی‌بود که‌دچار حیرت‌شده‌بود. شیخ، در مورد وی‌می‌فرماید: <ایشان، شخصیّت‌بزرگ، شیعه‌ی‌دوازده‌امامی، عاشق‌ولایت و اهل‌بیت‌او و از خاندان‌رفیعی‌است. پدر و جدّش، از بزرگان‌بودند. و پدر من‌از جدّ او روایات‌زیادی‌نقل‌کرده‌است. من، از دیر زمان، آرزوی‌ملاقات‌او را داشتم‌و مشتاق‌دیدار او بودم….>.
‌سپس‌می‌افزاید: <در ملاقاتی‌که‌با ایشان‌داشتم، مطلبی‌را فرمود که‌سبب‌تألیف‌این‌کتاب‌شد. آن، این‌است‌که‌ایشان‌برای‌من‌نقل‌کرد که‌در بخارا، با بعضی‌از فلاسفه‌و علمّای‌منطق، ملاقات‌داشته‌است‌و یکی‌از بزرگان‌فلاسفه، زمینه‌ی‌طول‌غیبت‌مطرح‌می‌کند و او را به‌شک‌می‌اندازد.>.
‌مرحوم‌شیخ‌صدوق، به‌آن‌شبهه‌اشاره‌نمی‌کند، ولی‌می‌گوید: <در اثبات‌امام(علیه‌السّلام) و غیبت‌او، مباحث‌و فصولی‌را یادآور شدم‌و اخباری‌را از پیامبر اکرم(علیه‌السّلام) نقل‌کردم‌و اشکال، از بین‌رفت‌و نفس‌ایشان‌آرام‌گرفت‌شک‌و تردید از دل‌وی‌بیرون‌شد سپس‌از من‌خواست‌تا کتابی‌را ‌در این‌زمینه‌بنویسم. من‌نیز قبول‌کردم‌و قول‌مساعد دادم. گفت، ان‌شاء الله‌سرفرصت‌این‌کار را خواهم‌کرد.۴۷>.

روِ‌یای‌صادق‌و ملاقات‌با امام‌زمان(عج)
‌ایشان، فرموده‌است:
‌در نیشاپور، شبی‌در فکر آن‌چه‌‌در شهرری‌باز گذاشته‌بودم، به خانواده‌و فرزندان‌و برادران‌و نعمت‌ها، اندیشه‌می‌کردم ‌که‌ناگاه‌خواب‌بر من‌غلبه‌کرد. در خواب‌دیدم‌که‌گویا در مکّه‌هستم ‌و به‌گرد بیت‌الله‌الحرام‌طواف‌می‌کنم. در دور هفتم، به‌حجرالاسود رسیدم، به‌آن‌دست‌می‌کشیدم‌و می‌بوسیدم. و می‌گفتم: <این، امانت‌من‌است‌که‌آن‌را تأدیه‌می‌کنم، و پیمان‌من‌است‌که‌آن‌را تجدید می‌کنم،‌ادای‌آن‌را به‌من‌گواهی‌دهی‌و شهادت‌دهی‌که‌من‌آن‌را به‌جا آورده‌ام.> ‌در این‌هنگام، مولایمان‌قائم‌صاحب‌زمان(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) را مشاهده‌کردم‌که‌بر در خانه‌کعبه‌ایستاده‌است.
