مقالات

بررسی نظریه انتخاب در تعیین امام

بررسی نظریه انتخاب در تعیین امام
حجت‌الاسلام والمسلمین علی ربانی گلپایگانی

چکیده

طرفداران نظریه انتخاب در تعیین امام، به دو روش مستقیم و غیر مستقیم (خلف) بر مدعای خود استدلال کرده‌اند. در روش نخست، به رفتار صحابه و اثبات امامت ابوبکر از طریق بیعت استدلال نموده و در روش دوم، با ابطال نظریه‌های رقیب که عمده‌ترین آن‌ها نظریه انتصاب است بر دیدگاه خود احتجاج کرده‌اند. ما در این مقاله، ضمن نقل هر دو روش، پاسخ‌های لازم را بیان کرده‌ایم.

در روش مستقیم، روش انتخاب را مورد اجماع دانسته‌اند که در پاسخ می‌گوییم اجماعی شکل نگرفته است. همچنین انتخاب ابوبکر، منصوص نیز نبوده است؛ پس نه از راه اجماع و نه از طریق نص، نمی‌توان انتخاب او را صحیح دانست.

در روش غیر مستقیم این استدلال که نص آشکار و غیر قابل تأویلی بر ولایت علی علیه السلام وجود ندارد را رد کرده و ثابت نموده‌ایم نه تنها نص آشکار بر این مسأله وجود دارد؛ بلکه متواتر نیز هست.

کلید واژه‌ها: امامت، نظریه انتخاب، نظریه انتصاب، علم کلام.

طرفداران نظریه بیعت و انتخاب، با طرفداران نظریه نص، در نادرستی راه‌های مورد قبول زیدیه و عباسیه چون دعوت و وراثت هم عقیده‌اند. آنان، مشروعیت نص را برای تعیین امام قبول دارند، با این حال، براین عقیده‌اند که در باره تعیین امام، نص معتبر وجود ندارد و یگانه طریق آن، بیعت و انتخاب اهل حل و عقد است.[۱] آنان، برای اثبات این عقیده، بیش از هر چیز بر نفی وجود نص در تعیین امام تأکید کرده‌اند؛ زیرا به فرض نادرستی راه‌های دیگر غیر از نص و بیعت، هر گاه نظریه نص ابطال گردد، درستی نظریه بیعت و انتخاب ثابت می‌شود. ابوبکر باقلانی گفته است: اگر بپرسند: «دلیل شما بر این که راه تعیین امام، انتخاب امت است نه نص، چیست؟» پاسخ می‌دهیم: دلیل بر این مطلب، این است که هر گاه نظریه نص باطل گردد، دیدگاه انتخاب ثابت خواهد شد؛ زیرا امت اسلامی بر این مطلب اجماع دارند که جز این دو طریق، راه دیگری برای اثبات امامت وجود ندارد.[۲] وی سپس به تبیین این مطلب پرداخته است که درباره پیشوای امت اسلامی پس از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نص شرعی معتبر وجود ندارد. این روش خلف است؛ یعنی به جای آن که به صورت مستقیم بر اثبات نظریه، دلیلی اقامه کنند، از طریق ابطال نظریه رقیب، درستی مدعا را ثابت می‌کنند؛ زیرا نادرستی هر دو نظریه، بر خلاف فرض مسلم و مورد قبول میان دو طرف بحث است و به ارتفاع نقیضین می‌انجامد. بیشترین عبارات متکلمان اهل سنت در اثبات نظریه بیعت و انتخاب در تعیین امام، ناظر به این روش است؛ اگر چه گاهی بر درستی خلافت ابوبکر به اجماع و مانند آن نیز استدلال کرده‌اند. از آن‌جا که بررسی دلایل به گونه نخست، به تفصیل بیشتری نیازمند است، و دلایل گونه دوم، بررسی کمتری را می‌طلبد، بررسی دلایل گونه دوم را بر دلایل گونه اول مقدم می‌کنیم.

گونه نخست: بیعت و اجماع

۱٫ رفتار صحابه

صحابه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم، پس از وفات آن حضرت و نیز پس از کشته شدن عثمان، به انتخاب امام اقدام کردند و با فرد مورد قبول خود برای امامت مسلمانان، بیعت کردند و کسی عمل آنان را انکار نکرد. این مطلب، بیانگر آن است که صحابه، بر درستی روش بیعت و انتخاب در تعیین امام اجماع داشتند و اجماع حجت شرعی است.

نقد: در این که عده‌ای از صحابه پس از رحلت پیامبر صل الله علیه و آله و سلم در سقیفه بنی ساعده اجتماع کردند تا جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را انتخاب کنند سخنی نیست، ولی دلیلی در دست نیست که این عمل، مورد قبول همه صحابه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم در مدینه یا شهر‌های دیگر بوده است. تفتازانی گفته است کسی با عمل آنان مخالفت نکرد و از عدم مخالفت، اجماع را استنباط کرده است. لیکن این استدلال، نا تمام است؛ زیرا:

اولا: در برخی مصادر تاریخی، از اعتراض عده‌ای از مهاجران و انصار بر ضد ابوبکر سخن به میان آمده است. آنان، در مسجد النبی و در حضور جمعی از مسلمانان سخنرانی کردند و نصوص امامت حضرت علی علیه السلام را بازگو کردند. نخستین سخنران، خالدبن سعید بن العاص از مهاجران بود که خطاب به ابوبکر گفت: آیا سخن پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را به یاد نداری که در روز بنی قریظه خطاب به جمعی از مهاجران و انصار فرمود: شما را به مطلبی وصیت می‌کنم، آن را رعایت کنید. آنگاه فرمود: «ان علیا امیرکم بعدی و خلیفتی فیکم اوصانی بذلک ربی». پس از وی، ابوذر، سلمان، مقداد، عبدالله ابن مسعود، خزیمه ابن ثابت، ابوالهیثم بن تیهان، سهل ابن حنیف، ابو ایوب انصاری و افرادی دیگر نیز به ترتیب سخنرانی کردند و با استناد به نصوص نبوی، بر امامت حضرت علی علیه السلام تأکید ورزیدند. این اعتراضات، موجب شد ابوبکر، سه روز از منزل بیرون نیاید، ولی عده‌ای از کسانی که در سقیفه با وی بیعت کرده بودند با تعدادی از نیروهای مسلح، به خانه او رفتند و او را به مسجد آوردند. آنان مخالفان را تهدید کردند که اگر بار دیگر در مسجد، لب به اعتراض بگشایند، با شمشیر به آنان پاسخ داده خواهد شد.[۳]

اگر چه، روی سخن معترضان با ابوبکر بود؛ ولی استناد آنان به نصوص نبوی بر امامت حضرت علی علیه السلام هم عمل ابوبکر را که خود را جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم می‌دانست نقد می‌کرد، هم عمل کسانی که این نصوص را نادیده گرفته‌اند و با بیعت و انتخاب، جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را تعیین کرده بودند.

به طور کلی، هر کس با استناد به نصوص نبوی، بر امامت حضرت علی علیه السلام استدلال کرده، و کسانی که به جای بیعت با حضرت علی علیه السلام با دیگران بیعت کرده بودند را نکوهش نموده است، روش بیعت و انتخاب را در تعیین امام رد کرده است که حضرت زهرا علیها السلام از آن جمله است.

شمس الدین جزری دمشقی شافعی در کتاب اسنی المطالب فی مناقب علی ابن ابیطالب از حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نقل کرده است که خطاب به مهاجران و انصار فرمود: «انسیتم قول رسول ا. .  صل الله علیه و آله و سلم، یوم غدیر خم: من کنت مولاه فعلی مولاه» و قوله: «انت منّی بمنزله هارون من موسی» این حدیث را ابوموسی مدینی نیز در کتاب المسلسل بالاسماء نقل کرده است. [۴]

امیرالمؤمنین علیه السلام نیز در مواردی برای امامت خود به حدیث غدیر خم احتجاج کرده است که روز شورا از آن جمله است. در آن روز، خطاب به حاضران فرمود:

بر شما به چیزی احتجاج می‌کنم که توان انکار آن را نخواهید داشت. شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا شخصی در میان شما هست که پیامبر صل الله علیه و آله و سلم درباره او فرموده باشد: هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست؟ همگی گفتند: نه. [۵]

ثانیاً: مخالفت نکردن با یک گفتار یا رفتار، با قبول داشتن آن گفتار یا رفتار و رضایت به آن ملازمه ندارد؛ زیرا ممکن است کسی به سبب رعایت مصلحت مهمتری، از اظهار مخالفت با گفتار یا رفتاری که آن را قبول ندارد، خودداری کند. امیر المؤمنین علیه السلام در مواردی یاد آور شده است که او اگر چه خود را برای مقام خلافت از دیگران سزاوارتر می‌داند، و مقام امامت را حق خود می‌داند، برای رعایت مصلحت اسلام و مسلمین به اقدام عملی برای گرفتن حق خود، دست نخواهد زد.[۶]

ثالثاً: بر فرض که مخالفت نکردن ناشی از راضی بودن افراد به خلافت ابوبکر باشد، منشأ رضایت آنان، در بیعت و انتخاب منحصرنیست؛ زیرا چه بسا آنان با استناد به امامت ابوبکر در نماز به جای پیامبر صل الله علیه و آله و سلم که در صحاح اهل سنت نقل شده است،[۷] یا حدیث «اقتدا»[۸] و نظایر آن که گروهی از اهل حدیث آن‌ها را دلیل بر خلافت ابوبکر دانسته‌اند خلافت ابوبکر را پذیرفته و بیعت با او را تأیید کرده‌اند. در آینده، در بحثی جداگانه به ارزیابی و نقد این دلایل خواهیم پرداخت.

در باره بیعت صحابه با امیر المؤمنین علیه السلام نیز یاد آور می‌شویم که عده‌ای از صحابه، به منصوص بودن امامت او از جانب پیامبر صل الله علیه و آله و سلم معتقد بودند، آنان که در دوران خلافت سه خلیفه پیشین بنا بر دلایل و مصالحی، در این باره سکوت کرده بودند، اینک که شرایط فراهم شده بود، به صورت جدی به میدان آمده و بر بیعت با امیر المؤمنین علیه السلام تأکید ورزیدند.

بیعت آنان با آن حضرت، همان معنای بیعت مسلمانان با پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را داشت، که به معنای اعلان حمایت از پیامبری و رهبری الهی رسول گرامی صل الله علیه و آله و سلم بود. از سوی دیگر، امیر المؤمنین علیه السلام که در گذشته به دلیل فراهم نبودن شرایط و همراه نبودن اکثریت مسلمانان با او روش صبر و مدارا را پیش گرفته‌بود و در این باره معذور بود، اینک که بر بیعت با او اصرار می‌ورزیدند، حجت را بر خود تمام شده می‌دانست. آن حضرت با این که به دلیل انحراف هایی که در مسیر امامت رخ داده بود، پذیرش آن را بسیار سخت می‌دانست و پی آمدهای آن را به درستی پیش بینی می‌کرد، به دلیل آن که حجت بر او تمام شده بود، از پذیرش آن گزیری نداشت، چنانکه فرموده است:

اگر حضور حاضران و تمام شدن حجت الهی با وجود یاور و مددکار نبود و خداوند از دانشمندان پیمان نگرفته بود که بر زیاده خوری ستمکاران و گرسنگی ستم دیدگان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر گردنش می‌آویختم و با جامی که آغاز آن را سیراب کردم، پایانش را نیز سیراب می‌کردم. [۹]

یعنی همان گونه که در دوران پیشین صبر کردم، در این دوره نیز صبر می‌کردم، چنان که در آغاز خطبه، پس از اشاره به تصدی مقام خلافت توسط ابوبکر فرموده است:

در این باره اندیشیدم که آیا برای گرفتن حق خود قیام کنم یا راه صبر و شکیبایی را برگزینم، سرانجام به این نتیجه رسیدم که صبر و شکیبایی عاقلانه‌تر است، پس در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم صبر کردم.