با دلی‌مشغول‌و حالی‌پریشان، به‌آن‌حضرت‌نزدیک‌شدم. امام(علیه‌السّلام) به‌چهره‌ی‌من‌نگریست‌راز درون‌ام‌را دانست. به‌ایشان‌سلام‌کردم. او پاسخ‌سلام‌را داد. سپس‌فرمود: <لِمَ لاتُصَنٍّفُ کتاباً فی الغیبه حَتّی‌تُکفی ما قَد ‏ هَمَّکَ؟ چرا درباره‌ی‌غیبت‌کتابی‌نمی‌نویسی‌تا همّ‌و اندوه‌ات‌برطرف‌بشود؟> به‌حضرت‌عرض‌کردم‌<یا بن‌رسول‌اللّه! درباره‌ی‌غیبت، قبلاً چیزهایی‌را نوشته‌ام.>. فرمود: <لَیسَ عَلی‌ذلک السّبیل! آمُرُکَ ان ‏ تُصنفَ ال ‏انَ کتاباً فی ال ‏غَی ‏بَه وَاذ ‏کُر ‏ فیهِ غَیَباتِ ال ‏أنبیاءِ؛ منظورم‌نه‌به‌روش‌قبلی‌است. به‌تو فرمان‌می‌دهم‌که‌اکنون‌کتابی‌درباره‌ی‌غیبت‌تألیف‌کنی‌و در آن، غیبت‌های‌انبیا را بازگویی.>
این‌فرمان‌را داد و گذشت: درود خدا بر او باد.۴۸
‌شیخ‌صدوق‌در ادامه‌می‌افزاید:
‌من‌از خواب‌برخاستم‌ و تا طلوع‌فجر به‌دعا و گریه و درد ‌دل‌و شکوه‌پرداختم. وقتی‌صبح‌شد، تألیف‌این‌کتاب را آغاز کردم‌تا امر ولیّ خدا و حجّت‌او را امتثال‌کرده‌باشم، در حالی‌که‌از خداوند استعانت‌می‌جویم‌و به‌او توکّل‌می‌کنم.۴۹
‌بنابراین،‌شیخ‌صدوق، با دیدن‌این‌روِ‌یای‌صادق، عزم‌خود را جزم‌کرده‌و با یک‌دید وسیع‌و نگرشی‌نو و با روش‌و شیوه‌ای‌خاص‌این‌کتاب‌را تألیف‌کرد و از مباحثی‌سخن ‌به‌میان‌آورد که‌همگان‌آن‌را تأیید می‌کنند و…

محور دوم‌(صحت‌و سقم‌مطالب‌کتاب)
‌فاضل‌و محقّق‌معاصر، آقای‌غفاری‌می‌فرماید: <شیخ، در این‌کتاب، در موضوع‌غیبت، روایاتی‌را که‌در میان‌مردم‌مشهور بوده،‌جمع‌کرده‌است. حال، این‌روایات صحیح ‌و حسن‌و… باشند یا نباشند.
‌البته، شیخ‌جز به‌روایات‌صحاح‌یا مجمع‌علیه‌ یا متواتر استناد نمی‌کند.>50
‌آقای‌غفاری، به‌قول‌خود شیخ‌صدوق‌استدلال‌کرده‌که‌شیخ، در ادله‌ی‌حدیث‌مُعمّرین‌گوید: <این‌حدیث‌و نظایرش، معتمد من‌در امر غیبت، و وقوع‌آن‌نیست؛ یعنی، در وقوع‌غیبت، به‌این‌ها استدلال‌نمی‌کنم؛ زیرا، غیبت‌امام‌زمان(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) برای‌من‌امری‌صحیح‌است، از این‌رو که‌پیامبر و ائمه(علیهم‌السّلام) به امر غیبت و وقوع آن، دراخبار قوی و صحیح زیادی که نظایرش درباره‌ی اسلا‌م و شریعت‌و احکام‌آن به‌ما رسیده، اشاره‌کرده‌اند.>51 یعنی، همان‌روایاتی‌که‌اسلام‌و احکام‌را برای‌ما اثبات‌می‌کنند، نظیر همان‌روایات، امر غیبت‌امام‌زمان‌(عجّل الله تعالی فرجه الشریف) را اثبات‌می‌کند.
‌آقای‌غفاری، می‌خواهد بگوید، این‌کتاب، مجموعه‌ای‌از صحیح‌و غیر صحیح‌است‌و خود شیخ‌هم‌به‌مواردی‌از این‌کتاب، به‌این‌نکته‌اشاره‌کرده‌است.
‌این‌که‌این‌استدلال، چه‌قدر می‌تواند صحیح‌باشد، جای‌تأمّل‌است. در این‌استدلال،‌باید جمله‌ی‌بعدی‌شیخ‌را نیز در نظر گرفت‌که‌فرموده: <امر غیبت‌و مسائل‌آن‌را از دلایلی‌می‌گیرم‌که‌اسلام‌را از آن‌ها گرفته‌ام،> یعنی‌شاید نظر شیخ، بر اعتقادی‌و ضروری‌بودن‌موضوع‌مذکور است‌که‌در این‌صورت، نیازی‌به‌بحث‌و بررسی‌سند نیست.
‌عالمان‌و بزرگان‌دین، در اصول‌مسلّم‌دین‌و مذهب‌مناقشات‌سندی‌را نمی‌کنند. و بحث‌های‌سندی، در غیر ضروریات‌مذهب‌و دین‌است.
‌از طرفی، اگر کسی‌بعضی‌از این‌اخبار را زیر سؤ‌ال‌ببرد، لازمه‌اش‌این‌نیست‌که‌اعتقادات‌ما را هم‌زیر سؤ‌ال‌ببرد؛ چون، مستند این‌عقیده، همانند مستند اعتقاد به‌اسلام‌و احکام‌آن‌است‌که‌از دلایل‌قوی‌و صحیحی‌برخوردار است. بنابراین، فقط‌به‌این‌بعض‌از روایات‌اکتفا نشده‌است.
‌از این‌که‌شیخ‌فرموده: <لیس‌هذا الحدیث‌وما شاکله‌من‌اخبار المعمرین و…>، معلوم‌می‌شود که‌قصدش‌نقد همین‌موارد‌است، نه‌کل‌روایات‌این‌کتاب.
‌بعضی، فرمایش‌آقای‌غفاری‌را از باب‌موجبه‌ی‌جزئیّه‌می‌پذیرند و می‌گویند که کتاب، شامل‌صحیح‌و سقیم‌است. این‌حرف، بعید نیست، ولی‌ممکن‌است‌سند و یا طریق‌روایتی، به‌نظر بعضی، مشکل‌داشته‌باشد، امّا به‌نظر عدّه‌ای‌دیگر، مشکل‌ نداشته‌باشد، ولی‌حتماً صدق‌خبری‌و قرائن‌دال‌بر صدق‌دارد.
‌همان‌گونه‌که‌قبلاً متذکر شدیم، علمای‌امامیّه، کلام‌شیخ‌ صدوق‌و پدر وی‌را مانند نصّ منقول‌ و خبر مأثور می‌دانند۵۲ و وثاقت‌او را امری‌ضروری‌مانند وثاقت‌سلمان‌و ابوذر(رضی‌الله‌عنهما) می‌شمارند.۵۳

محور سوم‌(محتویات‌کتاب)
‌کتاب، شامل‌یک‌مقدمه‌و چندین‌باب‌در باره‌ی‌مباحث‌غیبت‌است.