۲٫ اثبات خلافت ابوبکر از طریق بیعت

خلافت ابوبکر، مورد اجماع مسلمانان بود؛ در حالی که بر خلافت او نصی وجود نداشت. ابوبکر، از طریق بیعت به خلافت رسید. از اینجا به دست می‌آید که بیعت و انتخاب، طریق معتبر شرعی برای تعیین خلیفه و امام است. دلیل بر مشروعیت آن، اجماع صحابه پیامبر است.[۱۰]

نقد

در این استدلال، مشروعیت خلافت ابوبکر مسلم دانسته شده است، چنان که عدم نص بر خلافت او نیز قطعی و اجماعی به شمار آمده است. بنابر این، مشروعیت خلافت ابوبکر جز از طریق بیعت و انتخاب ثابت نشده است. نتیجه این که بیعت و انتخاب، طریق معتبر شرعی برای تعیین امام می‌باشد.

در نقد این استدلال دو نکته را یاد آور می‌شویم:

الف: مشروعیت خلافت ابوبکر، مسلم و قطعی نیست؛ زیرا با فرض عدم نص بر خلافت او، دلیل مشروعیت خلافت وی در اجماع منحصر خواهد بود؛ ولی، در باره خلافت وی اجماع صحابه تحقق نیافته است؛ زیرا از نظر تاریخی مسلم است که عده‌ای از صحابه، در آغاز، از بیعت او سرباز زدند. سعدبن عباده انصاری، عباس، عموی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم، فضل ابن عباس، زبیر بن عوام، علی ابن ابیطالب علیه السلامو عده‌ای از مهاجران و انصار که حضرت علی علیه السلامرا خلیفه پیامبر می‌دانستند، از آن جمله هستند. سعدبن عباده، تا پایان عمر با ابوبکر بیعت نکرد. حضرت علی علیه السلام و بنی‌هاشم تا هنگامی که فاطمه زهرا علیها السلام از دنیا نرفته بود، بیعت نکردند. این مورخان، تاریخ وفات فاطمه زهرا علیها السلام را شش ماه پس از رحلت پیامبر صل الله علیه و آله و سلم دانسته‌اند. [۱۱]

از سوی دیگر، شواهد تاریخی، بیانگر آن است که بیعت حضرت علی علیه السلام پس از گذشت مدتی، بدین جهت نبود که ابوبکر را خلیفه بر حق پیامبر صل الله علیه و آله و سلم می‌دانست؛ بلکه به این دلیل بود که مصلحت اسلام و مسلمانان، آن را اقتضا می‌کرد.

برخی گزارش‌های تاریخی، بیانگر آن است که بیعت امیر المؤمنین علیه السلام با ابوبکر، با تهدید و اجبار از سوی دستگاه خلافت انجام گرفته است. ابن قتیبه نوشته است:

ابوبکر از حال گروهی که در خانه علی علیه السلام اجتماع کرده و از بیعت خودداری کرده بودند جویا شد. عمر را نزد آنان فرستاد تا آنان را به بیعت فرا خواند. عمر در خانه علی علیه السلام آمد و آنان را فرا خواند؛ ولی پاسخ او را ندادند. وی هیزم درخواست کرد و گفت: «سوگند به کسی که جان عمر به دست اوست ! یا از خانه بیرون می‌آیید یا خانه و هر کس در آن است را آتش می‌زنم». به او گفته شد: «فاطمه علیها السلام در خانه است». عمر گفت: «حتی اگر فاطمه در خانه باشد». با این تهدید عمر، آنان از خانه بیرون آمدند و با ابوبکر بیعت کردند. امام علی علیه السلام گفت: «من سوگند خورده ام از خانه بیرون نروم و ردا بر تن نپوشم، تا قرآن را جمع آوری کنم». عمر از ابوبکر خواست علی علیه السلام را به بیعت الزام کند. ابوبکر، قنفذ، غلام خود را نزد علی علیه السلام فرستاد. علی علیه السلام به او گفت: «خواسته ات چیست؟» وی ‌گفت: «خلیفه رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم تو را فرا خوانده است ». علی علیه السلام به او گفت: «چه زود به پیامبر دروغ بسته اید»؛ یعنی ابوبکر را خلیفه پیامبر نامیده‌اید.

قنفذ، پیام علی علیه السلام را به ابوبکر رساند. وی مدتی گریه کرد. بار دیگر عمر از او خواست از علی علیه السلام بخواهد تا با او بیعت کند. ابوبکر برای بار دوم، قنفذ را نزد علی علیه السلام فرستاد. علی علیه السلام از این کار خودداری کرد و ادعای جانشینی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را از طرف آنان ناروا دانست.

این بار عمر با عده‌ای به طرف خانه علی علیه السلام حرکت کردند. وقتی در خانه را زدند، حضرت زهرا علیها السلام با فریاد بلند، پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را مخاطب قرار داد و از رفتار ابوبکر و عمر اظهار ناراحتی کرد. برخی از آنان، با شنیدن ناله و فریاد حضرت زهرا علیها السلام بازگشتند؛ ولی عمر و برخی دیگر ایستادند. آنان علی علیه السلام را نزد ابوبکر بردند و از او خواستند با وی بیعت کند و در صورت امتناع ورزیدن او را تهدید به قتل کردند. ابوبکر ساکت بود و سخن نمی‌گفت. عمر، از او خواست علی علیه السلام را به بیعت با خود وادار کند، ولی ابوبکر گفت: «تا فاطمه کنار اوست، این کار را نخواهم کرد». علی علیه السلامنزد قبر پیامبر صل الله علیه و آله و سلم رفت و این آیه[۱۲] را تلاوت کرد: «یابْن اُمِّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفونی وَ کادوُا یقْتُلونَنی».[۱۳]

با توجه به این گزارش‌های تاریخی، ادعای اجماع بر مشروعیت خلافت ابوبکر پذیرفته نخواهد بود.

ب: اکنون اگر فرضیه اجماع بر خلافت ابوبکر را بپذیریم، نمی‌توان آن را دلیل مشروعیت روش بیعت و انتخاب در تعیین امام دانست؛ زیرا این احتمال وجود دارد که عده‌ای از بیعت کنندگان بدان سبب با ابوبکر بیعت کردند که خلافت او را منصوص می‌دانستند؛ چنان که عده‌ای از اهل حدیث بر این عقیده بوده‌اند. آنان، برخی از احادیث اهل سنت در فضایل ابوبکر را دلیل خلافت او دانسته‌اند. در نقد استدلال پیشین، به این گونه دلایل اشاره شد. شارح[۱۴] العقیده الطحاویه گفته است:

اهل سنت در این که خلافت ابوبکر با نص بود یا اختیار، اختلاف کرده‌اند. حسن بصری و گروهی از اهل حدیث گفته‌اند: خلافت او به نص خفی و اشعار ثابت شده است و گروهی از اهل حدیث گفته‌اند: به نص جلی و جماعتی از اهل حدیث، معتزله و اشاعره معتقدند خلافت وی، به اختیار ثابت گردیده است. وی، سپس، نصوص خلافت ابوبکر را نقل کرده است و در پایان، به تأویل احادیثی که بر عدم نص در خلافت دلالت دارد پرداخته و گفته است: مقصود این است که خلافت ابوبکر به صورت مکتوب از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم صادر نشده است.[۱۵]

با وجود چنین احتمالی،[۱۶] نمی‌توان احراز کرد که اجماع بر خلافت ابوبکر، بر انتخاب و بیعت به عنوان طریق شرعی تعیین امام، مبتنی بوده است؛ زیرا بیعت با کسی که خلافت او منصوص است، به معنای اعلان حمایت از امام شرعی و واجب الاطاعه است، نه اثبات کننده امامت برای بیعت شونده.

گونه دوم: انکار نص در امامت

طرفداران نظریه انتخاب و بیعت در تعیین امام، با توجه به نادرستی فرضیه‌های دیگر، غیر از نص و بیعت که مورد اتفاق شیعه امامیه و اکثریت اهل سنت است، به ابطال نظریه نص پرداخته‌اند. آنان با انکار وجود نص در امامت، درستی نظریه بیعت و انتخاب را نتیجه گرفته‌اند. این شیوه استدلال در کتاب‌های کلامی اهل سنت، مورد اهتمام بسیار قرار گرفته است. بسیاری از آنان، نص در امامت را از نظر نقل راویان، به متواتر و غیر متواتر و از نظر کیفیت دلالت، به جلی و خفی تقسیم کرده‌اند. به اعتقاد آنان، درباره امامت، نص جلی متواتر وجود ندارد و نص خفی نیز به دلیل قابلیت تأویل، قابل احتجاج نخواهد بود.

عده‌ای از آن ها، نص جلی و خفی را تفکیک نکرده و به طور کلی وجود نص متواتر بر امامت را انکار کرده‌اند، ولی به نظر می‌رسد مقصود آنان نیز نص روشن و غیر قابل تأویل است. اینک باید دلایل و شواهدی را که متکلمان اهل سنت بر انکار وجود نص در امامت بیان کرده‌اند، نقل و ارزیابی کنیم:

۱٫ مقایسه نص در امامت با فرائض اسلامی

یکی از دلایل اهل سنت بر انکار وجود نص در امامت، این است که اگر در امامت، نص جلی و روشنی وجود می‌داشت، می‌بایست مانند فرائض اسلامی، مانند نمازهای پنجگانه، حج، روزه و دیگر عبادات اسلامی به صورت متواتر نقل شود و مورد اجماع امت اسلامی قرار گیرد؛ در حالی که نص در امامت، ازچنین ویژگی‌ای برخوردار نیست و نادرستی لازم، دلیل نادرستی ملزوم است. [۱۷] به عبارت دیگر، اگر تعیین امام بر پیامبر صل الله علیه و آله و سلم واجب بود، آن را به گونه‌ای بیان می‌کرد که همه مسلمانان از آن آگاه شوند؛ زیرا شناخت امام و پیروی از او مانند شناخت قبله و تعداد رکعات نماز، بر همه واجب است. اگر چنین نصی از پیامبر صل الله علیه و آله و سلموجود داشت، امت اسلامی، آن را به صورت متواتر نقل می‌کرد و همگان، به آن، علم ضروری پیدا می‌کردند، همان گونه که در سایر امور متواتر، علم ضروری دارند، در حالی‌که اهل سنت که تعدادشان از مدعیان نص بیشتر است، چنین علم ضروری‌ای ندارند. از این جا روشن می‌شود که در امامت فردی خاص، نص صادر نشده است.[۱۸] منکران نص درباره امامت حضرت علی علیه السلام، آن را با انتصابهایی که توسط پیامبر صل الله علیه و آله و سلم و در زمان او انجام گرفت نیز مقایسه کرده‌اند؛ مانند زیدبن حارثه، اسامهبن زید، عبدالله بن رواحه، عمرو عاص، ابوموسی اشعری و دیگران، که همگان آن‌ها را قبول دارند، در حالی که انتصاب حضرت علی علیه السلام به امامت این گونه نیست. وجود این اختلاف، دلیل عدم وجود نص آشکار بر امامت وی می‌باشد.[۱۹]

نقد

متکلمان امامیه، در عصرهای مختلف به این اشکال پاسخ داده‌اند. از کسانی که به تفصیل به نقد این استدلال پرداخته‌اند، سید مرتضی (متوفای ۴۳۶ق) است. وی، در کتاب ارزشمند الشافی فی الامامه قبل از آن که به نقل و نقد سخنان قاضی عبد الجبار معتزلی درباره انکار نص بر امامت حضرت علی علیه السلام بپردازد، به اثبات تواتر بر نص جلی در این باره پرداخته است. پس از آن، به دو اشکال نقضی بر متواتر بودن نص جلّی درباره حضرت علی علیه السلام پرداخته است که نخستین آن دو، اشکالی است که ما از باقلانی و بغدادی نقل کردیم. با توجه به معاصر بودن سید مرتضی با دو متکلم اشعری مزبور به نظر می‌رسد نقد وی، ناظر به سخنان آنان است.