‌مقدمه‌ی کتاب‌
‌در مقدمه، مباحث‌مهم‌کلامی‌مطرح‌شده‌است. اهم‌مطالب‌آن، برقرار زیر است:
۱- <خلیفه> پیش‌از آفرینش؛
۲- وجوب‌اطاعت‌از خلیفه؛
۳- خلیفه‌را خدا انتخاب‌می‌کند؛۵۴
۴- وجوب‌وحدت و یکی‌بودن‌خلیفه‌در هر زمان؛
۵- لزوم‌وجود خلیفه؛
۶- وجوب‌عصمت‌امام(علیه‌السّلام)؛
۷- اثبات‌غیبت‌و حکمت‌آن؛
۸- تشابه‌میان‌ائمه‌و انبیاء(علیهم‌السّلام)؛
۹- مذهب‌کیسانیّه؛
۱۰- ابطال‌اقوال‌ناووسیّه‌و واقفیّه‌در باره‌ی‌امام‌کاظم(علیه‌السّلام)؛
۱۱- ابطال‌قول‌واقفیّه‌در غیبت‌امام‌عسکری(علیه‌السّلام)؛
۱۲- اعتراض‌و مناقشات‌ابن‌بشّار و پاسخ‌ابن‌قبّه؛
۱۳- شبهات‌زیدیّه‌و بحث‌درباره‌ی‌<بداء>؛
۱۴- مناقشات‌و شبهات‌مخالفان‌درباره‌ی‌غیبت‌و پاسخ‌گویی‌به‌آن‌ها؛
۱۵- بحث‌های‌نوبختی‌و ابن‌قبه‌از ابی‌زید علوی.
‌در پایان‌مقدمه، سبب‌و انگیزه‌ی‌تقدیم‌مقدّمات‌را چنین‌بیان‌می‌دارد <ما، این‌فصول‌را در آغاز کتاب‌خود ذکر کردیم. به‌جهت‌این‌که‌نهایت‌ادّله‌ی‌زیدیّه‌را که‌شدیدترین‌فرقه‌علیه‌ما شیعیان‌اند، پاسخ‌داده‌باشیم.>55

‌بحث های اصلی کتاب
‌اهم‌عناوین‌متن‌اصلی‌کتاب، تقریباً، پنج‌موضوع‌است:
۱- غیبت‌انبیاء‌و حجّت‌های‌الهی.
۲- کسانی‌که‌طول‌عمر داشتند. با این‌بحث، امکان‌وقوع‌غیبت‌و طول‌عمر را ثابت‌می‌کند و آن‌را از محال‌بودن‌خارج‌می‌سازد.
۳- نصّ بر امام‌دوازدهم‌و غیبت‌آن‌حضرت‌که‌از نصّ خداوند تبارک‌و تعالی‌و رسول‌اش‌شروع‌می‌کند و بعد از ذکر نصوص‌تمامی‌ائمه‌ی‌طاهر، با نصّ امام‌یازدهم‌و اخبار آنان‌بر وقوع‌غیبت، ختم‌می‌کند.
۴- ولادت‌حضرت‌و شاهدها و دلائل‌بر آن.
۵- توقیعات‌و نامه‌های‌امام‌عصر(عجّل‌اللّه‌تعالی‌فرجه‌الشّریف) که این‌توقیعات، یکی‌از بهترین‌دلیل‌ها علیه‌منکران‌دوازدهمین‌ولیّ خدا است.
اادامه دارد

——————
پی‌نوشت‌ها:
۱٫ الذریعه‌الی‌تصانیف‌الشیعه، ج‌۲، ص‌۲۸۳، و ج‌۱۸، ص‌۱۳۸٫
۲٫ همان، ج‌۱۶، ص‌۸۲٫
۳٫ همان، ص‌۸۴ – ۸۵٫
۴٫ بحارالانوار، ج‌۱، ص‌۶٫
۵٫ بحارالانوار، ج‌۱۰، ص‌.
۶٫ کمال‌الدین، ج‌ ۲، ص‌۵۰۳، ب‌۴۵، ح‌۳۲٫
۷٫ ر.ک. الغیبه، طوسی، ص‌۳۲۰، فصل‌۴ (بعض‌ماظهر من‌جهته‌علیه‌السلام‌من‌التوقیعات)، ح‌۲۶۶٫
۸٫ ر.ک. کمال‌الدین، ج‌۲، ص‌۵۰۲، ب‌۴۵، ح‌۳۲٫
۹٫ ر.ک. الغیبه، ص‌۳۰۸٫
۱۰٫ معجم‌رجال‌الحدیث. الخوئی، ج‌۱۶، ص‌۳۲۲٫
۱۱٫ رجال‌ نجاشیی: ۲۷۸٫ البته‌باید توجه‌داشت‌که‌<حدث‌السن> بدون‌اشتباه‌است. در این‌باره، توجیه‌آقای‌خویی‌را نقل‌خواهیم‌کرد.