تواتر نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام

سید مرتضی، برای اثبات متواتر بودن نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام نخست شرایط متواتر بودن خبر را بیان کرده است و آن، عبارت است از این که خبر، توسط کسانی نقل شود که در گزارشهای آنان احتمال خطا و کذب وارد نباشد. احتمال خطا و کذب، ناشی از اسباب زیر است:

۱٫ خطای اتفاقی در شرایط عادی. مانند این که فردی در گزارش سخن دیگری یا خصوصیات چهره یا وضعیت ظاهری او با این که در فاصله مناسب قرار دارد و از دستگاه بینایی سالم نیزبرخوردار است، دچار خطا شود. چنین خطایی، درباره یک یا دو یا سه نفر محال نیست و گاهی رخ می‌دهد. ولی درباره عده‌ای که همگی در شرایط عادی بوده‌اند، عادتا محال است که احتمال عقلی آن، در حد صفر است که عقلای بشر به آن اعتنا نمی‌کنند. چنین احتمالی، مانند احتمال تألیف کتابی علمی و متقن توسط فردی بی‌سواد است که از نظر عقلا غیر قابل اعتنا است.

۲٫ توافق و تبانی بر دروغگویی. تعداد گزارش دهندگان خبر متواتر، و شرایط جغرافیایی و اجتماعی آنان، باید به گونه‌ای باشد که عادتا توافق و تبانی آنان بر دروغگویی محال باشد؛ مانند این که گزارش دهندگان در مناطق مختلف زندگی کنند و ارتباط آن‌ها با یکدیگر، از طریق نامه نگاری و فرستادن پیک یا سفر کردن و گرد آمدن در یک نقطه، معمولا از نظرها پنهان نخواهد ماند، و دیگران، از آن آگاه خواهند شد و آن را به صورت پدیده‌ای ویژه گزارش خواهند کرد.

۳٫ اشتباه در تشخیص. این منشأ، در دو صورت تحقق می‌یابد؛ یکی این که مورد گزارش، از مسایل استدلالی و نظری باشد و دیگری این که از امور قابل مشاهده باشد؛ ولی ادراک و احساس آن در شرایط عادی نباشد؛ مانند آن که فاصله میان ادراک کننده و مورد گزارش زیاد باشدیا روشنایی به مقدار کافی نباشد و نظایر آن. تواتر در امور استدلالی راه ندارد؛ زیرا چنین مواردی، احتمال خطا در غیر افراد معصوم، هر چند تعداد آنان زیاد باشد، وجود دارد. مورد تواتر، امور محسوس است که هر گاه در شرایط عادی تحقق یابد؛ مفید قطع و یقین می‌باشد.

هرگاه میان کسانی که گزارشی را می‌شنوند و زمانی که گزارش مربوط به آن است، چند دوره و نسل فاصله و واسطه باشد، باید شرایط تواتر در همه فواصل و وسایط تحقق داشته باشد و اگر یکی از شرایط تواتر در یکی از واسطه‌ها موجود نباشد، تواتر مخدوش خواهد شد.

اکنون، اگر متواتر بودن یا نبودن مطلبی در نخستین واسطه معلوم نباشد، ولی در واسطه‌های دیگر متواتر باشد، هر گاه واسطه‌های ثانوی بگویند که آن را از واسطه اول به صورت متواتر دریافت کرده‌اند، متواتر بودن آن، در واسطه نخستین نیز ثابت می‌شود؛ زیرا همان گونه که تواتر به اصل گزارش اعتبار می‌بخشد، به خصوصیات آن هم اعتبار می‌بخشد؛ چنان که اگر واسطه‌های ثانوی بگویند آن مطلب را از اولین واسطه به صورت متواتر دریافت نکرده‌اند، عدم تواتر آن، به طور یقینی اثبات می‌شود.

با توجه به نکات یاد شده، یاد آور می‌شویم نص جلی در امامت حضرت علی علیه السلام به صورت متواتر نقل شده است؛ زیرا شیعه امامیه از زمانی که مساله نص جلی را مطرح کرده است؛ تعداد و شرایط آن به گونه‌ای بوده که ویژگی‌های گزارشگران متواتر را داشته است؛ زیرا هم تعداد آنان بسیار بوده است و هم در مکان‌های دور از هم زندگی می‌کرده اند؛ به ویژه آن که شرایط سیاسی نیز بر ضد آنان بوده و همه رفتارها و گفتارهای آنان زیر نظر بوده است و از هیچ اقدامی بر ضد آنان فرو گذار نکرده اند؛ بنابر این، توافق آنان بر جعل چنین مطلبی عادتا محال بوده است.

و از طرفی، آنان بر این باورند که این مطلب از پیشینیان آنان به صورت متواتر نقل شده است؛ بنا براین، متواتر بودن نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام اثبات می‌شود. نمونه هایی از نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام عبارت است:

۱٫ سلموا علی علی بإمرهالمؤمنین: بر حضرت علی علیه السلام به عنوان پیشوای مؤمنان سلام دهید.

۲٫ هذا خلیفتی فیکم من بعدی فاسمعوا له و اطیعوا: این فرد[حضرت علی علیه السلام ] پس از من جانشین من بین شما است؛ پس سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید.

۳٫ حدیث یوم الدار که داستان آن مشهور است. پیامبر صل الله علیه و آله و سلم پس از نزول آیه «وأنذر عشیرتک الاقربین» خویشاوندان خود را در خانه ابوطالب گرد آورد و پس از پذیرایی از آنان، خطاب به آن‌ها فرمود:

کدام یک از شما مرا بر امر نبوت یاری می‌دهد تا پس از من، وصی و جانشین من باشد. جز حضرت علی علیه السلام کسی به پیامبر صل الله علیه و آله و سلم پاسخ مثبت نداد.[۲۰]

سید مرتضی، پس از اثبات نص جلی متواتر بر امامت حضرت علی علیه السلام ؛ به پاسخ اعتراضی که پیش از این نقل شد پرداخته و گفته است، مقایسه امامت با تعداد رکعات نماز و روزه ماه رمضان و مانند آن درست نیست؛ زیرا درباره آن‌ها انگیزه کتمان و مقابله با آن برای هیچ مسلمانی وجود نداشته است؛ ولی، درباره نص بر امامت حضرت علی علیه السلام، چنین انگیزه هایی وجود داشته است؛ زیرا منکران نص، از آغاز، بنای کار را بر عدم نص درباره جانشین پیامبر گذاشتند و روش بیعت و انتخاب را برگزیدندو پیوسته با مدعیان نص با درشتی برخوردکرده و آن را عقیده‌ای بدعت آمیز معرفی کرده‌اند. بدیهی است، چنین عواملی درباره رکعات نماز و روزه ماه رمضان وجود نداشته است؛ بنابر این، مقایسه آن دو نادرست است.

ممکن است گفته شود: لازمه این سخن این است که همه یا بیشتر صحابه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نص بر امامت حضرت علی علیه السلام را نادیده گرفته و بدین طریق، مرتکب معصیت بزرگی شده‌اند، و چنین احتمالی درباره صحابه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم روا نیست. این اشکال دیگری است که بر نظریه نص وارد شده و یکی از دلایل مهم منکران نص است که در آینده به بررسی آن خواهیم پرداخت. اکنون سخن در این است که نص درباره جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را نباید با نص درباره رکعات نماز و روزه ماه رمضان، و قبله مسلمانان یکسان انگاشت و از این که نص درباره امامت مانند موارد یاد شده، مورد اجماع مسلمانان نیست نمی‌توان تواتر آن ر ا انکار کرد.

نقد دیگر سید مرتضی، ناظر به مبنای اشکال یا استدلال مزبور است. مبنای اشکال یا استدلال یاد شده این است که چون شناخت امام و پیروی از او عمومیت دارد، اگر در این باره نصی وارد شده بود، می‌بایست همگان از آن آگاه باشند، و در باره آن اختلافی وجود نداشته باشد؛ همان گونه که درباره تعداد رکعات نماز و روزه ماه رمضان و قبله نماز اختلافی وجود ندارد.

این مبنا پذیرفته نیست؛ زیرا بسیاری از احکام اسلامی در عین اینکه عمومی هستندو مستند آن‌ها نیز چیزی جز نص شرعی نیست، ولی مورد اختلاف می‌باشند، و هر یک از طرف‌های بحث، معتقد است عقیده او مطابق نص شرعی و عقیده طرف مقابل، ناشی از اشتباهی است که درباره نص برای او رخ داده است؛ مانند اختلاف درباره کیفیت وضو و مقدار قطع دست دزد؛ بنابر این، عمومیت یک حکم منصوص، مستلزم وجود نص درباره آن است؛ خواه در آن نص اختلافی باشد یا نباشد. [۲۱]

سید مرتضی، در پایان به رد و نقد نقضی استدلال مزبور پرداخته و گفته است: این سخن که اگر بر امامت حضرت علی علیه السلام نص آشکاری وجود می‌داشت، می‌بایست علم به آن، همگانی باشد، به گونه‌ای که میان علم به آن با علم به قبله بودن کعبه برای مسلمانان و وجوب روزه ماه رمضان، تفاوتی وجود نداشته باشد، قابل نقض است به این که اگر بر امامت حضرت علی علیه السلام نصی وجود نمی‌داشت، می‌بایست علم به آن، با علم به عدم نص بر امامت ابو هریره و مغیرهبن شعبه و با علم به واجب نبودن روزه ماه دیگری غیر از ماه رمضان و قبله نبودن مکان دیگری غیر از کعبه برابر باشد؛ یعنی علم به آن، همگانی بوده و اختلافی در آن راه نداشته باشد؛ در حالی که عدم نص بر امامت حضرت علی علیه السلام با موارد یاد شده برابر نیست. علم به آن‌ها عمومی است؛ ولی علم به عدم نص، عمومیت ندارد.[۲۲]

از آنچه درباره نادرستی مقایسه امامت حضرت علی علیه السلام با احکام اسلامی مورد اتفاق مسلمانان چون تعداد رکعت‌های نماز، قبله مسلمانان و روزه ماه رمضان بیان شد، وجه نادرستی مقایسه آن با انتصاب هایی که در زمان پیامبر صل الله علیه و آله و سلم درباره برخی صحابه به عنوان فرماندهان سپاه و نظایر آن انجام گرفته است نیز روشن گردید.

اشکال

فرضیه کتمان یا عدم نقل نص در امامت حضرت علی علیه السلام از سوی منکران آن، پیامد هایی دارد که نمی‌توان به آن ملتزم شد؛ زیرا این فرضیه را درباره وجود معارضه‌های موفق با قران کریم نیز می‌توان مطرح کرد و گفت: کسانی به تحدی‌های قران پاسخ داده و با آن به معارضه‌های موفق برخاسته اند؛ ولی مسلمانان آن‌ها را کتمان کرده‌اند، با چنین فرضیه ای، اساس اسلام، آسیب پذیر خواهد شد.[۲۳]

پاسخ

نقض یاد شده وارد نیست؛ زیرا اگر معارضه‌های موفق با قران کریم رخ داده بود، مخالفان اسلام، که از هیچ تلاشی برای مقابله با آن کوتاهی نکرده‌اند، این معارضه‌ها را نقل می‌کردند، همان گونه که طرفداران نص درباره امامت حضرت علی علیه السلام نصوص آن را نقل کرده اند؛ بنا براین، عدم نقل معارضه‌های موفق با قرآن کریم از سوی مخالفان اسلام، دلیل روشنی بر عدم چنین معارضه هایی است و مقایسه آن با نصوص امامت حضرت علی علیه السلام بی‌پایه است.

طرح یک شبهه

برخی از منکران نص، نظریه نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام را از ساخته‌های فکری هشام بن حکم[۲۴] دانسته‌اند که پس از وی توسط کسانی چون ابن راوندی[۲۵] و ابو عیسی وراق[۲۶] تأیید و تبلیغ شده است و در دوره‌های بعد، متکلمان امامیه آن را برگزیده و ترویج کرده‌اند. این شبهه، نخست توسط برخی متکلمان معتزلی مطرح شده است.[۲۷] آنگاه برخی از متکلمان اشعری نیز آن را بازگو کرده‌اند.[۲۸]

پاسخ

با توجه به مطالب پیشین، پاسخ این شبهه روشن است؛ زیرا نظریه نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام از طریق شیعه، به صورت متواتر نقل شده است. از طرفی، طراحان شبهه، بر اثبات مدعای خود هیچ گونه مستند تاریخی نقل نکرده‌اند و احتمال بدون دلیل، هیچ گونه ارزش علمی ندارد. چگونه می‌توان اعتقاد به نص جلی بر امامت حضرت علی علیه السلام را از ساخته‌های فکری هشام بن حکم دانست که از اصحاب خاص امام صادق و امام کاظم علیهما السلام بود و آن دو امام معصوم، با طرح این عقیده ساختگی هیچ گونه مخالفتی نکرده باشند؟ آن چه درباره هشام بن حکم می‌توان گفت این است که وی، به دلیل این که در دوران امام صادق علیه السلام، فضای سیاسی در جهان اسلام برای طرح و تبیین عقاید شیعه، مناسب بود، عقیده نص جلی را که در زمان‌های قبل، زمینه طرحش فراهم نبود، مطرح نموده و ترویج کرده است؛ به ویژه آن که، امامت از مباحث محوری و اساسی در مناظره‌های وی به شمار می‌رفت؛ بنابر این، هشام بن حکم نه سازنده نظریه نص جلی درباره امامت، بلکه احیاگر و مروج آن بوده است.

وجوب احتجاج و قیام

منکران نص بر امامت حضرت علی علیه السلام گفته‌اند: اگر بر امامت حضرت علی علیه السلام نص جلی وجود می‌داشت، می‌بایست وی در جریان سقیفه و نظایر آن، به آن احتجاج می‌کرد و اگر احتجاج می‌کرد، صحابه سخن او را می‌پذیرفتند؛ چنان که انصار، احتجاج ابوبکر به حدیث «الائمه من قریش» را پذیرفتند و از پیشنهاد خود که امامت را به طور انحصاری یا اشتراکی درخواست می‌کردند، صرف نظر نمودند. [۲۹]

اصولا اگر امامت فردی خاص منصوص می‌بود، بر او واجب بود که به امر امامت قیام کند، و اگر با او مخالفت می‌شد، آنگاه از حق خود صرف نظر کند؛ ولی، در تاریخ از قیام فردی پس از رحلت پیامبر صل الله علیه و آله و سلمبدین مقصود یاد نشده است. [۳۰]

به ویژه آن که حضرت علی علیه السلام فردی شجاع و با صلابت در دینداری بود و در اجرای حق، از چیزی بیم نداشت. بسیاری از مهاجران و انصار نیز همراه او بودند، حال، چگونه ممکن است از حق امامت روی گردانده و تسلیم امامت ناحق و غاصبانه پیرمردی ناتوان از بنی تمیم شده باشد؛ در حالی که در دوران خلافت، با مخالفان، که از قدرت و شوکت بیشتری برخوردار بودند، به مقابله بر خاست و تعداد بسیاری در این مبارزه‌ها کشته شدند؛ با آن که در آغاز؛ شرایط از هر نظر برای قیام بر ضد مخالفان فراهم‌تر بود؛ زیرا مسلمانان قریب العهد به پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بودند و دل هایشان برای شنیدن حق آماده‌تر بود. [۳۱]

نقد

۱٫ درباره احتجاج امیر المؤمنین علیه السلام به نصوص امامت، مسلم این است که آن حضرت در سقیفه که جمعی از مهاجران و انصار برای تعیین خلیفه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم گرد آمده بودند احتجاج نکرده است؛ زیرا آن حضرت، در آن زمان مشغول غسل و تکفین بدن مطهر پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بود و به همین دلیل در سقیفه حضور نداشت. بدین جهت، احتجاج نکردن او به نصوص امامت در سقیفه را نمی‌توان دلیل بر نبودن نص بر امامت دانست. حضرت علی علیه السلام و آن عده از مهاجران و انصار که او را در انجام مراسم تجهیز پیامبر صل الله علیه و آله و سلم یاری می‌کردند، به دو دلیل در سقیفه حضور نداشتند؛ یکی این که غسل و کفن و دفن پیامبر را وظیفه دینی و اخلاقی خود می‌دانستند که می‌باید در اولین فرصت ممکن انجام شود. دیگری، این که در یک ارزیابی متعارف و عقلایی، بسی دور از باور و انتظار بود که عده‌ای از مهاجران و انصار، که هم نصوص امامت حضرت علی علیه السلام را می‌دانستند و هم در راه اسلام و پیامبر صل الله علیه و آله و سلم فداکاری‌های بسیاری کرده بودند، پس از رحلت پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نصوص امامت را نادیده گرفته و پیش از دفن بدن پیامبر خدا که حق عظیمی بر آنان داشت در مکانی گرد آیند و درباره جانشینی پیامبر به بحث و جدال بپردازند.[۳۲]

اگر اصل چنین اندیشه و رفتاری نیز قابل حدس و پیش بینی بود، ولی با چنان شتابی، پدید‌ه‌ای نادر و باور نکردنی می‌نمود. تأثیر پذیری حاضران در سقیفه از عقاید و رسوم قومی و قبیلگی دوران جاهلیت، برای یک مسلمان نیک اندیش، تلخ و باور نکردنی است؛ ولی گزارش‌های مربوط به گفت و شنودهای اصحاب سقیفه آن را تأیید می‌کند. منطق مهاجران حاضر در سقیفه این بود که چون پیامبر صل الله علیه و آله و سلم از نژاد قریش بوده است، خلیفه او نیز باید از چنین ویژگی‌ای برخوردار باشد؛ زیرا قریش، رهبری فردی از غیر تبار خونی خود را نخواهد پذیرفت، چنان که ابوبکر در برابر انصار که مدعی مقام خلافت بودند گفت:

عرب امامت و رهبری را جز در این قبیله از قریش نمی‌شناسد، آنان اصیل‌ترین خاندان را دارند.[۳۳]

انصار که از عقاید و رسوم آگاه بودند، با طرح نظریه اشتراک در رهبری، خواستند این مانع را از سر را ه خود بردارند؛ بدین جهت گفتند: «منا أمیر و من قریش امیر»[۳۴]؛ ولی ابوبکر با نقل گفتاری از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم که ولایت و امارت در قریش است (قریش و لاه هذاالامر) انصار را مجاب کرد و آنان به این رضایت دادند که امارت در قریش باشد و وزارت از آن انصار (نحن الوزراء و أنتم الأمراء). از سوی دیگر، اختلافات دیرینه قومی میان دو طایفه اوس و خزرج نیز در سقیفه خود نمایی کرد و یکی از مهمترین عوامل موفقیت مهاجران شد که تعدادشان اندک بود. اگر این اختلاف قبیلگی نمایان نشده بود و همه انصار با سعد بن عباده بیعت کرده بودند، مهاجران حاضر در سقیفه شکست می‌خوردند.

بدین جهت است که عمر بن خطاب، بیعت ابوبکر را کاری مهم و نیرومند وصف کرده و گفته است: ما نگران آن بودیم که اگر بیعتی صورت نگیرد و ما از انصار جدا شویم، آنان در غیاب ما با افراد دلخواهشان بیعت کنند، و ما ناچار باشیم از آن‌ها پیروی کنیم یا به مخالفت با آنان برخیزیم که منشأ فساد بود. [۳۵]

در هر حال، از نظر تاریخی، در این نکته تردیدی نیست که امیرالمؤمنین علیه السلام و بنی‌هاشم و عده‌ای از شخصیت‌های برجسته مهاجران و انصار، که حضرت علی علیه السلام را امام منصوص و منصوب از جانب پیامبر صل الله علیه و آله و سلم می‌دانستند، در سقیفه حضور نداشتند. آنان در آن هنگام، در سوگ پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نشسته و به وظیفه دینی و اخلاقی خود در قبال پیامبر صل الله علیه و آله و سلم عمل می‌کردند؛ بنابر این، احتجاج نکردن آنان به نصوص امامت در ماجرای سقیفه، به هیچ وجه بر نبودن چنین نصوصی دلالت نمی‌کند.

۲٫ در نقد نخستین دلیل منکران نص؛ یادآور شدیم که جمعی از مهاجران و انصار، در مسجد پیامبر صل الله علیه و آله و سلمو در جمع مسلمانان، درباره مسأله خلافت و امامت، با ابوبکر به احتجاج پرداختند. نصوص امامت از جمله مستندات آنان در احتجاج با ابوبکر بود؛ چنان که حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نیز در این باره احتجاج کرده است.

در روایات شیعه، احتجاج امیرالمؤمنین علیه السلام با ابوبکر نیز گزارش شده است؛[۳۶] ولی در کتاب‌های اهل سنت در این باره مطلبی نقل نشده است؛ اگر چه احتجاج آن حضرت، با اصحاب شورا گزارش شده است؛ بنابر این، احتجاج نکردن حضرت علی علیه السلام، و هواداران آن حضرت به نصوص امامت را نمی‌توان یک مسأله قطعی دانست، و بر مبنای آن، بر فرضیه عدم نص در امامت استدلال کرد.

۳٫ گفتار و رفتار حضرت علی علیه السلام بیانگر آن است که برای وحدت مسلمانان در آن شرایط اهمیت بسیار زیادی قایل بود و از هر عملی که آن را خدشه دار می‌ساخت، پرهیز می‌کرد. گذشته از این که وحدت کلمه امت اسلامی، به خودی خود، حرمت و اهمیت والایی دارد، موقعیت اسلام و مسلمانان در آن زمان که از درون و بیرون تهدید می‌شد، اهمیت آن را دو چندان می‌ساخت. حکومت نوپای اسلامی از بیرون، از جانب دو امپراتوری آن زمان؛ یعنی ایران و روم و از درون، از جانب منافقان که تعدادشان کم نبود، تهدید می‌شد. بدیهی است در چنان شرایطی هر کسی کوچکترین تعلق خاطری به سرنوشت اسلام و مسلمانان می‌داشت، از دامن زدن به مسایل اختلاف افکن پرهیز می‌کرد، چه رسد به امیر المؤمنین علیه السلام که برای پیروزی و استقرار آیین اسلام از هیچ فداکاری‌ای دریغ نکرده بود.