۱۲٫ همان.
۱۳٫ الفهرست، ص‌۱۵۶، ش‌۶۹۵٫
۱۴ . رجال، طوسی، ص‌۴۹۵، ش‌۲۵٫
۱۵٫ السرائر، ج‌۲، ص‌۵۲۹٫
۱۶٫ سفینه‌البحار، ج‌۲، ص‌۲۸۱٫
۱۷٫ ر.ک: معجم‌رجال‌الحدیث، ج‌۱۶، ص‌۳۲۲٫
۱۸٫ کمال‌الدین، ص‌۳ – ۴٫
۱۹٫ همان، ص‌۳ – ۵٫
۲۰٫ قاموس‌الرجال، ج‌۹، ص‌۴۳۵، لؤ‌لؤه‌البحرین، ص‌۳۷۵٫
۲۱٫ رجال‌مامقانی، ج‌۳، ص‌۱۵۵ و ۱۵۴؛ قاموس‌الرجال، ج‌۹، ص‌۴۳۵٫
۲۲٫ ذرایع‌البیان‌فی‌عوارض‌اللسان، ج‌۲، ص‌۸۱٫
۲۳٫ مستدرکات علم الرجال، ج ۷، ص ۲۲۴٫
۲۴٫ تاریخ‌بغداد، ج‌۳، ص‌۸۸٫
۲۵ . دو کتاب‌انساب‌هست: ۱- اءنساب‌الاشراف‌که‌چاپ‌جدیداش، سیزده‌است‌و مؤ‌لفّ آن، تقریباً، معاصر امام‌هادی(علیه‌السّلام) بوده‌است؛ ۲- الانساب، تألیف‌عبدالکریم‌محمّد بن‌سمعانی‌(م‌۵۶۲ ه- .ق) که‌چاپ‌جدیداش‌پنج‌مجلد است.
۲۶٫ الانساب، ج‌۴، ص‌۵۴۴٫
۲۷٫ مقدمه‌ی‌کتاب‌من‌لایحصره‌الفقیه: ص‌او؛ به‌مقدمه‌ی‌بحارالانوار، جلد صفر، ص‌۷۳ نیز مراجعه‌شود.
۲۸٫ سیر اعلام‌النبلاء، ج‌۱۶٫ ص‌۳۰۳؛ در مقدمه‌ی‌کتاب‌من‌لایحضره‌الفقیه، ص‌<او> آمده: ۶ – الشیخ‌الجلیل، ابوالحسن‌جعفر بن‌الحسین‌- الحسن‌خ‌۵ – حسنکه‌القمی، شیخ‌الطوسی‌و تلمیذ الصدوق، رحمهم‌الله>.
۲۹٫ مقدمه‌ی من لا‌یحضره الفقیه، ص <انا> بند ۱۵ (رئیس المحدثین و صدوق المسلمین، آیه الله فی العالمین الشیخ الا‌عظم، ابوجعفر.)
۳۰٫ مقدمه‌ی من لا‌یحضره‌الفقیه، ص <انا> بند ۱۷ (قال البهایی فی خاتمه الوجیزه، رئیس المحدثین حجه‌السلا‌م ابی جعفر).
۳۱ . معجم‌رجال‌الحدیث، ج‌۱۶، ص‌۳۲۲٫
۳۲ . معجم‌رجال‌الحدیث، ج‌۱۶، ص‌۳۲۶٫
۳۳ . بحار، ج‌۵، ص‌۱۵۶٫
۳۴ . مستدرک‌الوسائل، ج‌۱۱، ص‌۱۶۹٫
۳۵ . کشف‌القناع، ص‌۲۱۳٫
۳۶٫ بعضی فرموده‌اند: < مرحوم صدوق، اضبط است، بنابراین، جمله ای ساقط نشده است>.