این احساس خطر را در سخنان عمر بن خطاب نیز مشاهده می‌کنیم؛ آن جا که گفته است: ما نگران بودیم اگر قبل از آن که کار بیعت به سامان برسد سقیفه را ترک گوییم، انصار، فردی از خود را به امامت برگزینند و ما ناگزیر از یکی از دو تصمیم شویم: پیروی از کسی که امامت او را نمی‌پسندیم یا مخالفت کردن که مفسده در پی داشت.

بنابراین در چنان شرایطی، قیام امیر المؤمنین علیه السلام برای تصدی مقام خلافت که بدون شک به جنگ و درگیری میان مسلمانان می‌انجامید، به هیچ وجه معقول و مشروع نبود. این جا سخن از شجاعت و ترس مطرح نیست، تا گفته شود امیرالمؤمنین علیه السلام فردی شجاع بود و در گرفتن حق خویش از فرد یا گروهی نمی‌هراسید؛ بنابر این، اگر امامت را حق خود می‌دانست، قیام می‌کرد. آری، امیر المؤمنین علیه السلام در راه حق، از کسی و چیزی جز خداوند بیم نداشت و تا پای جان پیش می‌رفت؛ ولی، در آن شرایط، حق این بود که وحدت امت اسلامی حفظ شود و اختلاف در مسأله امامت، به جنگ داخلی میان مسلمانان تبدیل نشود که در آن صورت، بنیاد اسلام با خطری جدی مواجه می‌شد.

۴٫ این فرضیه که در آن شرایط، افراد بسیاری بودند که آمادگی شنیدن سخن امیرالمؤمنین علیه السلام و حمایت از او را داشتند، نیز با قراین و شواهد تاریخی سازگاری ندارد؛ یعنی شرایط به گونه‌ای نبود که اگر امام علیه السلام قیام می‌کرد، اکثریت قاطع مسلمانان با او همراه می‌شدند و او می‌توانست بدون آسیب دیدن وحدت و یکپارچگی امت اسلامی، به حق مشروع خود در امامت دست یازد؛ چنان که خود در این باره فرموده است:

درباره مردم مطالعه کردم پس یاوری جزخاندانم نیافتم؛ مرگ آنان را نپسندیدم؛ دیدگانم را که خار در آن بود بر هم نهادم، و جرعه حوادث را با این که استخوان در گلویم بود، نوشیدم، و بر این همه ناملایمات راه شکیبایی پیش گرفتم. [۳۷]

در جای دیگر، از بی‌وفایی قریش و یاران آن‌ها در پیشگاه خداوند؛ زبان به شکوه گشوده و گفته است:

خدایا از قریش و یاران آنان به تو شکایت می‌کنم. آنان پیوند خویشاوندیم را پاره کردند و پیمانه حقم را واژگون ساختند و در مخالفت با من در حقی (امامت) که من به آن از آنان سزاوارتر بودم، هم‌داستان شدند. [۳۸]

ابن ابی الحدید گفته است: حضرت علی علیه السلام این سخن که جز خاندانم یاور نداشتم را با تکرار گفته است. هم چنین پس از وفات پیامبر صل الله علیه و آله و سلم گفته است: «‌ای کاش چهل نفر با اراده استوار می‌یافتم!». نصربن مزاحم در کتاب صفین و بسیاری از سیره نویسان آن را نقل کرده‌اند. [۳۹]

ابن قتیبه می‌نویسد: حضرت علی علیه السلام پس از جریان سقیفه با فاطمه زهرا علیها السلام به مجالس انصار می‌رفت و از آنان طلب یاری می‌کرد؛ ولی آنان، بیعت خود با ابوبکر را عذر می‌آوردند و از پذیرش درخواست او سرباز می‌زدند.[۴۰] پاسخ این پرسش که چرا بیشتر مهاجران و انصار از یاری حضرت علی علیه السلام که امام منصوص و منصوب از جانب پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بود سرباز زدند، در ادامه بحث بیان خواهد شد.

حاصل آن‌که:

۱٫ برخی از مهاجران و انصار، به نصوص امامت، با ابوبکر احتجاج کرده‌اند.

۲٫ امیرالمؤمنین علیه السلام در سقیفه حضور نداشت تا نصوص امامت را به حاضران گوشزد کند و با مدعیان خلافت احتجاج نماید. عدم حضور او در سقیفه نیز بدان سبب بود که او به انجام مراسم غسل و کفن و تجهیز بدن پیامبر صل الله علیه و آله و سلم مشغول بود.

۳٫ حضرت علی علیه السلام امامت را حق مشروع خود می‌دانست؛ ولی از این که برای گرفتن حق خود دست به مبارزه مسلحانه بزند سخت بر حذر بود؛ چرا که نتیجه آن را به ضرر اسلام و مسلمانان و به سود دشمنان درونی و بیرونی اسلام می‌دانست؛ بنابر این، تقیه امام علیه السلام تقیه از روی ترس نبود؛ بلکه تقیه بر اساس مصلحت اسلام و مسلمانان بود.

۴٫ نتیجه آن که؛ عدم حضور امام علیه السلام در سقیفه و احتجاج نکردن به نصوص امامت، و عدم قیام او برای گرفتن حق خویش، دلیل بر وجود نداشتن نص در باره جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نیست.

۳٫ تعارض نصوص امامت

نصوص مربوط به جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم با یکدیگر ناسازگارند؛ زیرا یک دسته؛ نصوصی‌اند که شیعه بر امامت و خلافت حضرت علی علیه السلام نقل کرده است، و دسته دوم، نصوصی است که برخی از اهل حدیث و بکریه بر خلافت ابوبکر نقل کرده‌اند. هرگاه نصوص مربوط به یک مسأله با یکدیگر ناسازگار باشند و برای رفع ناسازگاری راه حل منطقی و عقلایی وجود نداشته باشد، آن نصوص، حجیت نخواهند داشت؛ بنا براین، برای تعیین امام، راهی جز بیعت و انتخاب وجود ندارد. [۴۱] عضد الدین ایجی پس از نقل نصوص شیعه بر امامت حضرت علی علیه السلام گفته است:

این نصوص، با نصوصی که بر امامت ابو بکر دلالت می‌کنند، تعارض دارند. [۴۲]

تفتازانی نیز آن جا که دلایل امامت ابوبکر را از دیدگاه اهل سنت ذکر کرده، این نصوص را نقل کرده است. [۴۳]

عبدالجبارمعتزلی نیز در مواردی از کتاب المغنی از تعارض نصوصی که بکریه بر خلافت ابوبکر نقل کرده‌اند با نصوص شیعه بر امامت حضرت علی علیه السلامسخن گفته است. [۴۴] و سید مرتضی سخنان وی را نقد کرده است. [۴۵]

نقد

۱٫ در میان نصوصی که بر خلافت ابوبکر ادعا شده است، هیچ نصی که از نظر سند متواتر و از نظر دلالت، صریح و آشکار باشد، یافت نمی‌شود؛ [۴۶] در حالی‌که نصوص امامت حضرت علی علیه السلام از نظر سند متواترند؛ حال یا متواتر نزد شیعه و اهل سنت، یا متواتر نزد شیعه؛ چنان که برخی از آن‌ها از نظر دلالت، صریح است؛ یعنی واژگان خلافت، امارت و وصایت در آن‌ها به کار رفته است.

نصوصی که این گونه نیستند نیز با قرینه‌های مقامی و مقالی بسیاری همراهند که دلالت آن‌ها بر امامت را آشکار می‌سازد؛ مانند حدیث غدیر؛ زیرا در این حدیث کلمه مولی به کار رفته است که علاوه بر معنای امامت و رهبری، در معنای محبت و نصرت نیز به کار رفته است؛ ولی قراین و شواهد بسیاری وجود دارد که با توجه به آن‌ها معنایی جز امامت و رهبری فهمیده نمی‌شود.

۲٫ نصوصی که بکریه و برخی اهل حدیث بر امامت ابوبکر، نقل کرده‌اند، فقط از طریق اهل سنت نقل شده است؛ در حالی که نصوص امامت حضرت علی علیه السلام را علاوه بر شیعه، اهل سنت نیز نقل کرده‌اند.

۳٫ نصوص مورد ادعای بکریه و برخی اهل حدیث بر امامت ابوبکر با احادیث معتبر نزد آنان ناسازگاری دارند و همین امر سبب شده است که بیشتر عالمان اهل سنت، از این نصوص اعراض کرده، به عدم نص بر خلافت ابوبکر معتقد شوند. از آن جمله است حدیث عبدالله بن عمر که در صحاح اهل سنت نقل شده است. مطابق این حدیث، به عمر پیشنهاد شد کسی را به جانشینی خود برگزیند. وی در پاسخ گفت:

اگر جانشین تعیین کنم، کسی که از من بهتر بود؛ یعنی ابوبکر جانشین تعیین کرد، و اگر جانشین تعیین نکنم کسی که از من بهتر بود؛ یعنی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم جانشین تعیین نکرد. [۴۷]

در حدیث دیگری آمده است که از عایشه پرسیدند:

اگر پیامبر صل الله علیه و آله و سلم جانشین تعیین می‌کرد، چه کسی را بر می‌گزید. [۴۸]

۴٫ شواهد و قراین تاریخی بسیاری بر منصوص نبودن خلافت ابوبکر دلالت دارد که به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنیم:

۱٫ اگر خلافت او منصوص بود، در سقیفه آن گاه که در مقام احتجاج با انصار بر آمد به آن استناد می‌کرد؛ زیرا بدون شک احتجاج به نص خاص بر خلافت وی بسیار گویا‌تر از احتجاج به این مطلب بود که امامت در قریش است.

۲٫ اگر خلافت وی منصوص بود، در سقیفه خطاب به انصار نمی‌گفت: با هر یک از این دو نفر، یعنی عمر و ابو عبیده جراح که می‌خواهید بیعت کنید؛ زیرا این پیشنهاد، با تصمیم پیامبر صل الله علیه و آله و سلم درباره جانشینی وی ناسازگار است.

۳٫ اگر خلافت وی منصوص بود، نمی‌گفت‌: ای کاش از پیامبر پرسیده بودم امر امامت پس از وی از آن چه کسی است، تا در این باره نزاعی رخ ندهد. [۴۹]

۴٫ شواهد فقدان نص

منکران وجود نص بر امامت، برای اثبات دیدگاه خود به مجموعه‌ای از شواهد تاریخی استناد کرده‌اند. این شواهد که در آثار متکلمان معتزلی و اشعری مطرح شده است و سعد‌الدین تفتازانی آن‌ها را در شرح المقاصد بازگو کرده است، عبارت‌اند از:

۱٫ عباس، به حضرت علی علیه السلام گفت: دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم تا مردم بگویند: عموی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم با پسر عموی خود بیعت کرد، در نتیجه حتی دو نفر، درباره امامت تو اختلاف نخواهند کرد.

۲٫ عمر، از ابو عبیده خواست دستش را جلو آورد تا با او بیعت کند.

۳٫ ابوبکر، از حاضران در سقیفه خواست با عمر یا ابوعبیده بیعت کنند.

۴٫ ابوبکر گفته است: کاش از پیامبر پرسیده بودم منصب امامت پس از او از آن چه کسی است، تا درباره آن نزاع نمی‌کردیم.

۵٫ حضرت علی علیه السلام عضویت در شورای شش نفره برای تعیین امامت را پذیرفت. لازمه این عمل آن است که وی به امامت هر یک از آنان رضایت داده است.

۶٫ حضرت علی علیه السلام در احتجاج با معاویه، به بیعت مردم با او استناد کرده است، نه نص پپامبر بر امامت او.

۷٫ هنگامی که مردم، پس از عثمان می‌خواستند با حضرت علی علیه السلام بیعت کنند، به آنان گفت: از من بگذرید و فرد دیگری را جستجو کنید.

۸٫ حضرت علی علیه السلام در دوران خلافت ابوبکر و عمر، با آنان همکاری می‌کرد و آن‌ها را یاری می‌داد. هر گاه در مسایل مهمی مانند جنگ، با او مشورت می‌کردند، آنچه برای آنان اصلح بود، پیشنهاد می‌داد.

۹٫ حضرت علی علیه السلام در هیچ یک از خطبه‌ها و نامه‌ها و مواردی که مفاخر خود را بر شمرده و با مخالفان به اختصام و احتجاج پرداخته از نصوص امامت خود سخن نگفته است.

۱۰٫ زیدبن علی، با مقام بلندی که داشت و بسیاری از بزرگان اهل بیت نص بر امامت حضرت علی علیه السلام را انکار کرده‌اند. [۵۰]

سیف الدین آمدی نیز بر نفی نص بر امامت شواهدی را یاد آور شده که سه نمونه ذیل از آن جمله است.[۵۱]

۱۱٫ هنگامی که از عمر درباره تعیین جانشین برای خود پرسیدند، پاسخ داد: اگر کسی را به جانشینی خود برگزینم، ابوبکر که بهتر از من بود، چنین کرد، و اگر کسی را به جانشینی خود برنگزینم، پیامبر که بهتر از من بود، این گونه عمل کرد.

۱۲٫ هنگامی که پیامبر صل الله علیه و آله و سلم در بستر بیماری بود، عباس به حضرت علی علیه السلام گفت: بیا نزد پیامبر صل الله علیه و آله و سلم برویم و در باره امامت پس از وی از او سؤال کنیم. اگر امامت از آن ماست، پیامبر صل الله علیه و آله و سلم آن را بیان خواهد کرد و اگر از ما نیست مردم را به رعایت ما سفارش کند. [۵۲]

۱۳٫ هنگامی که حضرت علی علیه السلام در بستر شهادت بود، به وی گفتند: آیا کسی را به جانشینی خود بر نمی‌گزینی؟ حضرت علی علیه السلام پاسخ داد: «من برای خود جانشین تعیین نمی‌کنم و شما را به حال خود وا می‌گذارم. اگر خداوند شما را به خیر ببیند، شما را بر بهترینتان هماهنگ می‌سازد؛ همان گونه که در باره ما چنین کرد.»[۵۳]

سیف الدین آمدی گفته است: «این شواهد بیانگر آن است که پیامبر صل الله علیه و آله و سلم فرد یا افرادی را به عنوان جانشین خود تعیین نکرده است».[۵۴]

یاد آور می‌شویم، استناد به این گونه مطالب، به صورت شواهد تاریخی بر نفی نص بر جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم و امام امت اسلامی، پیش از متکلمان اشعری، توسط متکلمان معتزلی صورت گرفته است، چنان که قاضی عبدالجبار آن‌ها را از ابوعلی و ابوهاشم جبایی نقل کرده است. [۵۵]

ارزیابی و نقد

شواهد یاد شده را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: یکی از شواهد مربوط به حضرت علی علیه السلام و دیگری شواهد مربوط به صحابه دیگر (ابوبکر، عمر، ابوعبیده، عباس و ابوسفیان).

الف: شواهد مربوط به حضرت علی علیه السلام

این شواهد عبارتند از:

۱٫ حضرت علی علیه السلام به نصوص امامت احتجاج نکرده، و آن‌ها را با عنوان مفاخر و مناقب خود بیان نکرده است.

۲٫ حضرت علی علیه السلام برای خود جانشینی تعیین نکرده؛ و آن را به تصمیم‌گیری و انتخاب مردم واگذار کرده است.

۳٫ هنگامی که مردم می‌خواستند با حضرت علی علیه السلام بیعت کنند، فرمود: «از من بگذرید و فرد دیگری را برای این مقام جست‌و‌جو کنید».

۴٫ حضرت علی علیه السلام با ابوبکر و عمر همکاری می‌کرد و در مشورت، آن چه برای آن‌ها صلاح بود اظهار می‌نمود.

۵٫ حضرت علی علیه السلام عضویت در شورای شش نفره تعیین امام را که خلیفه دوم تعیین کرده بود، پذیرفت.

۶٫ حضرت علی علیه السلام با معاویه، به بیعت مردم با او احتجاج کرد، نه به نصوص امامت.

در نقد شواهد یاد شده، نکات ذیل در خور توجه و تفکر است:

۱٫ در بحث‌های گذشته، با استناد به منابع حدیثی و تاریخی اهل سنت، یادآور شدیم که حضرت علی علیه السلام در جمع شورای شش نفره، بخشی از فضایل و مناقب خود را بر شمرده و با آنان احتجاج کرد. حدیث غدیر و حدیث منزلت از آن جمله است. روشن است که چون شورای مزبور، برای تعیین خلیفه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم تشکیل شده بود، موارد یاد شده توسط امام علیه السلام به عنوان دلایل امامت بیان شده است، نه یاد آوری فضایلی بی‌ارتباط با مسأله امامت. در بحث‌های پیشین احتجاج حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را به حدیث غدیر نیز نقل کردیم. احتجاج به نصوص امامت، توسط حضرت علی علیه السلام و یاران او با خلیفه اول و دیگران، در منابع شیعی گسترده‌تر و نمایان‌تر است. عدم احتجاج امام علیه السلام و یاران او در اجتماع سقیفه، بدان سبب بود که اصولاً آنان، در اجتماع حضور نداشتند.

۲٫ این سخن، که امیر المؤمنین علیه السلام برای خود جانشین تعیین نکرد و آن را به تصمیم و انتخاب مردم واگذاشت، از چند جهت قابل نقد است؛ نخست، این که چنین مطلبی در منابع شیعی نقل نشده و اعتبار سندی آن نیز ثابت نیست. دوم، این که در منابع شیعی، خلاف آن نقل شده و آمده است که حضرت علی علیه السلام امام حسن مجتبی علیه السلام را پیشوای مسلمانان پس از خود تعیین کرد[۵۶]. سوم، این که مفاد این نقل، این است که حضرت علی علیه السلام خلفای قبل از خود را برتر از خود می‌دانسته است؛ در حالی که روایات متواتر، بر خلاف آن دلالت دارد، مانند:

۱٫ خدایا محبوب ترین خلق نزد خود را بیاور تا بامن این مرغ را بخورد. [۵۷]

۲٫ پیامبر صل الله علیه و آله و سلم خطاب به حضرت زهرا علیها السلام فرمود:

خداوند، از میان ساکنان زمین دو مرد را برگزید، یکی پدر، و دیگری را همسر تو قرار داد.[۵۸]

۳٫ علی بزرگ عرب است. [۵۹]

۴٫ علی، بهترین امت من است. [۶۰]

۵٫ علی، بهترین کسی است که جانشین من می‌شود. [۶۱]

۶٫ علی بهترین انسان است. [۶۲]

۷٫ در گفت گویی که میان حضرت علی علیه السلام و عثمان واقع شد، عثمان به آن حضرت، عرض کرد: «ابوبکر و عمر از تو برترند». امام علیه السلام پاسخ داد: «من از تو و آن دو بهترم؛ زیرا من قبل از آن دو خدا را عبادت کردم و تو پس از آن دو خدا را عبادت کردی». [۶۳]

۸٫ امام علیه السلام فرموده است: هیچ کس با ما اهل بیت پیامبر مقایسه نمی‌شود. [۶۴]

۹٫ در جریان وقایعی که میان حضرت علی علیه السلام و خوارج رخ داد، مسروق به عایشه گفت: «از تو می‌خواهم بدون در نظر‌گرفتن وقایع ناگواری که میان تو و علی علیه السلام رخ داده است، درباره حضرت علی علیه السلام و خوارج داوری کنی». عایشه گفت: «از پیامبر شنیدم که می‌فرمود: «آنان، بدترین خلایقند که برترین خلایق با آنان جنگ خواهند کرد».[۶۵]

این‌ها و نمونه‌های بسیار دیگری که بر برتری امیرالمؤمنین علیه السلام بر خلفا و دیگر صحابه دلالت می‌کند و در کتاب‌های حدیث و تاریخ شیعه و اهل سنت نقل شده است، نادرستی نقل یاد شده را آشکار می‌سازد.

۳٫ خودداری حضرت علی علیه السلام از پذیرش بیعت مردم پس از مرگ عثمان، بر منصوص نبودن امامت وی دلالت ندارد. این عمل حضرت علی علیه السلام از یک سو اعتراض به رفتار گذشته مردم بود که به جای بیعت با وی که امام منصوب از جانب پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بود با دیگران بیعت کردند؛ از سوی دیگر، راه هر گونه عذر و بهانه را بر مردم و بیعت شکنی آنان می‌بست؛ زیرا آنان با اصرار فراوان با وی بیعت کرده‌اند. این، شیوه‌ای کاملا عقلانی و منطقی است.

۴٫ همکاری حضرت علی علیه السلام با خلفا ـ چنان که خود او بارها یاد آور شده است، و در بحث‌های قبل نمونه هایی از سخنان حضرت علی علیه السلام در این باره را نقل کردیم ـ برای رعایت مصالح اسلام و مسلمانان بود و به هیچ وجه، بر حقانیت خلافت آنان از نظر حضرت علی علیه السلام دلالت ندارد.

۵٫ امامت؛ حق معقول و مشروع امیرالمؤمنین علیه السلام بود، و هر گونه اقدام منطقی و مشروع برای گرفتن حق خویش؛ عاقلانه و مقبول است. پذیرش عضویت در شورای شش نفره از سوی حضرت علی علیه السلام بر همین قاعده استوار بوده است؛ به ویژه آن که حضرت علی علیه السلام ازاین فرصت به بهترین صورت استفاده نمود. و با استناد به نصوص امامت خود، با اعضای شورا احتجاج کرد.

۶٫ احتجاج امیرالمؤمنین علیه السلام با معاویه به بیعت مسلمانان با او، به جای احتجاج به نصوص امامت، بر پایه جدال احسن استوار بوده است. امام علیه السلام با این روش، راه هر گونه بهانه جویی را بر معاویه بست؛ زیرا او، بیعت را به عنوان راه تعیین امام در باره خلفای پیشین پذیرفته بود؛ و اکنون می‌بایست به حکم همان منطق، امامت حضرت علی علیه السلام را پذیرا شود و تسلیم او گردد. حضرت علی علیه السلام اگر با نصوص امامت با وی احتجاج می‌کرد، معاویه می‌توانست به رفتار خلفای گذشته در تأویل نصوص خلافت و اعراض از آن‌ها استناد نماید، در آن صورت، احتجاج امام علیه السلام با او، وی را مغلوب و ملزم نمی‌ساخت.