۳۷٫ معجم‌رجال‌الحدیث، ج‌۱۶، ص‌۳۲۳٫
۳۸ . من‌لایحضره‌الفقیه،ج‌۲، ص‌۳۷۰، ب‌۲۲۵، ح‌۲٫
۳۹ . معجم، ج‌۱۶، ص‌۳۲۵٫
۴۰ . توحید، صدوق، ص‌۲۵۴، ح‌۵؛ عیون‌اخبار الرضا(ع)، ج‌۲، ص‌۲۷۲٫
۴۱٫ الاحتجاج، ص‌۲۴۰٫
۴۲٫ معجم، ج‌۱۶، ص‌۳۲۶٫
۴۳٫ عیون‌اخبار الرضا(علیه‌السّلام)، ج‌۱، ب‌۶٫
۴۴٫ همان، ب‌۱۱؛ التوحید، ح‌۲۶٫
۴۵٫ معجم‌رجال‌الحدیث، ج‌۱۶، ص‌۳۳۶٫
۴۶ . کمال‌الدین، ج‌ ۱، ص‌۲٫
۴۷٫ کمال‌الدین، ج‌۱، ص‌۳٫
۴۸٫ کمال‌الدین، ج‌۱، ص‌۳ – ۴٫
۴۹ . همان .
۵۰ . مقدمه‌ی‌کمال‌الدین، ص‌۱۹٫
۵۱٫ کمال الدین، ص ۵۲۹ – ۶۳۸٫
۵۲٫ مقدمه‌ی‌کمال‌الدین، ص‌۱۹٫
۵۳٫ بحارلانوار، ج‌۵، ص‌۴۰۵؛ مستدر الوسائل، ج‌۱۹، ص‌۱۸۹٫
۵۴٫ مستدرک الوسائل، ج‌۱۹، ص‌۱۹۱٫
۵۵ . ابن‌هشام‌در کتاب‌السیر النبویّه‌که‌از کتاب‌های‌قدیمی‌است، نقل‌می‌کند: در دورانی‌که‌پیامبر اکرم(صلّی‌اللّهُ علیه‌وآله‌وسلّم) در مکّه‌بودند و هنوز حکومتی‌تشکیل‌نشده‌بود. پیامبر اکرم(صلّی‌اللّهُ علیه‌وآله‌وسلّم) برای‌تبلیغ‌در ایّام‌حج‌به‌مِنی می‌رود و در آن‌جا وارد خیمه‌ی‌قبیله‌ای‌می‌شود. رییس‌قبیله‌به‌حضرت‌نگاه‌می‌کند و ابهت‌و نور پیامبر(صلّی‌اللّهُ علیه‌وآله‌وسلّم) او را مبهوت‌می‌سازد. به‌زیر دستان‌اش‌می‌گوید: <اگر از ایشان‌پیروی‌کنیم، دنیا را تصاحب‌می‌کنیم.> پیامبر اکرم(صلّی‌اللّهُ علیه‌وآله‌وسلّم) به‌آنان‌می‌فرماید: <من‌به‌پیامبری‌مبعوث‌شده‌ام‌و آمده‌ام‌شما را به‌اسلام‌دعوت‌کنم.>. رییس‌قبیله‌از جا بر می‌خیزد و عرض‌می‌کند: <من‌مسلمان‌می‌شوم‌و از شما‌پیروی‌می‌کنم، ولی‌به‌شرط‌این‌که‌مرا جانشین‌خودت‌قرار دهی.>. حضرت(صلّی‌اللّهُ علیه‌وآله‌وسلّم) فرمود: <نه؛ این‌امر به‌دست‌خدا است‌و او، هر که‌را بخواهد، جانشین‌می‌کند…>. (السیره النبویه؛ ج‌۲، ص‌۶۶)

درباره نویسنده