ب: شواهد مربوط به خلفا و دیگران

این شواهد عبارتند از:

۱٫ عباس، به علی علیه السلام گفت: «بیا تا از پیامبر درباره خلیفه او بپرسیم تا روشن شود آیا مقام خلافت و امامت به ما می‌رسد یا نه؟»

۲٫ عباس، به علی علیه السلام گفت: «دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم، تا امامت تو اثبات شود و کسی با تومخالفت نکند».

۳٫ ابوبکر گفته است: «کاش از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم درباره جانشین او سؤال کرده بودیم، تا در این باره نزاعی رخ نمی‌داد».

۴٫ ابوبکر، از حاضران در سقیفه خواست با عمر یا ابو عبیده بیعت کنند.

۵٫ عمر، در سقیفه به ابوعبیده گفت: «دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم».

۶٫ عمر، درباره تعیین کردن یا نکردن جانشین برای خود گفته است: «اگر تعیین نکنم، به سیره پیامبر عمل کرده‌ام».

۷٫ زید شهید و بسیاری از بزرگان اهل بیت، نص بر امامت حضرت علی علیه السلام را انکار کرده‌اند.

ارزیابی و نقد

۱٫ درباره موضع خلفا (ابوبکر و عمر) درباره نصوص امامت حضرت علی علیه السلام یادآور می‌شویم که شواهد تاریخی بسیار، بیانگر این واقعیت است که آنان، برابر گفتار یا رفتار پیامبر صل الله علیه و آله و سلم ـ به ویژه در مسایل مربوط به تدبیر امور جامعه اسلامی ـ برای خود حق اجتهاد و اظهار نظر قایل بودند. به همین علت بود که در اجرای دستور پیامبر صل الله علیه و آله و سلم درباره سپاه اسامه ابن زید تعلل ورزیدند. عمر دستور پیامبر صل الله علیه و آله و سلم به آوردن قلم و کاغذ برای نوشتن نامه‌ای سرنوشت ساز را هذیان گویی دانست. در جریان صلح حدیبیه، با درشتی به تصمیم پیامبر صل الله علیه و آله و سلم اعتراض کرد و نمونه‌های بسیار دیگر؛ بنابر این، بی‌توجهی آنان به نصوص، و طرح بیعت و انتخاب برای تعیین جانشین پیامبر صل الله علیه و آله و سلم به هیچ وجه، دلیل انکار نصوص امامت توسط آنان نمی‌باشد.

۲٫ نخستین سخنی که از عباس عموی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نقل شده است، به هیچ وجه، با منصوص بودن امامت حضرت علی علیه السلام منافات ندارد؛ زیرا مقصود وی از پرسش از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم درباره این که آیا بنی‌هاشم به خلافت خواهند رسید یا دیگران، می‌تواند این باشد که آیا بنی‌هاشم که امامت، حق شرعی آنان است، به حق خود خواهند رسید یا نه؟

به عبارت دیگر، پرسش از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم به استحقاق امامت ربطی نداشته، بلکه مربوط به این بوده است که آیا امامت به کسی که مستحق آن است خواهد رسید یا نه؟ چنین پرسشی هایی عقلایی و متعارف است، مانند این که فردی وصیت کند پس از مرگ او مقداری از اموالش به یکی از خویشاوندان او اعطا شود. هنگام مرگ آن فرد، کسی که در حق او وصیت شده است از او بپرسد اموال مزبور، از آن چه کسی خواهد بود؟ بدون شک، مقصود از پرسش مزبور، این نیست که آن مال، حق چه کسی است؛ بلکه مقصود این است که آیا حق وی به او داده خواهد شد یا نه؟ گواهی احتمال یاد شده این است که پیامبر صل الله علیه و آله و سلمدر پاسخ آنان فرموده است: «إنکم المقهورون» یا «إنکم المظلومون»، مفاد این پاسخ این است که حق شما پایمال خواهد شد.

۳٫ دومین سخن عباس ابن عبدالمطلب نیز با منصوص بودن امامت حضرت علی علیه السلام منافات ندارد؛ زیرا بیعت کردن با کسی، به لحاظ عقلی و شرعی، مستلزم این نیست که مشروعیت رهبری او ناشی از بیعت باشد؛ بلکه بیعت می‌تواند به معنای اعلان حمایت و نصرت از کسی که از جانب خداوند به رهبری مردم برگزیده شده است باشد؛ چنان که بیعت مسلمانان با پیامبر گرامی به همین معنا بوده است. می‌توان گفت عباس می‌خواسته با بیعت خود، بیعت در سقیفه را خنثی سازد، ولی حضرت علی علیه السلام که از ناکار آمدی آن آگاه بود، یا به دلیلی، آن را مصلحت نمی‌دانست، پیشنهاد او را نپذیرفت. [۶۶]

۴٫ هیچ دلیلی بر این‌که زید شهید، نص بر امامت حضرت علی علیه السلام را انکار کرده است ارائه نشده، و این سخن ادعایی بیش نیست. آری برخی از فرقه‌های[۶۷] زیدیه منکر نص بر امامت علی علیه السلام بوده و در این باره، با معتزله بغداد هم عقیده‌اند. به نظر آنان، امامت حضرت علی علیه السلام منصوص نبوده است؛ ولی از نظر صفات و شایستگی‌های مربوط به امامت، او افضل و احق به امامت بود؛ ولی امامت افضل در هر شرایطی لازم نیست و عمل صحابه در عدول از امامت افضل، بنابر مصالحی بوده که آنان تشخیص داده‌اند. لیکن رأی رایج میان زیدیه که در طول تاریخ این مذهب، به رسمیت شناخته شده و تداوم یافته، این است که امامت امیرالمؤمنین، و امام حسن و امام حسین علیهم السلام منصوص به نص خاص بوده است. [۶۸]

گذشته از این، شهرستانی، آن جا که دیدگاه زید درباره امامت را نقل کرده، گفته است: به اعتقاد زید، علی علیه السلام افضل صحابه بود و بدین سبب، امامت، حق او بود، لکن صحابه بر اساس مصالحی که در نظر داشتند، امامت را به ابوبکر سپردند؛ زیرا می‌خواستند با این کار از بروز فتنه‌ها جلوگیری کنند؛ چون زمان چندانی از جنگ‌های صدر اسلام نگذشته بود و هنوز شمشیر علی علیه السلام از خون مشرکان قریش و دیگران خشک نشده بود و کینه‌های جاهلی هم چنان در دل‌های آن‌ها بود؛ بدین جهت، قلب‌ها به امامت حضرت علی علیه السلام تمایل نداشت، و مردم فرمانبردار او نمی‌شدند. بر این اساس، مصلحت اقتضا می‌کرد کسی زمام امامت را در دست گیرد که مردم او را به نرم خویی بشناسند و از نظر سن و پیشینه اسلامی نیز بر دیگران مقدم باشد، و در عین حال، با پیامبر صل الله علیه و آله و سلم نیز نسبت نزدیکی داشته باشد. گواه بر این مطلب، این است که وقتی ابوبکر، عمر را به جانشینی خود برگزید، برخی به سبب درشتخویی عمر، این اقدام را مورد انتقاد قرار دادند.

توجیه و تأویل مزبور، درباره نصوص امامت حضرت علی علیه السلام نیز قابل طرح است. قائلان به منصوص بودن امامت حضرت علی علیه السلام، به افضلیت او نیز اعتقاد داشتند، بدین سبب، از تفسیر و تأویل یاد شده نمی‌توان به دست آورد که زید بن علی منکر منصوص بودن امامت حضرت علی علیه السلام بوده است. افزون بر این دلیل معتبری نیز بر اینکه زید، منکر نص بر امامت حضرت علی علیه السلام بوده، ارائه نشده است.

 

 

[۱]. تمهید الاوایل و تلخیص الدلایل، ص۴۴۲٫
[۲]. شرح المواقف، ج ۸، ص۳۴۹ و شرح المقاصد، ج۵، ص۲۴۴٫
[۳]. ر. ک: شیخ صدوق، خصال، ص ۲۲۸-۲۳۴، ابواب دوازده‌گانه، حدیث۴٫
[۴]. الغدیر، ج۱، ص۱۹۶- ۱۹۷٫
[۵]. لأحتجن علیکم بمالا یستطیع عربیکم و لا عجمیکم تغییر ذلک. سپس فرمود: أنشدکم الله ایها النفر جمیعا هل فیکم احد قال له رسول الله : من کنت مولاه فعلی مولاه؟ قالوا اللهم لا (ابن عقده کوفی، کتاب الولایه، ص۱۶۴؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۱۳۴٫ علامه امینی، در الغدیر ج۱، ص۱۸۵ این مطلب را از مناقبخطیب خوارزمی، فرائدالسمطین امام حموینی و الدرالنظیم ابن حاتم شامی نیز نقل کرده است).
[۶]. لقد علمتم أنی احق بها من غیری، و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمین و لم یکن فیها جور الاعلیّ خاصّه (نهج‌البلاغه، خطبه۷۴).
[۷]. صحیح بخاری بحاشیه السندی، ج۱، ص ۱۲۲ -۱۳۱ .
[۸]. در مجامع روایی اهل سنت، از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم روایت شده که فرمود: «اقتدوا باللذین من بعدی ابی بکر و عمر» ر. ک: سنن ترمذی، ج ۴، ص۴۴۷، حدیث۳۶۶۲و ص۴۴۸، حدیث ۳۶۶۳و ص۵۱۱، حدیث ۳۸۰۵٫
[۹] . لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما أخذ الله علی العلماء الایقاروا علی کظه ظالم و لا سغب مظلوم لألقیت حبلها علی غاربها و لسقیت آخرها بکأس اولها (نهج‌البلاغه، خطبه۳).
[۱۰] . لنا علی کون البیعه و الاختیار طریقا ان الطریق اما النص و اما الاختیار، و النص فی حق ابی بکر مع کونه إماما بالاجماع و کذا فی حق علی عند التحقیق. شرح المقاصد، ج۵، ص۲۲۵۴ و شرح المواقف، ج۸، ص۳۵۱٫
[۱۱] . تاریخ طبری، ج۳، ص۲۰۲؛ مروج الذهب، ج۲، ص۳۲۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۲ ص۱۴؛ الامامه والسیاسه، ج۱، ص۱۶و تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹٫
[۱۲] . اعراف (۷): ۱۵۰
[۱۳]. الامامه و السیاسه، ج۱، ص۱۹ -۲۱٫
[۱۴]. صدر الدین محمدبن ابی العزالحنفی (۷۳۱- ۷۹۲ ق).
[۱۵]. شرح العقیده الطحاویه، ص ۴۷۱ -۴۷۴ .
[۱۶]. عبد الجبار معتزلی نیز این احتمال را موجه دانسته و گفته است: در این باره اخبار بسیاری روایت شده است که ممکن است مستند اجماع بر خلافت ابوبکر بوده باشد. «و قدروی فی اخبار کثیره، فان لم تکن متواتره فغیر ممتنع ان تکون اصلا لهذا الاجتماع نحو قوله صل الله علیه و آله و سلم «ان ولیتم ابابکرتجدوه قویا فی دین الله ضعیفا فی بدنه» و قوله صل الله علیه و آله و سلم «اقتدوا با الذین من بعدی ابی بکر و عمر» و قوله صل الله علیه و آله و سلم «یأبی الله و المسلمون الا ابابکر.‌.‌.». ر. ک:المغنی فی ابواب التوحید و العدل و الامامه و الاسیاسه، ج۱، ص۲۷۹-۲۸۰٫
[۱۷]. تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، ص۴۴۲٫
[۱۸]. بغدادی، اصول الدین، ص۱۴۸٫
[۱۹]. تمهید الاوایل، ص ۴۴۲-۴۴۳ .
[۲۰] . أیکم یوازرنی علی هذا الأمر یکن اخی و وصیی و خلیفتی من بعدی (برای آگاهی از نصوص جلیّ امامت امیرالمؤمنین، ر.ک: اثبات الهداه، ج۳، ص۳-۲۱۵؛کنزالعمال، ج۶، احادیث ۶۰۰۸، ۶۰۴۵، ۶۱۰۲، ۶۱۱۵؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۲۱۶-۲۱۷؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج۳، ص۲۶۷؛ الغدیر، ج۳، ص۱۶۹، ۱۷۴، ۴۷۸ و ج۵، ص۵۵۰، ۹۶۰و ج۹، ص۳۶۴ و غایه المرام، ج۱، ۲، ۳و۷).
[۲۱] . این سخن سید مرتضی، استوار و پا برجا است؛ ولی مورد بحث ما را شامل نمی‌شود؛ چون بحث ما درباره نص جلی بر امامت است. طبعاً در نص جلی مجال اختلاف وجود ندارد. موارد یاد شده نیز مربوط به ظواهر کتاب و سنت می‌باشند، نه نصوص صریح (نص در مقابل ظاهر).
[۲۲]. ر. ک: الشافی فی الامامه، ج۲، ص۶۸-۹۲ .
[۲۳] . جوینی، الارشاد الی قواطع الادله فی اصول الاعتقاد، ص۱۶۷-۱۶۸٫
[۲۴] . هشام بن الحکم از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهما السلام و از برجسته‌ترین متکلمان امامیه، به ویژه در زمینه امامت می باشد. در سال۱۷۹ یا۱۹۹ ق وفات کرده است. شهرستانی، ژرف نگری او در اصول عقاید را تأکید کرده است: «هذا هشام بن الحکم صاحب غور فی الاصول» (الملل و النحل، ج۱، ص۱۸۵) احمد امین مصری، وی را بزرگ‌ترین شخصیت شیعی در علم کلام یاد کرده و حضور ذهن و توانمندی‌اش در احتجاج را ستوده است (ضحی الاسلام، ج۳، ص۲۶۸).
[۲۵] . احمد بن اسحاق، معروف به ابن راوندی (متوفای ۲۰۵ ق): به وی اعتقاد کفر آمیز نسبت داده شده است؛ ولی سید مرتضی بر این عقیده است که این نسبت‌ها توسط بدخواهانش به ویژه معتزله به وی داده شده است و او آن عقاید را در کتاب‌های خود نقل کرده است، تا متکلمان معتزلی را مغلوب سازد؛ ولی خود، به آن‌ها معتقد نبوده است. (الشافی، ج۱، ص۸۷).
[۲۶] . محمد بن هارون بن محمد، معروف به ابو عیسی وراق (متوفای ۲۴۸ق): وی در بغداد به کتابت و کتابفروشی اشتغال داشت. معتزله وی را نیز به عقاید شرک‌آلود متهم کرده اند؛ ولی سید مرتضی در دفاع از وی آن‌ها را رد کرده است. (الشافی، ص۸۹).
[۲۷] . المغنی فی ابواب التوحید و العدل؛ الامامه و الاسیاسه، ج۱، ص۱۸۱٫
[۲۸]. شرح المقاصد، ج۵، ص۲۶۱٫
[۲۹]. شرح المواقف، ج۸، ص۳۵۴ و شرح المقاصد، ج۵، ص ۲۶۰٫
[۳۰]. نهایه الاقدام فی علم الکلام، ص ۴۸۱٫
[۳۱]. شرح المقاصد، ج۵، ص۲۶۰-۲۶۱ .
[۳۲]. امیرالمؤمنین علیه السلام در نامه‌ای که به مردم مصر نوشته، به این مطلب اشاره کرده و فرموده است: «فوالله ما کان یلقی فی روعی و لا یخطر ببالی ان العرب تزعج هذا الامرمن بعده صل الله علیه و آله و سلم عن اهل بیته و لا أنهم منحوه عنی من بعده، فما راعنی الا انثیال الناس علی فلان یبایعونه» نهج البلاغه، نامه ۶۲٫
[۳۳] . ان العرب لا تعرف هذا الامر الا لهذا الحی من قریش و هم اوسط دارا و نسبا.
[۳۴]. شرح‌المقاصد، جلد۵، ص۱۹۹ .
[۳۵] . همان، ص۲۰۱: «انا والله ما وجدنا امرا هو اقوی من مبایعه ابی بکر، خشینا ان فارقنا القوم و لم تکن بیعه ان یحدثوا بعدنا فاما ان نتابعهم علی ما لا نرضی، او نخالفهم فیکون فساد».
[۳۶]. شیخ حر عاملی، اثبات الهداه، ج۳، ص۷۸٫
[۳۷]. فنظرت فاذا لیس لی معین الا اهل بیتی، فظننت بهم عن الموت، و اغضیت علی القذی، و شربت علی الشجا، و صبرت علی أخذ الکظم و علی أمر من طعم العلقم (نهج‌البلاغه، خطبه ۲۶).
[۳۸]. اللهم انی استعدیک علی قریش و من اعانهم، فإنهم قد قطعوا رحمی و أکفؤوا إنائی و أجمعوا علی منازعتی حقا کنت اولی به من غیری (همان، خطبه ۲۱۷).
[۳۹]. شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۱۸٫
[۴۰]. الامامه والسیاسه، ج۱، ص۱۹٫
[۴۱]. ابوحامد غزالی، الاقتصاد فی الاعتقاد، ص۲۶۰-۲۶۱٫
[۴۲]. هذه النصوص معارضه بالنصوص الداله علی امامه أبی بکر (شرح المواقف، ج۸، ص۳۶۳).
[۴۳]. شرح المقاصد، ج ۵، ص ۲۶۵-۲۶۶٫
[۴۴]. ر. ک: المغنی فی ابواب التوحید والعدل، ج۱، ص۱۱۸ و ص۱۵۲٫
[۴۵]. الشافی فی الامامه، ج۲، ص ۱۱۰-۱۱۵ و ص۳۰۶ -۳۱۱٫
[۴۶] . تفتازانی پس از نقل این نصوص گفته است: «و هذه الوجوه و ان کانت ظنیه فنصب الامام من العملیات فیکفی فیه الظن؛ این وجوه ظنی هستند؛ ولی چون نصب امام از مسایل مربوط به عمل است، ظن در آن کفایت می‌کند». (شرح المقاصد، ج۵، ص۲۶۷). روشن است که بر مبنای شیعه، امامت، از مسایل اعتقادی است و ظن در آن کافی نیست.
۱٫ ان استخلف فقد استخلف من هو خیر منی ابوبکر، و ان لا استخلف فلم یستخلف من هو خیر منی رسول الله صل الله علیه و آله و سلم (صحیح بخاری(بحاشیه السندی)، ج۴، ص۲۴۸، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف؛ صحیح مسلم، ج۳، ص۱۴۵۴؛ کتاب الاماره، باب الاستخلاف، حدیث ۱۸۲۳؛ مسند احمد بن حنبل، ج۳ ص۲۴۱، حدیث ۲۲۲۵).
[۴۸]. من کان رسول الله مستخلفا لو استخلف؟ (صحیح مسلم، حدیث شماره ۲۳۸۵).
[۴۹]. تاریخ طبری، ج۴، ص۵۳ و مروج الذهب، ج۲، ص۳۳۰٫
[۵۰]. شرح المقاصد، ج ۵، ص۲۶۲ .
[۵۱]. از آن جا که موارد دیگر در کلام تفتازانی آمده است، در این‌جا به اختصار نقل نکردیم.
[۵۲]. صحیح بخاری، حدیث شماره ۵۹۱۱؛ مسند احمد، ج۱، ص۲۶۳٫
[۵۳]. الریاض النضره، ج ۱-۲، ص۱۱۹٫
[۵۴]. أبکار الافکار، ج۳، ص ۴۲۹٫
[۵۵]. ر. ک: المغنی فی ابواب التوحید والعدل، الامامه، ج۱، ص۱۲۱، ص۱۸۸٫
[۵۶]. الارشاد، ج۲، ص۸٫
[۵۷]. اللهم ائتنی بأحب خلقک إلیک یأکل معی من هذا الطائر (مستدرک الحاکم، ج۳، ص۱۴۲، حدیث۴۶۵۱).
[۵۸]. ان الله عزوجل اطلع علی اهل الأرض اطلاعه فاختار منها رجلین جعل أحدهما أباک و والأخر بعلک (همان، ص۱۴۰، حدیث۴۶۴۵).
[۵۹]. علی سید العرب (همان، ص۱۳۳، حدیث۴۶۲۵ و۴۶۲۶و۴۶۲۷ ).
[۶۰]. علی خیر امتی (کنزالعمال، ج۶، ص۱۵۴).
[۶۱]. علی خیر من اخلف بعدی (همان، ج۶، ص۱۵۴).
[۶۲]. علی خیر البشر (الریاض النضره، ج۳۴، ص ۱۷۰).
[۶۳]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲۶، ص۲۶۲٫
[۶۴]. نحن اهل بیت لایقاس بنا أحد (کنزالعمال، ج۶، ص ۲۱۸).
[۶۵]. البدایه والنهایه، ج۷، ص ۲۹۷ و ۳۰۳، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص ۲۶۷٫
[۶۶]. الشافی، ج۲، ص ۱۴۹-۱۵۰٫
۲٫ سلیمانیه و صالحیه چنین عقیده‌ای داشتند. به نقل شهرستانی معتزله، نظریه امامت مفضول را از سلیمان بن جریر، پیشوای فرقه سلیمانیه گرفته‌اند و پس از آنان، برخی اهل تسنن آن را پذیرفتند و تا آن‌جا پیش رفتند که گفتند : مجتهد بودن امام لازم نیست؛ ولی باید پیوسته مجتهدان با او باشند تا در احکام دینی به آنان رجوع کنند (الملل والنحل، ج۱، ص۱۶۰).
[۶۸]. یحیی بن الحسین ملقب به الهادی الی الحق (۲۴۵ـ۲۹۸ ق) که از امامان زیدیه و مؤسس و مروج مذهب زیدیه در یمن است، درباره امامت گفته است: «علی بن ابی طالب، امیر المؤمنین و سید المسلمین و وصی رسول رب العالمین و سزاوارترین افراد نزد رسول خدا، افضل خلق پس از او و اعلم آنان به احکام الهی بوده است». وی سپس به آیات ولایت (مائده: ۵۱)، تبلیغ (مائده: ۶۷)، حدیث غدیر؛ احادیث منزلت و حدیث دیگر بر امامت آن حضرت استدلال کرده است. سپس از امامت امام حسن و امام حسین علیهما السلام یاد کرده است. ر.ک: دکتور احمد صبحی، الزیدیه، ص۱۹۹-۱۲۰٫

نوبختی نوشته است: «شیعه علوی که امامت را برای علی بن ابی طالب از جانب خداوند و پیامبر صل الله علیه و آله و سلم واجب و ثابت می‌داند پس از او به امامت امام حسن و امام حسین علیه السلام معتقد شدند و پس از شهادت امام حسین عده‌ای امامت علی بن الحسین علیه السلام را برگزیدند و عده‌ای بر آن شدند که پس از امام حسین علیه السلام امامت در فرزندان امام حسن و حسین خواهد بود؛ هر یک از فرزندان آن دو که قیام کند و مردم را به امامت خود دعوت کند؛ امام خواهد بود. (فرق الشیعه، ص۶۷).

درباره نویسنده